
سیدهزهرا طباطبایی
حس شیرینی تمام وجودش را فرا میگیرد. قلبش تند و پرتپش میتپد. دستان یخزدهاش از شوق میلرزند و سینهاش برای به آغوش کشیدن فرزندش بیتابی میکند. خدیجه دست روی شکمش میگذارد و به عادت این نه ماه با طفلش سخن میگوید. او از تنهایی و نگرانیاش برای محمدصلیاللهعلیهوآله میگوید. زن سفره دلش را به پیش طفل خفته در رحمش باز میکند و از غم و اندوهی میگوید که برای پیامبرش هست. خدیجه از کینه مردم نسبت به پیامبرشان آگاه است. بارها از پشت در، طعنهها و ناسزاهایشان را شنیده است. میداند که عدهای از سران قریش برای ریختن خون مردش باهم همپیمان شدهاند. او در هر لحظه میترسد تا مبادا مردمان شهرش آسیبی به پیامرش بزنند. زن در خلوتش با او سخن میگوید و او را همدم و مونس خویش میگرداند. خدیجه در هربار سخن گفتن با طفلش، از درون صدایی را میشنود. صدایی که از او میخواهد صبر کند و پیامبرش را تنها نگذارد. صدا دلداریاش میدهد و خدیجه چون پرستویی خسته از کوچ، آرام بخواب میرود.
***
خدیجه نفسش تنگ میشود. درد را در بند بند وجودش احساس میکند. بیصدا در خود میپیچد. فشار و دردی طاقتفرسا توان ایستادن را از او میگیرد. به گوشهای مینشیند و چشم به در میدوزد تا شاید کسی از راه برسد، کمکش کند و او، دخترش را به سلامت به دنیا آورد. انتظارش طولانی میشود. دردش موج به موج در تنش میپیچد و جانش را به یغما میبرد. خدیجه چشمان اشکآلودش را میبندد. میداند که نه زنان قریش، نه زنان بنیهاشم و نه هیچ زن دیگری به کمکش نمیآید. از زمانی که به عقد با محمدصلیاللهعلیهوآله درآمده، همه از او روی برگرداندهاند. هیچ زنی در مکه حاضر نیست با او سخن بگوید، آنها حتی جواب سلامش را هم نمیدهند. همه با او قهر کردهاند. در محکمه قریشیان، گناه خدیجه عقد با محمدصلیاللهعلیهوآله است، نکاح با مرد یتیمی که از مال دنیا هیچ ندارد اما خدیجه انتخابش را کرده است. در میان آن همه خواستگار ثروتمند و نامدار به محمدامین پاسخ مثبت داده و اکنون به تقاص انتخابش از همهچیز محروم گشته است و هیچ زنی حق ندارد با او معاشرت کند. او بهخاطر عشقی که در سینه دارد، باید تنها طفلش را به دنیا بیاورد. خدیجه در میان دردهایش، به انتخابش میاندیشد. محمدیصلیاللهعلیهوآلهوسلم که پیش از ازدواج، شیفته امانتداریاش شده بود. پیامبری که برایش از خدای یکتا سخن گفته و جهان تازهای را به او نشان داده بود. خدیجه تصویر تبسم مردش را به یاد میآورد. با یاد صدای پیامبر آرام میگیرد. حرفهای محمدصلیاللهعلیهوآلهوسلم در ذهنش تکرار میشود و روزنههای امید، دلش را روشن میکند.
درد برای لحظهای او را رها میکند و به او اجازه میدهد تا چشمش را باز کند. خدیجه پلکهای خستهاش را به آرامی باز میکند. او متحیر میشود وقتی چهار بانو را در اطراف خود میبیند. چهره بانوان برایش ناآشناست، آنان را نمیشناسد؛ اما از رنگ گندمگون و بلندی قدشان گمان میبرد که از زنان بنیهاشماند. هزار و یک پرسش به ذهنش میرسد؛ اما پیش از آنکه لب باز کند، یکی از آن بانوان به سمتش میآید و همه را به او معرفی میکند. خدیجه مبهوت میشود. سراسر وجودش ذکر میشود، لطف پروردگار را سپاس میگوید و به بزرگی خداوند بلند مرتبه شهادت میدهد. خدیجه سر میچرخاند و نگاهی به ساره، آسیه، کلثم و مریم میاندازد. چهار بانوی بهشتی که به اذن پروردگار جهانیان، از عرش برای کمک به او آمده بودند. چیزهای زیادی درباره مریم قدیسه شنیده بود. دوشیزه مقدسی که بعد از مدتها دوری از مردم همراه با نوازدش به قومش بازگشته بود. خدیجه شنیده بود، مریم پسرش را در دست گرفته و در پاسخ طعنههای تلخ و نگاههای خشمگین مردمان سکوت کرده بود. مریم که روزه سکوت داشت با نگاهش به گهواره اشار کرده بود. ناگاه عیسیعلیهالسلام به سخن آمده و همه را به تحیر وا داشته بود. عیسیعلیهالسلام در گهواره گفته بود: «من بنده خدا هستم، خداوند به من کتاب عطا کرده و مرا پیامبر قرار داده است و...» معجزه سخن عیسی در گهواره، گواه بر پاکدامنی مریم گشته بود. بعد از آن معجزه دیگر عیسیعلیهالسلام لب به سخن نگشوده بود تا اینکه دو سال شده و همچون دیگر کودکان به حرف آمده بود.
خدیجه، آسیه همسر باایمان فرعون مصر را میشناسد. میداند کلثم خواهر موسی پیامبر است و ساره همسر فداکار ابراهیم. عطر حضور چهار بانوی بهشتی خدیجه را آرام میکند. ساره به روی خدیجه لبخند میزند و میگوید: «نگران نباش. ما فرستادۀ خداییم. آمدهایم تا تو را در امر زایمان یاری کنیم.» خدیجه دیگر نگران نیست. در تمام این سالها محمدصلیاللهعلیهوآلهوسلم به او آموخته، تا در هنگام سختیها به خالق قادر و توانایش تکیه کند و نگران نباشد. دردش هر لحظه بیشتر و بیشتر میشود. درد شیرینی که نوید مادر شدنش را به او میدهد. خدیجه در میان دردهایش میخندد. دست به پهلو میبرد. او در بین انقباضات تنش و فشاری که نفسش را به شمارش انداخته، به نوزادش میاندیشد. فکر به فرزندی که نه ماه در وجود او بوده، تحمل تمام درد و رنجها را برایش آسان میسازد.
چهار بانوی بهشتی در چپ و راست و بالا و پایین خدیجه میایستند و به او کمک میکنند تا طفلش را به دنیا بیاورد. خدیجه عرق میکند. دانههای عرق از روی پیشانی بر روی صورتش چکه میکنند. او برخود فشار میآورد. پاهایش بیجان میشوند. بیتابتر از بیتاب میشود و خدایش را در دل صدا میزند. ناگاه نوری تمام فضا را روشن میکند. نور از پنجرهها بیرون میرود، شرق و غرب و تمام مکه را روشن میکند. نور چهره نوزاد به آسمان میتابد. آسمان غرق در نور دختر پیغمبر میشود، ملائک جشن میگیرند و ولادت فاطمهسلاماللهعلیها را تبریک میگویند. حورالعین از آسمان به همراه طشت و ابریق و آب کوثر به منزل خدیجه فرود میآیند. بانوان بهشتی نوزاد را با آب کوثر شستشوی میدهند و او را در حوله سفید و معطری میپیچند. در حالی که او را به آغوش خدیجه میسپارد میگوید: «این مولود پاک و مبارک را بگیر که در او و نسلش برکت داده شده است.» خدیجه در حالی که خوشحال و مسرور است، دخترش را به آغوش میکشد. او به چهره دخترش مینگرد.
نور در چهره فاطمه، خدیجه را به یاد سخن محمدصلیاللهعلیهوآلهوسلم میاندازد. محمدصلیاللهعلیهوآلهوسلم برایش از روزی تعریف کرده که جبرئیل برایش سیبی آورد. او سیب را تکه کرد و ناگاه نوری خیرهکننده از سیب درخشید. محمدصلیاللهعلیهوآلهوسلم متعجب از نور گشت و دست از خوردن برداشت. جبرئیل به سیب نورانی اشاره کرد و پرسید: «ای رسول خدا چرا آن را نمیخوری؟» محمدصلیاللهعلیهوآلهوسلم به فکر فرو رفته بود، که جبرئیل فرمود: «بخور و نترس. آنچه را دیدی نور بانوییست که در آسمان منصوره و در زمین فاطمه خواهد بود.» خدیجه زیرلب نام فاطمه را تکرار میکند. خوب به یاد دارد که محمدصلیاللهعلیهوآلهوسلم در گوشش سخنان جبرئیل را نجوا کرد: «در زمین فاطمه نامیده میشود برای آنکه پیروان و شیعیان خود را از آتش نجات میدهد و دشمنانش از محبت او محروم خواهند بود.» خدیجه، فاطمهاش به سینه میچسباند و او را شیر میدهد. با لمس تن دخترش، تمام درد و رنج و خستگیاش را فراموش میکند. با دستان پرمهرش او را نوازش میکند. چشم به در میدوزد تا محمدصلیاللهعلیهوآلهوسلم از راه برسد. خدیجه سراپا شوق است و منتطر آمدن یار. امیدوار است که محمدصلیاللهعلیهوآلهوسلم همچون او تمام رنج و غم این سالها را فراموش کند و فاطمه مرهمی باشد بر زخمهای قلبش. یقین دارد که مردش با دیدن دخترشان تبسم بر چهره مینشاند و پدرانه به او مهر میورزد. ماهها پیش، محمدصلیاللهعلیهوآلهوسلم خودش نوید فاطمه را به او داد. دختری که خداوند جهان را به خاطر او و از نور او خلق کرده است.
محمدصلیاللهعلیهوآلهوسلم به صورت نورانی فاطمهاش نگاه میکند. تبسم میکند و او را به آرامی در بغل میگیرد و به سینه میچسباند. او فاطمهاش را استشمام میکند، او را میبوسد و میبوید. بوی فاطمه او را به گذشته میبرد. به آن شبی که همراه جبرئیل به معراج رفتند. به آسمان چهارم که رسیدند، جبرئیل اذان و میکائیل اقامه گفت. سپس از محمدصلیاللهعلیهوآلهوسلم خواسته شد تا جلو بایستد و نماز بگذارد. محمدصلیاللهعلیهوآلهوسلم رو به جبرئیل کرد و گفت: «ای جبرئیل با بودن تو چگونه به جلو بایستم و نماز بگذارم؟» جبرئیل در جواب ادب و تواضع محمدصلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: «بهدرستی که خداوند عزیز پیامبران مرسل خود را بر ملائکه مقربش فضیلت و برتری داده است و علاوه بر آن بر تو نیز نسبت به ایشان، فضیلت مخصوصی عطا فرموده است.» محمدصلیاللهعلیهوآلهوسلم بعد از آنکه با ساکنان آسمان چهارم نماز گزاردند به سمت آسمان پنجم و ششم عروج کردند. هنگامی که به سراپردهها رسیدند، جبرئیل دستان محمدصلیاللهعلیهوآلهوسلم را گرفته و باهم داخل بهشت شدند. آنها داخل بهشتی شدند که در زمین بیمثال بود و وجب به وجبش نشان از عظمت خدای یگانه داشت. محمدصلیاللهعلیهوآلهوسلم در آنجا به تماشای درخت طوبی ایستاد. درخت نورانی و زیبایی که جلوهای دیگر در میان دیگر درختان داشت. دو فرشته پای درخت بودند و او را به زیورهایی که محمدصلیاللهعلیهوآلهوسلم تا به حال نظیرش را در دنیا ندیده بود، میآراستند. جبرئیل نگاه محمدصلیاللهعلیهوآلهوسلم را دنبال کرد. محمدصلیاللهعلیهوآلهوسلم خودش را به درخت نزدیکتر ساخت. خرمایی را برداشت، بویید و در دهان گذاشت. خرما، شبیه به هیچ یک از خرماهایی که تا به حال خورده، نبود. خرما طعم خوش بیمثالی داشت، از کره نرمتر بود و از عسل شیرینتر. محمدصلیاللهعلیهوآلهوسلم، فاطمهاش را پاره تنش را میبوید. بوی آن خرما، بوی بهشت، بویی خوشبو تر از هزاران هزار مُشک در سرش میپیچد. عطر تن دختر، پدر را به یاد شب معراجش میاندازد و او را مشتاق به بوی بهشت میسازد.