
اردو
معصومه تاوان
ـ آقا ما از مادر بزرگمان رضایت نداریم آقا خیلی بدجور توی حمام کیسه میکشد.
ـ آقا ما هم ناراضی هستیم. یک غذاهایی درست میکند و به خورد ما میدهد آقا که معدهمان شاخ درمیآورد.
ـ ولی آقا ما از مادربزرگمان راضی هستیم. دم مادربزرگمان گرم! با یک تخممرغ آقا با یک تخممرغ شکستن درد و بلا را همچین از آدم دور میکند که دکترها هم هاجوواج میمانند.
ـ بله آقا، مادربزرگ تقیپور اینطوری است... برای همه چیز تخممرغ میشکند دستش خیلی خوب است.
ـ راست میگوید آقا، گاو ما نمیزایید تخممرغ شکست زود زایید آقا. خیلی دستش خوب است.
ـ کوچهشان آقا همیشه بوی تخممرغ میدهد. هی میشکنند میاندازند توی کوچه.
صدای خنده بچهها هوا رفت. دوباره خنده و شوخی بالا گرفت یکی از بچهها ادای تخممرغ شکستن مادربزرگ تقیپور را درآورد.
ـ بله آقا یک چیزی میگوییم یک چیزی میشنوید، آقا از ما میشنوید بروید برایتان یک تخممرغ بشکند حقوقتان دو برابر میشود، قدرتش آقا تا این حد است.
صفدری همان طور که بهخاطر خنده زیاد از چشمهایش اشک آمده بود دستش را برد بالا.
ـ آقا ولی هیچچیز در این دنیا به دست پخت مادربزرگ براتی نمیرسد... خوردن دارد آقا، شبیه فیلم ترسناک می مانددددددد آقا. بعد خوردنش همش میلرزی.
دوباره کلاس از خنده منفجر شد.
ـ آقا آش را میریزد توی استامبولی.
ـ کلا آقا حیفش میآید غذا دور بریزد. به خاطر همین بابابزرگ براتی خیلی مایهدار است.
ـ آقا گوجه بادمجان را هم میریزد توی آبگوشت، کلا از همه چیز استفاده بهینه میکند.
براتی عصبانی شد با حرص زد توی سر صفدری، صفدری با صورت رفت توی میز و از دماغش خون شره کرد. نیمکت پر از خون شد. آقا عصبانی شد داد کشید و زود صفدری را فرستاد بیرون. یک نمره صفر هم برای براتی گذاشت.
ـ آقا تو را به خدا بزرگترها را نبریم با خودمان آقا.
ـ راست میگوید آقا همش میخواهند غر بزنند و بگویند ساکت سرمان درد میکند میخواهیم بخوابیم و ...
ـ آقا کی حرکت میکنیم؟ میشود شب برویم آقا؟ بعدازظهری مسابقه کشتی است آقا.
ـ آقا با چی برویم؟
ـ آقا کجا میرویم.
ـ آقا....آقا....آقا....
سؤالهای بچهها تمامی نداشت. سر به سر هم میگذاشتند و غشغش میخندیدند و ریسه میرفتند. آقای مقدم دلش حسابی برای این شلوغکاریها تنگ شده بود برای این خندهها و حرفهای خوشمزه.
ـ آقا ما از آقا جانمان همین چند روز پیش راضی شدیم آقا تکلیف ما چه میشود؟
ـ امضایت را نصفه بزن...
ـ آقا پدربزرگش تازه عیدیهای پارسال و دو سال پیشش را تسویه کرده برای همین راضی شده، دوباره دو روز دیگر که زیر قلکش را پاره کرد ناراضی میشود.
ـ آقا عموی کاکاوند یک مینیبوس قراضه دارد جان میدهد برای اردو.
ـ نه آقا عموی کاکاوند پیر است. یواش میرود به اردو نمیرسیم.
دوباره کلاس پر شد از خنده و شوخی. آقا دستش را زده بود زیر چانهاش و به شوخی و خنده بچهها نگاه میکرد و حظ میبرد.
ـ آقا وقتی عاشق شد و زن گرفت شعر پشت مینیبوسش را تغییر داد و نوشت:
ـ ای بلبل اگر نالی من با تو هم آوازم
تو عشق گل داری من عشق گلاندامی.
ـ اسم زنش گلاندام است آنقدر چاق است که اصلا نگوووو.
ـ آقا شما ماشین خریدید پشتش بنویسید:
دلم رو دادم بری حال کنی نه که جیگرکی باز کنی. ما عاشق این شعریم یا... از بس خوردم مرغ و پلو آخر شدم مارکو پلو.
ـ آقا بهتان هم میآید همش در گشت و گذارید.
آقا قاه قاه خندید. بعد رضایتنامههای بچهها را جمع کرد و گذاشت لای دفتر. برگه رضایتنامههایی که میدانست چه شیطنتهایی پشتشان پنهان است؛ اثر انگشتهای تقلبی، امضاهای کج و کوله و من درآوردی، رضایتنامههایی که پدربزرگ و نوه با هم پشتش را امضا انداخته بودند و ضمانت هم را کرده بودند رضایتنامه هایی پر از غلطهای املایی.
ـ تقیپور این چه وضع رضایتنامه است چرا اینقدر غلط داری؟ هر وقت یک صفر برات گذاشتم بیشتر دقت میکنی.
و رضایتنامه تقیپور را با صدای بلند و با اشاره به غلطهایش خواند.
به خدمت آقا مدیر پس از سلام ما از اخلاق و رفتار غدیر راضی هستیم در خانه نسبت به برادر کوچک خود مهربان است کارهایش را که تمام کرد، دروس خود متالعه میکند و همه اهل کوچه از او رازی هستند و همه را اهترام میکند.
تقیپور پشت کلهاش را خاراند و سرش را پایین انداخت.
آقا همه این بازیگوشیها را میدانست اما رضایتنامهها را قبول میکرد. میدید بچهها چقدر ذوق و شوق اردو را دارند دلش نمیآمد دلشان را بشکند.
ـ خب دیگه بچهها برای فردا صبح زود همه توی حیاط مدرسه باشید ناهارتون رو با خودتون بیارید اسباب و لوازم اضافه هم همراهتون نباشه لطفا. سر ساعت اینجا باشید دیر کنید ما رفتیم.
**
همه اسباب و لوازم به دوش و زیر بغل ایستاده بودند توی حیاط. هوا کمکم داشت سرد میشد و سوز زمستانی خودش را به رخ میکشید.
ـ فضه خانم چه خبره این همه نبات با خودتون آوردین؟
ـ وا آقا شما دیگر چرا؟ بچه با ما است شاید دل دردی گرفت، سر دردی، افتاد جاییش شکست، دستش و پایش در رفت... نباید یک تکه نبات داشته باشیم بدهیم این ها را بشورد ببرد؟ شما که معلم هستید باید این چیزها را بهتر بدانید.
ـ آقا براتمحمد شما چرا اینقدر لنگ با خودتون آوردین؟
ـ ای بابا آقا، دیدید جایی که رفتیم آبی داشت و استخری، تنی زدیم به آب. بد است؟ آب تنی هم که بدون لنگ مزه نمیدهد. اصل اصلش لنگ است و آب تنی...
عیسیخان دفتر حساب و کتابش را همراهش آورده بود تا اگر آن وسطها کسی به حرف گوش نداد یک تهدید جانانه بکند. رمضانعلی هم آفتابه مسیاش را برداشته بود.
ـ آمدیم و آنجایی که رفتیم مستراح نداشت. نباید یک آفتافه با خودمان داشته باشیم؟!
حبیب آقا بالش و پتو و تشکش را با خودش آورده بود.
ـ دلم نمیآید توی رختخواب یک نفر دیگر بخوابم.
مهری خانم هم یکی از مرغهای مریضش را تا اگر حالش بدتر شد سر ببردش. بلقیس خانم دیگ و سبزی و کفگیر و ملاقه، احترام خاله هم اسباب و لوازم مراقبت از پوستش را. بچه های شر کلاس هم تیرکمانهایشان را. بلوایی بر پا بود توی حیاط مدرسه. پدر و مادرها آمده بودند بدرقه بچهها و پدر و مادریشان.
ـ ای بابا گریه نکن! نمیروم که بمیرم.
ـ خدا نکند مادر جان زبانت را گاز بگیر. تو باید بیایی آن بادمجانها را برایم ترشی بیندازی، کلی خرج روی دستم گذاشتهای.
گریه بود که پشت گریه میکردند، قربان صدقه میرفتند و ماچ و بوسه حواله هم میکردند.
آقا حضور و غیابی کرد و اسم تک تک بچهها را خواند.
ـ کمالییییییی؟ کجاست؟ مگه نگفتم همه زود بیان؟
یکی از بچهها از توی جمع داد زد.
ـ آقا توی دشوری است آقا وقتی میرود دشوری آنقدر تمرکز میکند و در آرزوهای خودش غوطهور میشود که آقا یادش میرود یکی بیرون منتظرش است. همیشه همین طور است آقا.
بعد این حرف سریع رفت و لگد محکمی به در دستشویی زد. در با صدا باز شد و کمالی در حالیکه داشت کمربندش را میبست هویدا شد.
ـ کجایی بیا بیرون دیگه.
***
مینیبوس بیرون در منتظر بود. پسرها سر جای نشستن با هم دعوا میکردند. بچهها و پیرمردها و پیرزنها ساکت نشستند اول اتوبوس. بچه های شلوغ و سر و صدا کن هم رفتند ته اتوبوس تا آتش های نسوزاندهشان را آنجا بسوزانند.
ـ آقا این را نگاه کنید گشاد نشسته که ما جا نشویم.
ـ آقا اجازه! مهری خانم مرغش را هم با خودش آورده بالا.
ـ آقا اجازه به این رمضانعلی بگویید آفتافه را ببرد پایین بگذارد توی صندوق. دل ما بهم می خورد.
ـ آقا...آقا...آقا...
ـ هیسسسسس ساکت... همه هستن؟
ـ آقا کی ناهار میخوریم آقا؟
آقا شروع کرد به شمردن بچهها. جواب سؤالهای هیچکس را نمیداد.
ـ بریم آقا معلم؟
فرامرز تاکسی که به تازگی مینیبوس خریده بود با شکم قلمبه و سبیلهای کته کلفتش نشست پشت فرمان. دستمال یزدیاش را انداخت دور گردنش و استارت زد.
ـ بسم الله...
ـ آقا بوی تخممرغ میاید یکی با خودش املت آورده.
ـ هیسسس. ساکت.
مینیبوس راه افتاد و طبع شاعری موسیخان گل کرد.
ـ آقا با اجازه تان ما یک شعر آماده کردیم که بخوانیم حوصلهتان سر نرود.
صدای کف و جیغ و سوت هوا رفت.
ـ بخوان... بخوان... بخوان موسیخان که خوب میخوانی.
آقای راننده اخماتو وا کن
از توی آینه ما رو نگا کن
آقای راننده خسته نباشی
شما برای ماها مثل داداشی
آقای راننده بزن تو دنده
ماشین جلویی به ما میخنده
آقای راننده کارت سر آمد
اردوی امسالی عالی درآمد.
همه یک صدا با موسیخان شروع به خواندن کردند. صدایشان کل مینیبوس و جاده را برداشته بود.