
حسنی احمدی
مرد چاقوی آغشته به زهر را محکم در دست
گرفته بود خشم سراپای وجودش را گرفته بود. رو به سوی دوستانش کرد و گفت:«قسم به
خدا، نزد این کسی که میپندارد فرزند رسول خداست و وارد در دستگاه طاغوت زمان شده،
میروم و از دلایل این کارش میپرسم؛ اگر جواب قانعکنندهای ندهد، مردم را از
وجودش راحت میکنم.»
مرد به راه افتاد تا خودش را به علیابنموسیالرضا
برساند. وقتی وارد مجلس شد تا چشمش به رضا افتاد. علیبنموسی لبخندی بر چهره
نشاند. مرد گفت: سؤالی دارم. رضا پاسخ داد: «به شرط اینکه بعد از پذیرفتن جواب،
چاقویی را که در جیب گذاردهای شکسته و به کنار بیاندازی، پاسخ سؤالت را میدهم.»
مرد از سخنان علیبنموسی شگفتزده شد
و چاقو را درآورد و شکست و پرسید: «با اینکه دستگاه طاغوت زمان نزد شما کافرند،
چرا وارد دستگاه حکومتی ایشان شدی؟ تو پسر رسول خدا هستی.»
فرزند حبیبم پاسخ داد: «نزد تو اینها
کافرترند یا عزیز مصر و مردمش؟ به هر حال اینها به گمان خودشان یکتاپرست میباشند
و لیکن آنها نه خداوند یکتا را پرستیده و نه او را میشناختند. یوسف که خود
پیغمبر و فرزند نبی بود، به عزیز مصر که کافر بود فرمود: «از آنجا که من دانا به
امور و امانتدار هستم، مرا سرپرست گنجها و معادن بگردان. «یوسف همنشین فراعنه
بود و حال آنکه من فرزندی از فرزندان رسول خدا هستم؛ مأمون با اجبار و زور مرا به
اینجا کشاند. به نظر شما چه کار میکردم؟»
مرد سرش را پایین انداخت از نگاه کردن
به چشمان فرزند پیامبر خجالت میکشید زیر لب گفت: «من گواهی میدهم که تو فرزند
رسول خدا و راستگو و درستکرداری»
مرد از جا بلند شد تا خودش را به
دوستانش برساند و برای آنها تعریف کند که
چه اتفاقاتی افتاده است.
منبع: مردان علم در میدان عمل، جلد 1،
صفحه 404