کد خبر: ۵۳۹۷
۱۳۹۹/۰۸/۱۰ ۱۷:۴۸

گچ‌های کلاس

م. سرایی‌فر

آقای «روزبه» گفت:

ـ جعفری! باز که گچ نیست. برو گچ بیار.

جعفری بااحتیاط که شکاف نیمکت چوبی گازش نگیرد بلند شد و گفت:

ـ آقا بخدا دیروز خودمون گذاشتیم بالای کمد. بچه‌ها دیدند. خودمون گذاشتیم آقا.

جعفری داشت لبه پیراهنش را لول می‌کرد. منتظر بود آقای روزبه بهش بگوید: بشین.

ولی آقای روزبه گفت:

ـ برو گچ بیار.

جعفری بغض کرد و بینی‌اش قرمز شد: آقا از کجا بیاریم؟!

ـ گچ‌ها تحویل تو بود. برو پیداشون کن.

جعفری در حالی‌که اشک‌هایش را با پشت دستش پاک می‌کرد از کلاس رفت بیرون.

آقای روزبه با چند تکه کوچک گچ مشغول نوشتن لغت برای جمله‌نویسی بچه‌های کلاس اول بود. بعد از یک ماه هنوز کتاب فارسی بچه‌ها دستشان نرسیده بود. آن طرف برای کلاس سومی‌ها تمرین ریاضی داده بود. با آخرین گچی که توی دستش بود موضوع انشاء چهارمی‌ها را نوشت: «چگونه می‌توانیم فرد مفیدی برای جامعه باشیم؟»

و ته مانده گچ را که به اندازه یک نخود بود جلوی عباس صفربیگی گذاشت: اینو نگه دار صفربیگی. لازم میشه. باید پول جمع کنید هفته بعد از شهر گچ بخرم بیارم.

***

بعدازظهر که آقای روزبه توی کلاس خالی مشغول سؤال نوشتن برای کلاس پنجمی‌ها بود، در کلاس زده شد. کل روستا یک مدرسه ابتدایی یک کلاسه داشت و یک معلم که به همه پایه‌ها درس می‌داد. به هر 25 نفر دانش‌آموز دختر و پسر ابتدایی.

معلم با صدای بلند گفت: بفرمایید.

پدر دخترک کم بینای کلاس اولی بود. معلم از جا بلند شد. پدر دخترک یک دبه پنج کیلویی شیر کنار میز معلم گذاشت:

ـ قابل شما رو نداره آقا معلم. خیلی زحمت می‌کشید برای بچه‌های ما. خدا از شما راضی باشه.

ـ این کارها چیه آقا نعمت. وظیفه است. نیازی به این چیزها نیست.

-والا آقامعلم دخترم می‌گفت مثل اینکه گچ‌های کلاس هر روز نیست میشه. والا آقا معلم شما که می‌دونید دختر من چشماش خوب نمی‌بینه. اگه درشت ننویسید روی تخته نمی‌تونه ببینه. دکتر براش عینک نوشته. هفته بعد باید بریم از شهر بگیریم. ولی حالا این پول رو قبول کنید باهاش گچ بخرید تا ببینیم چی میشه.

کمی بعد حسن جعفری و پدرش دم در کلاس بودند. آقای روزبه با گرمی از آقای جعفری استقبال کرد. مچ دست حسن توی دست پدرش بود:

ـ آقا معلم من خیلی از شما خجالت می‌کشم. چطور شده حسن حواسش به گچ‌ها نبوده. مثل اینکه امروز نتونستید درس بدید به بچه‌ها. من واقعا شرمنده شما هستم.

حسن سرش پایین بود:

ـ آقا بخدا ما گذاشتیم همون جا.

با دست به سمت بالای کمد معلم اشاره کرد.

پدر حسن با لبخند روی صورت آفتاب سوخته لاغر و چین افتاده‌اش گفت:

ـ حالا آقا معلم چقدر میشه پول گچ.

معلم نتوانست مانع پول گذاشتن پدر حسن زیر کتاب‌های روی میز شود.

بعد از نماز جماعت توی مسجد روستا، آقای روزبه مشغول مرتب کردن کتاب‌ها بود که پدر دوقلوها با یک پلاستیک رنگی و با سر و روی خاکی پیش آمد. اول اشاره به سر و وضعش کرد:

ـ آقا معلم ببخشید با این سر و وضع خدمت رسیدم. والا هنوز خونه نرفتم. گفتم این گوشت رو بیارم خدمتتون. نذره. برای عمل مادر بچه‌هاست. راستش پول گچ‌ها هم که گم شده به سهم خودم گذاشتم داخل مشما. دیگه ببخشید اگه کمه.

آقای روزبه تا بیاید بگوید نیازی به این پول نیست پدر دوقلوها به سرعت رفته بود. از در مسجد که خواست بیرون برود صدایی از دور شنید. اولش متوجه نشد کمی دقت کرد برادرهای علیقلی بودند، تخس‌ترین و شرورترین بچه مدرسه بلکه روستا و بلکه هم دنیا. داشتند با گاری از تاکستان آبادی بالا برمی‌گشتند:

ـ آق معلم، هوی آق معلم.

معلم ضربان قلبش تند شد. کسی تا بحال او را با لفظ «هوی» خطاب نکرده بود. هر چند توی روستا عادت رسمی و کاملا عادی‌ای بود. همه همدیگر را با این لحن و با این حرف ندا صدا می‌کردند. اولش خواست خودش را به نشنیدن بزند ولی چون سابقه دعوای برادرهای علیقلی زبانزد همه بود ترجیح داد همان جلوی مسجد در برابر همه باهاشان صحبت کند.

ـ آق معلم ، جریان این دزدی گچ چیه داداش.

ـ علیک سلام.

برادر کوچکه از گاری پیاده شد. شنیدیم گچ‌های کلاس رو هر روز می‌برن. والا علیقلی نه از درس و مشق خوشش میاد نه از گچ و تخته سیاه. به زور آقام اومده مدرسه وگرنه الان داشت به گاوها کاه و یونجه می‌داد.

برادر بزرگه از روی گاری گفت: هر کی دزدیده پولشو بده. ما که ندزدیدیم.

بعد افسار الاغ را تکان داد و با صدای بلند نچ‌نچ کرد تا الاغ راه بیفتد اما چشم از معلم هم برنداشت تا گاری دور زد. برادر کوچکه با صدای بلند گفت: اگه علیقلی گچ دزدیده باشه، خودم ازش گچ درست می‌کنم میارم در مدرسه‌تون. کافیه به ما بگی آق معلم.

آب دهان معلم خشک شده بود. با این خانواده اصلا نباید یکی به دو می‌کرد. هیچ‌کس جلودارشان نبود. هفته گذشته که با همسایه‌شان حرفشان شده بود سر اینکه چرا گاوها را از دم در انبار کاه آن‌ها رد می‌کنند، انبار کاه همسایه بینوا را آتش زدند و هرگز گردن نگرفتند با وجود اینکه فندک خروس نشان برادر کوچکه را دم در انبار سوخته پیدا کردند. همسایه مال باخته از ترس ضررهای احتمالی بعدی صدایش را در نیاورد و مجبور شد پیش اهالی روستا بگوید بی‌احتیاطی از خودش بوده که خواسته کاه‌ها را دود بدهد بخاطر حشره‌ها و احتمالا این‌طوری شده که انبارش آتش گرفته.

***

بچه‌ها از دیدن گچ خوشحال شدند. ولی آن روز معلم کسی را پای تابلو نبرد. بچه‌ها اغلب با گچ تازه و درسته نمی‌توانستند بنویسند. حرامش می‌کردند از بس می‌شکاندندش. تابلو که پر شد گشتند دنبال تخته پاک‌کن. نبود. همه جا سرک کشیدند. نبود که نبود. یکی از بچه‌ها که نزدیک مدرسه بود خانه‌شان، بدو بدو رفت یک دستمال کهنه آورد برای پاک کردن تخته. ولی دستمال بدتر تخته را کثیف کرد. زنگ تفریح یکی از بچه‌ها با دستمال نمدار تخته را پاک کرد. بدتر گِل مالی شد. مجبور شدند چندین بار با دستمال خیس تمیزش کنند. حالا تخته خیس شده بود و گچ روی تخته نمی‌نوشت. پودر می‌شد می‌ریخت. آن روز هم از درس و تکلیف جدی خبری نشد. معلم اجازه داد بچه‌ها تکلیف‌هایشان را همان جا سر کلاس حل کنند. تا وقت مدرسه تمام شود.

فردا صبح معلم با یک نصفه گچ برای هر پایه مطالب اصلی و مهم را نوشت چون واجب‌تر بود. نصف دیگر گچ را برای فردا نگه داشتند. وسط کلاس یکهو نادر نفس‌زنان وارد کلاس شد. انگشتش را به علامت اجازه بالا گرفت و سلام کرد. کتاب و دفتر بدون جلدش توی دستش بود. مضطرب ایستاد تا معلم اجازه نشستن بهش بدهد. آقای روزبه دستش را پشت کمر گره زد و نگاه به ساعت مچی‌اش انداخت.

انگشت نادر هنوز بالا بود. معلم به گوشه کلاس اشاره کرد:

ـ فعلا همین گوشه وایستا. باهات کار دارم. اون چیه توی جیبت.

ـ آقا اجازه ابره. آوردیم برای تخته پاک‌کن.

و یک تکه ابر کنده شده را از توی جیبش بیرون کشید. و طرف معلم گرفت. معلم ابر را گرفت، ورانداز کرد:

ـ از کجا آوردیش؟

ـ آقا پدرم داد.

بعد از تعطیلی مدرسه پدر نادر بیرون در منتظر ایستاده بود. نادر با ترس و لرز تا در کلاس پیش آمد و مثل گربه‌ای که قبلا از دست کسی کتک خورده باشد، یکهو پا گذاشت به فرار. معلم با پدر نادر خوش و بش کرد و دستش را در دست فشرد. پدر نادر به اصرار معلم وارد کلاس شد. چشمش به تخته پاک کن افتاد:

ـ آقا معلم. پول تخته پاک‌کن مگه چقدره؟! من حاضر بودم ده تا تخته پاک کن بخرم بیارم. ببین چکار کرده ین بچه. ابر صندلی ماشین رو کَنده آورده اینجا. این مینی‌بوس امانته دست من. کلی خسارت زده به ماشین.

تا یکی دو روز از درس و مشق زیاد خبری نبود. معلم بااحتیاط می‌نوشت و با احتیاط پاک می‌کرد. بچه‌ها را پای تخته نمی‌آورد. گچ را حرام می‌کردند. باید تا آخر برج همین طور دندان روی جگر می‌گذاشتند تا آقای روزبه از شهر گچ و تخته پاک‌کن و مداد قرمز برای بچه‌های اول و دوم بیاورد. کدخدا گفته بود کم و کسری پول لوازم کلاس را شخصا می‌دهد تا کلاس هر چه زودتر برقرار شود. معلم بعد از یک هفته از شهر برگشت. یک تخته پاک‌کن، یک جعبه گچ و تعدادی کتاب روی میزش گذاشت. بچه‌ها خوشحال نگاهشان به وسایل روی میز بود.

علیقلی و نوه کدخدا یواشکی به هم سقلمه می‌زدند و برای هم شاخ و شانه می‌کشیدند. علیقلی بلند شد:
ـ آقا اجازه، آقازاده گچ تو جیبش داره.

نوه کدخدا رنگ از رویش پرید:

ـ آقا دروغ میگه. بخدا دروغ میگه آقا.

علیقلی آستین نوه کدخدا را گرفت و محکم پیچاند:

ـ دستتو از جیبت بیار بیرون. این همه وقت به ما گفتی دزد، خودت دزدی.

نوه کدخدا دستش را محکم توی جیبش چپانده بود:

ـ دزد خودتی.

معلم اجازه نداد دعوا بالا بگیرد.

نوه کدخدا بغض کرد:

ـ آقا، بخدا ما از کلاس گچ برنداشتیم آقا. یه تیکه داییم داده که بیارم سر کلاس. اگه گچ نداشتیم بنویسیم آقا. بخدا راست می‌گیم آقا.

دو تکه کوچک گچ از توی جیبش درآورد گذاشت روی میز. جعفری گفت:

ـ ای نامرد. تو برمی‌داشتی گچ‌ها رو.

بعد از مدرسه، علیقلی سایه به سایه دنبال امیر، نوه کدخدا رفت تا بالأخره پشت کپه‌های کود، گیرش انداخت. جثه‌اش ریزه‌تر از نوه کدخدا بود اما سر نترس و دست‌های قوی‌ای داشت. پسر کدخدا هر چه خواست فرار کند نتوانست. خاک بلند شده بود. دایی امیر که با دوچرخه داشت از آبادی بالا برمی‌گشت دیدشان که به جان هم افتاده‌اند. کشیده‌ای توی گوش علیقلی خواباند و امیر را به طرف دوچرخه هل داد:

ـ برو خونه ببینم. هر کی به تو بگه دزد، گوششو می‌برم می‌ذارم دم تاخچه ننه‌اش. شنیدی بچه پررو؟ حالا برو به برادرات بگو. هرّی...

علیقلی همین طور که دور می‌شد داد زد:

ـ فک کردی کی هستی؟ اگه برادرهای من رو زمین شما کار نکنن از گشنگی می‌میرید بدبختا.

دعوا تا شب طول نکشید. همان شب برادرهای علیقلی چرخ‌های تراکتور کدخدا را با قمه پاره کردند و دایی امیر هم شاخه خشک‌های حصار دور باغ برادرهای علیقلی را آتش زد. دعوا بالا گرفت. برادرهای علیقلی از آبادی بالا اره برقی آوردند و تمام درخت‌های باغ کدخدا را نصفه نیمه بریدند. کدخدا توی سر خودش می‌زد و توی باغ این طرف و آن طرف می‌دوید. نه کاری از دستش بر می‌آمد، نه جرئت نزدیک شدن به برادرهای علیقلی را داشت.

نزدیکی‌های صبح بود که سر و کله چند مأمور 110 پیدا شد. آخرش هم معلوم نشد کی 110 آورده روستا. هر دو طرف دعوا را بردند شهر برای بازجویی. آن روز نه علیقلی نه امیر مدرسه نیامدند. روز بعد علیقلی نیامد ولی امیر آمد. روز بعدش سه نفر دیگر از بچه‌ها نیامدند مدرسه. کاشف به عمل آمد که چند خانواده که اغلب برای کدخدا کار می‌کردند خانه زندگیشان را جمع کرده‌اند دارند می‌روند شهر تا بچه‌هاشان درس بخوانند. یکی‌شان خانواده دخترک کم بینا بود. پدر دخترک به معلم گفت:

ـ آقا معلم، شما که می‌دونید ما داریم با کارگری زندگی می‌کنیم. اگه چنین تهمتی به بچه من زده بشه دیگه نمی‌تونم زندگی کنم. چون برای کدخدا کارگری می‌کنم. دختر من باید درس بخونه. اینجا هیچ آینده‌ای نداره.

آن دو خانواده دیگر هم به‌خاطر اینکه حقوق‌بگیر کدخدا بودند بارو بنه‌شان را بسته بودند تا همین کار و همین درآمد را توی شهر بدست آورند بلکه بچه‌شان بی‌دردسر و بی‌دغدغه درس بخواند. گفتند حتی دل و جرئت برادرهای علیقلی را هم ندارند که بخواهند تلافی تهمت و گناه را سر کدخدا درآورند. بهترین و آبادترین زمین‌ها توی روستا متعلق به کدخدا بود که از آبا و اجداد بهش رسیده بود. قصد فروش و واگذاری هم نداشت برای همین چندین خانواده توی روستا حقوق‌بگیر کدخدا بودند.

کدخدا یکهو سر از مدرسه که خانواده‌ها برای صلاح مشورت و کسب اجازه پیش معلم آمده بودند، درآورد که:

ـ مگه من مُردم که شماها می‌خواید برای چند کلاس سواد بچه‌ها آلاخون والاخون بشید. فردا جواب خدا رو چی باید بدم. مرد حسابی، نمیگن اون روستای خراب شده مگه بزرگ‌تر نداشت که زیر بال و پر شما رو بگیره.

کدخدا لبخند به لب داشت. مثل کسی که به مهمانش اجازه رفتن ندهد. دستش را روی شانه مش حیدر گذاشت:

ـ منو شرمنده‌تر از این نکنین مش حیدر. این کارا چیه آخه؟

مش حیدر نگاهی به صورت ابراهیم کرد و با قیافه مستأصل گفت:

ـ والا کدخدا، ما چه اینجا باشیم چه هر جای دیگه کارگریم. هر جا پولمونو بدن و آرامش داشته باشیم همون جا کپه مرگمونو می‌ذاریم می‌خوابیم. تو روز میریم پی سگ دو زدن. نمی‌خوایم خونه‌مونو آتیش بزنن.

ابراهیم کف دست‌هایش را نشان داد:

ـ این دست‌ها رو ببین کدخدا. من اگه تو روستای خودم کار کنم بهتر از اینه که با این سن و سالم برم ولایت غریب و از اول شروع کنم. ولی عیال از اون روز که آتیش‌سوزی شد ناخوش احواله.

کدخدا دست‌های ابراهیم را توی دستش گرفت و خواست ببوسد، ابراهیم نگذاشت. کدخدا صورتش را بوسید. بعدش صورت مش حیدر را بوسید.

ـ بابا ما هم ولایتی‌ایم. این کارها چیه. خونه خودتونو چرا ول می‌کنید. کجا می‌خواید برید اصلا. آقا معلم شما یه چیزی بگو.

معلم سر تکان داد. کدخدا خوشحال گفت:

ـ این بچه‌ها به روستا عادت دارن. برن شهر عذاب می‌کشند. اونم الان این موقع سال. چند روز دیگه فصل فروش میوه است. این همه مدت زحمت کشیدید. امسال دستمزدتونو بیشتر می‌کنم. از خر شیطون بیایید پایین... نکنید این کارو.

ابراهیم نگاهی از سر استیصال به مش حیدر انداخت. مش حیدر سر تکان داد و دست به ته ریشش کشید گفت: لااله الا الله.

مش حیدر و ابراهیم با معلم خداحافظی و مدرسه را ترک کردند. کدخدا خواست پشت سرشان برود بلکه راضی شوند به ماندن توی ده. معلم بازوی کدخدا را گرفت و با سر اشاره کرد که کاری به کارشان نداشته باشد.

از پنجره دیده می‌شدند. ابراهیم با عصبانیت با جفت دست‌هایش به جهت‌های مختلف اشاره می‌کرد. مش حیدر سعی داشت آرامش کند. آقای روزبه به کدخدا گفت:

ـ دیدی کدخدا. حالا بیا جمع کن.

ـ آقای معلم من که نیتم خیر بود مرد حسابی. من گفتم گچ کم باشه که درس خوندن مد نشه بین بچه‌ها. اینجا ما اینقدر کار داریم که وقت درس خوندن نداریم. اصن به چه دردی می‌خوره. گیرم که مهندس بشن آخرش چی؟ بعد از اون همه زحمت و خرج باید برگردن توی همین ده بیل بزنن دیگه. چرا سر خودمونو شیره بمالیم.

ـ قرارمون این نبود. شما به من گفتی کاری کنم درس و مشق یه ماه دیرتر شروع بشه تا کار باغات روستا تموم بشه.

ـ سخت نگیر آقا معلم. این روستا نیاز به کشاورز داره نه دکتر، مهندس. همه باید همین جا بمونن به روستاشون خدمت کنن. اگه برن شهر دیگه رفتند. کی به زمین‌ها برسه. کی بیل بزنه. کی آبیاری کنه. روستا بی‌صاحاب می‌مونه. از بین می‌ره. هر بچه‌ای که فرستادن شهر دیگه برنگشته. رفته که رفته.

ـ بچه‌های خودتون چی؟ موندند شهر. برنگشتند روستا. چرا اونا رو برنمی‌گردونی روستا؟

ـ سهم شما رو که دادم آقای روزبه. کم بود؟ فکر کردی بی‌خودی باغ به اون بزرگی رو در اختیارت قرار دادم. می‌دونی اجاره یه ساله‌اش چقدره؟ 15 تا درخت گردو داره. می‌فهمی اصلا؟

ـ من چیزی نمی‌خوام کدخدا. برای بچه‌ها هر چی لازم باشه خودم تهیه می‌کنم. اگه مش حیدر و ابراهیم برن منم میرم.

ـ زدی زیر حرفت آقای روزبه؟! با حقوق معلمی به کجا می‌خوای برسی. تو یه سال کلی می‌تونستی درآمد داشته باشی. مردم روستا حقوق کارگری‌شونو می‌گیرن. ولی تو کلی از فروش محصول درمیاری مرد حسابی. منو گوش کن. مش حیدر و پسراش بهترین کارگرهای این روستان. نباید برن شهر.

معلم گفت:

ـ لطفا گچ‌ها و تخته پاک‌کن و کتاب فارسی‌ها رو خودت بردار بیار خونه من.

کدخدا به فکر فرو رفت. با قدم‌های کوتاه و تند به طرف در رفت. خواست برگردد چیزی بگوید. دید معلم بیشتر حواسش به مش حیدر است که دارد دور می‌شود.

گزارش خطا