
دستان گره گشا
عکاس: محبوبه ايرگ
وقتي نگاه انسان به آسمان گره بخورد اين
دنيا با تمام بزرگي و عظمتش عجيب کوچک و تنگ ميشود و رنگها و جلوههايش رنگ ميبازد.
دل آرام و قرار خود را از دست ميدهد و درپي آن است که هر لحظه اين فاصله را کم
کند. ديگر جايگاه و مقام و مکان فرقي نميکند، تمام فکر و ذهن او درگير اين ميشود
که گرهاي بگشايد به اميد آنکه ريسمان اتصال خودش محکمتر شود.
سردار شهيد «علي محمد قرباني» از اين دست
آدمها بود. او که طعم شيرين جهاد در روزهاي 8 سال دفاع مقدس را چشيده و پاکي و
زلالي آن فضا با روح و جسمش آميخته شده، غبار غصه دلتنگي ياران سفر کرده روي دلش
نشسته بود تا آنکه درِ تازه گشوده جهاد، کيلومترها دورتر از وطن او را به سوي خود
خواند و بعد از سالها به آرزويش رسيد.
«حاجيه خانم بتول چگله»، همسر شهيد
قرباني به گفتگو نشستيم تا از 29 سال زندگي خود را در کنار اين مرد خستگيناپذير
روايت کند. با ما همراه باشيد.
....چه سالي با شهيد قرباني ازدواج کرديد؟ و چطور با ايشان آشنا
شديد؟
سال 66 بود که با شهيد قرباني ازدواج
کردم. من هم متولد روستاي بنوار ناظر هستم و خانوادههايمان از يکديگر شناخت
داشتند و برادرم نيز با ايشان همرزم بود.
چطور شد که به
پيشنهاد ايشان جواب مثبت داديد؟
شخصا روحيه
آرمانگرايانهاي داشتم. به لحاظ اعتقادي هم چون برادر بزرگم شهيد شده بود و
خانواده شهيد بوديم، دوست داشتم همسرم نيز خارج از اين مسير نباشد و خداوند اين
مرد بزرگ را نصيب من کرد.
چطور شد تصميم گرفتند به سوريه بروند؟
از زماني که جنگ سوريه شروع شد ايشان
مدام پيگير اخبار جنگ بود. شايد باور نکنيد ما نقشه سوريه را در منزل داشتيم و
حاجي تا اتفاقي ميافتاد روي نقشه به بچهها محل عملياتهايي را که تلويزيون اعلام
ميکرد نشان ميداد.
سال دوم جنگ
سوريه بود که عطش او براي رفتن بيشتر شد. وقتي فهميد ايران مستشار اعزام ميکند
براي رفتن اعلام آمادگي کرد. مخصوصا وقتي اخبار از نزديک شدن تکفيريها به حرم
گزارش ميداد، مدام ميگفت من الان بايد آنجا باشم. به خاطر اينکه او سمت
مديريتي داشت سپاه در اعزامش تعلل ميکرد....