کد خبر: ۴۷۹
۱۳۹۵/۱۱/۲۳ ۱۹:۲۸

خواب وحشتناک


حسنا احمدی

مرد هراسان از خواب می‌پرد، عرق سردی بر پیشانی‌اش نشسته. با خود می‌اندیشد این چه خواب وحشتناکی بود، باید تعبیر آن را از شخصی مطمئن جویا شوم. لحظاتی بعد مرد با شتاب به سمت خانه جعفربن‌محمد می‌رود لحظه‌ای ترس از دلش خارج نمی‌شود از تعبیر خوابی که به ذهنش می‌رسد بیمناک است با خود می‌گوید: «چه خواب وحشتاکی بود پناه بر خدا.»

بر در خانه فرزند رسولم که می‌رسد می‌ایستد و نفس تازه می‌کند و رخصت حضور می‌طلبد. جعفربن‌محمد چون همیشه گرم به استقبال مهمان می‌رود و او را در کنار خود می‌نشاند. مرد رو به جعفربن‌محمد کرده و می‌گوید: «خواب ترسناکی دیده‌ام که از تعبیر آن به شدت بیمناکم.»

صادق آل محمد با نگاهی سرشار از آرامش می‌گوید: «خوابت را بازگو کن تا تعبیر آن را به تو بگویم.» مرد لب به سخن می‌گشاید: «خواب دیدم مثل اینکه یک شبه چوبین، یا یک آدم چوبین، بر یک اسب چوبین سوار است و شمشمیری در دست دارد و آن شمشیر را در فضا حرکت می‌دهد. من از مشاهده آن بی نهایت به وحشت افتادم و اکنون منتظرم تا شما تعبیر آن را برایم بگویید.»

...

گزارش خطا