
معصومه پاکروان
من يکي از
اهالي آپارتمان خيابان گل و بلبل هستم. اينجا ساختماني است که هرگز روي آرامش نديده و به گمانم نخواهد ديد.
در يک روز
معمولي مثل بقيه روزها، سر و صداي آقاي سالادي در آپارتمان گل و بلبل پيچيده بود. آقاي
سالادي سعي داشت که آقاسلمان را قانع کند که موهاي سرش خيلي ريخته و از آخرين باري
که آقاسلمان موهاي او را کوتاه کرده دستش آمد نداشته و ديگر بلند نشده است! آقاي سالادي
رو به آقاسلمان کرد و گفت:
ـ ببين آقاسلمان...
اين من و اين سرم اين هم شما! خودت قضاوت کن موهاي من چقدر در اين مدت ريزش پيدا کرده
است؟
آقاسلمان
سر تکان داد و گفت:
ـ آقاي سالادي من که تقصيري ندارم گاهي مو سکته ميکند!
آقاي سالادي
که اين را شنيد صدايش را بالا برد و با وحشت گفت:
ـ سکته! يعني
چه آقاسلمان؟ يک بار موهايمان را دست تو داديم ما و موهايمان را سکته دادي!
آقاسلمان
نفسي کشيد و با حرص گفت:
ـ آقاي سالادي
اين يک اصطلاح است. يعني اگر تغذيهتان را درست کنيد موهايتان هم درست ميشود!
آقاي سالادي
سوييچش را چرخاند و گفت:
ـ نه آقاسلمان!
با اين حرفها موهاي من درست
نميشود! من بايد يک فکر
اساسي کنم.
آقاسلمان
گفت:
ـ داروهاي گياهي
بزن کمي ريشه موهايت را تقويت کن! اصلا بيا خودم برايت ميزنم. يک
ساعت روي موهايت ميماند و بعد ميشوري!
...