
معصومه پاکروان
من یکی از اهالی آپارتمان خیابان گل و بلبل هستم. اینجا
ساختمانی است که هرگز روی آرامش ندیده و به گمانم نخواهد دید.
در یک روز معمولی مثل بقیه روزها سر و صدای آقای سالادی
در دمنوشخانه آپارتمان گل و بلبل پیچید. داد و فریادهای او نشان میداد حسابی
دلخور و عصبانی است و هیچچیز آرامش نمیکند! آقای سالادی که تند و تند از دمنوشهای
آقاربیع سر میکشید در جواب آقاسلمان که گفت:
ـ خودت را ناراحت نکن آقای سالادی... بالأخره اینها
همه تجربه است!
نگاهی به او کرد و گفت:
ـ آقاسلمان... آقاسلمان دیگر از سن و سال من گذشته که
بخواهم کسب تجربه کنم!
آقای تهرانی گفت:
ـ خب اینطور که شما میگویید حسابی دلت از آقای پزشکمهر
شکسته است ولی چاره چیست بالأخره باید همسایگی کرد دیگر!
آقای سالادی رو به آقای تهرانی کرد و گفت:
ـ ببین آقای تهرانی... در چشم من نگاه کن... به من بگو
که اگر آقای پزشکمهر حالا بیاید و از تو پول بخواهد حاضری به او بدهی؟
آقای تهرانی به من و من افتاد و نگاهی به آقای سالادی
کرد و گفت:
ـ خوب آخر همسایه است دیگر... اگر پول قرض بخواهد من
ناچارم...
...