کد خبر: ۳۹۷
۱۳۹۵/۱۱/۰۲ ۱۰:۳۸

انگشت حیرت


حسنی احمدی

معصومانه گوشه‌ای از کوچه ایستاده و گریه می‌کند، نگاهش می‌کنم چهره‌اش با اشک معصوم‌تر شده است. می‌دانم برای چه گریه می‌کند که او سزاوار است به درک چنین معنایی.

مردی از بزرگان سامراء از کنار حسن پسر هادی عبور می‌کند که گریه‌های او توجه‌اش را جلب می‌کند، جلو می‌رود و در مقابل کودک می‌نشیند و به آرامی دستی بر سر پسر کشیده می‌گوید: «چه شده پسر جان؟ چرا گریه می‌کنی؟ نکند اسباب بازی می‌خواهی؟ گریه ندارد خودم برایت می‌خرم بیا با هم به بازار برویم.»

حسن با چشمان اشک‌آلود نگاهی به مرد می‌اندازد و با تحکم خاصی می‌گوید: «خدا ما را خلق کرده که بازی کنیم؟»

...

گزارش خطا