
منصوره
کبریایی
بیش
فعالی و کمتوجهی و پرخاشگری یا انزوا و کمرویی و گوشهگیری تا اضطراب یا افسردگی
و بلوغ زودرس و کنجاویهای نامتعارف و مواردی از این دست مشکلاتی است که بسیاری از
کودکانمان را مبتلا کرده و مدام از خود میپرسیم که چه اتفاقی رخداده و چه باید
کرد؟! آیا اقتضای زمانه ایجاب میکند و باید تسلیم بود؟! یا زمانه ساخت دستان
پرتوان خود ماست و باید بازنگریهایی انجام داد؟! پیش از این به علل و راه حلهایی
اشاره کردیم که در ادامه امروز به بررسی علتی خواهیم پرداخت که کمتر بدان پرداخته
شده است.
مرگ
کودکی!
معنای
هر واژه وابسته به ملزوات آن است و واژه کودکی نیز چنین است. وقتی از نشاط و
سرزندگی و تحرک سخن میگوییم و در انتظار شلوغی و دویدن و جهیدن هستیم با کودکانمان
مواجه ایم؛ همانها که از سادهترین بازیها و اشیا و رخدادها لذت میبرند و به
سادگی سطلی و خاکی راضی و خشنود میشوند و همانها که آراسته هستند به صفاتی چون
صداقت و صمیمیت و آسودگی خاطر نسبت به فردایشان و به راحتی دلبستن و البته دل
بریدن و لطافت روح و پاکی دل به دور از حرص و طمع و ترس و کینه. مجموعهای از چنین
صفاتی اوقات ما را در کنار کودکان زیبا و دل انگیز میکند و کودکیهای پرخاطره
خودمان را به خاطرمان میآورد؛ آنچنانکه حتی زودگریه کردنها و زود رنجی ها و
خشم آنان هم برایمان دوست داشتنی است. از همین روی این صفات را حتی اگر در یک
بزرگسال هم مشاهده کنیم خشنود میشویم و بدمان نمیآید خود نیز هنوز هم ساده
بیندیشیم و ساده خشنود شویم؛ چیزی که روانشناسان نامش را «کودک درون» میگذارند و
نسبت به گم شدن و مرگ آن هشدار میدهند؛ مخصوص اگر بدانیم که در عصری زندگی میکنیم
که این کودک درون در همان درون کودکی در معرض مرگ و انقراض است!