کد خبر: ۳۷۸۹
۱۳۹۹/۰۴/۳۱ ۱۶:۵۴

دل و دردانه

گلاب بانو

زبان شمعدانی‌ها

تقریبا عادت کرده بود، حتی وقتی هیچکس هم نبود با صدای بلند سلام می‌کرد. بعد برمی‌گشت سمت آشپزخانه و دوباره سلام می‌داد به کسی که در آشپزخانه نبود. به سایه‌هایی که نمی‌آمدند روی پنجره کنار آشپزخانه و بروند. حتی یادش بود که هرکس کجا می‌نشیند یا می‌ایستد. این جور وقت‌ها با گل‌های شعمدانی احوال‌پرسی گرمی می‌کرد. حالشان را می‌پرسید و برای زرد شدن برگه‌ها غصه می‌خورد و ناراحتی می‌کرد. سرش را پایین می‌انداخت انگار که روند زرد شدن برگ را می‌توانست حس کند. می‌توانست بفهمد نفس کشیدن برای آن برگ چقدر سخت شده. دست می‌کشید روی تن نازک برگ و احساس می‌کرد داغ است‌، تب دارد، تنش در حال سوختن است. فکر می‌کرد حتما تقصیر اوست که برگ به این حال و روز گرفتار شده است. نمی‌دانست باید چکاری انجام دهد‌. دعا می‌خواند.
می‌دانست این چیزها توی تقدیر برگ‌هاست و هیچ کاریش نمی‌شود کرد اما دست خودش نبود. می‌خواست برای زنده ماندن هر چیزی تا هر جا که می‌شد دعا کند. می‌خواست چیزهایی را مدام به دعاهایش گره بزند. چیزهایی که مربوط به خودش نبود، مربوط به دیگران بود. انگار هزار هزار ریسمان سپید از عرش خدا آویزان بود و او به هر کدام با دقت و حوصله چیزی را برای اجابت گره می‌زد.
مادر سرش را از توی چهار چوب پنجره داخل می‌آورد و می‌گفت: برای ما هم دعا کن محسن‌جان! اندازه برگ شمعدانی که هستیم!

محسن سرش را پایین می‌انداخت، چشم می‌گفت و زیر لبش ادامه می‌داد: اگر بدانید این برگ چقدر درد دارد! اگر بدانید چقدر حالش خوب نیست !

نامه فدایت شوم

کجایی سید‌محسن‌جان؟ مادر این را می‌گفت اول نامه هزار بار بنویسم.
کجایی سید‌محسن‌جان خبری نمی‌دهی مادر؟ قرار بود زود بروی و برگری. خاک غربت گرفتارت کرده مادر؟
نامه‌ها به آنجا می‌رسیدند یا نه، خدا می‌داند!
نامه‌ها را می‌دادیم کسی برایشان ببرد. حالا که دیگر تلفن همراه و موبایل و کامپیوتر و چیزهای دیگر بود مردم سمت کاغذ و خودکار نمی‌رفتند اما مادر همچنان اصرار داشت قلمی به دست بگیرد و کاغذ خط داری را واسطه دلش و دردانه‌اش کند و برایش نامه بنویسد. بعد‌از‌‌ظهری زنگ زده بود به زهرا خانم که پسرش عازم سوریه بود. گفت کمی صبر کنید امانتی من را هم ببرید. تازه با محسن حرف زده بود اما دلش آرام می‌گرفت به پچ پچ کردن پشت تلفن. می‌گفت: محسن که حرف می‌زند یادم می‌رود چه می‌خواستم بگویم. مدام می‌دود توی ذهنم که آنجا گرم است؟ سرد است‌؟ گرسنه‌اند‌؟ تشنه‌اند؟ حواسم پرت می‌شود!

محسن هی می‌خندد و می‌خواهد مرا بخنداند تا دلم خوش بشود برای همین یادم می‌رود چه می‌خواهم بگویم. اما این نامه کلمات را اسیر می‌کرد، اسیر این خطوط. آدم دلش قرص می‌شود که حرف‌هایش را زده، نگرانی‌هایش را گفته، دلش را سبک کرده.
آدم با نامه نوشتن حالش خوب می‌شود. دو روز طول کشید محسن‌جان‌ها را بنویسد. یک طرف کاغذ بزرگ امتحانی محسن‌جان! محسن‌جان! بود. انگار محسن‌جان‌های یک ماه روی دلش سنگینی می‌کرد که بگوید آمدی محسن‌جان؟ رسیدی به سلامت محسن‌جان؟! امتحانت را خوب دادی محسن‌جان؟! کارهایت پیش رفت‌؟!
چون نمی‌دانست محسن آنجا چکار می‌کند احوال‌پرسی‌ها یک جور خلاصه شده بودند بین خودش، محسن و کاغذ و فقط محسن‌جان‌های آخرش مانده بود.
گفتم: این‌ها که همه مثل هم هستند!
گفت‌: نه! نیستند. هر کدامش یک چیز است و خیلی با هم فرق دارند. خوب نگاه کن!
خوب نگاه کردم؛ بعضی محسن‌جان‌ها خوش‌خط‌تر بودند. بعضی‌هاشان کج و کوله شده بودند. بعضی از خط بیرون زده بودند و بغضی سر خورده بود روی‌شان، لمبر انداخته بودند روی یکدیگر‌، یکی دو تا از محسن‌جان‌ها هم خیس بود،کاغذ باد کرده بود. نمی‌دانم آنجاها چه می‌خواسته بگوید که چشم‌هایش‌تر شده.
توی همان یک صفحه محسن‌جان! محسن‌جان! تمام حرف‌هایش را زده بود. سبک شده بود. این طرف صفحه هم مال ما بود.
دایی غر می‌زد: آن‌قدر به زهرا خانم اصرار کردی امانتی داری همین بود؟ دو روز است داری می‌نویسی، همین است؟ مگر مشق‌شب نوشته‌ای این‌ها را؟
دایی‌جان به مادر می‌گفت که قرار بود هر کدام آن یکی طرف همان برگه یک چیزی برای محسن بنویسیم. قرار نبود از روی پرچین نازک کاغذ سرک بکشیم توی درد‌دل‌های مادر با محسن. اما دست خودمان نبود؛ فضولی و آدمیزاد از هم جدا نشدنی هستند. می‌خواستیم ببینیم مادر برای یکی یکدانه‌اش چه چیزی نوشته است تا سر دربیاوریم. می‌خواستیم ببینیم راز مگوی محسن و مادر چیست که همیشه هر دو را بی‌تاب همدیگر می‌کرد؟ فکر می‌کردیم لابه‌لای خط‌ها، رد پای دختری، چیزی باشد. از آن دختر‌ها که مادرها تا پسرشان سبیل پشت لب سبز می‌کنند برایشان در نظر می‌گیرند
. از آن دخترها که خنده‌هایشان را پشت چادر گلدار سفیدشان قایم می‌کنند اما چشم‌هایشان می‌خندد. از آن‌ها که رد گونه‌های از شرم سرخ‌شده‌شان دل هر مادری را بند می‌کند. فکر می‌کردیم باید یکی از این دخترها توی حرف‌های مادر باشد. نمی‌دانم بود یا نبود؟ جایی محسن‌جان‌ها قشنگ‌تر و کشیده‌تر بودند. جایی محسن‌ها قامت گرفته بودند و انگار کت و شلوار سفید پوشیده باشند با پیراهن سورمه‌ای دامادی. همان‌جا فکر می‌کنم رد پای دختری چیزی باید بوده باشد. هیچکس نامه مادر را اینطوری رمزگشایی نکرد که من می‌کنم‌. من هم این چیزها را وقتی کشف کردم که پای حرف زدن مادر و محسن نشستم. آن‌ها چند کلمه باهم حرف می‌زندند و هزار کلمه سکوت می‌کردند و همدیگر را نگاه می‌کردند. لازم نبود کسی به کسی چیزی بگوید، خودشان یکدیگر را از حفظ بودند.
من فقط نوشتم؛ شمعدانی‌ها سلام می‌رسانند! می‌دانستم که محسن نگران شمعدانی‌هاست. نوشتم قلمه‌ها گرفته‌اند و حالا یک گلدان گل‌شمعدانی ابلق داری که برگ‌هایش دورنگ‌اند و گل‌هایش چند رنگ. همین قدر نوشتم که دلش آب بیفتد و حرف دیگری نزدم.

دایی سلام می‌رساند با خط کج و کوله دایی نوشته شده بود. انگشتر بزرگ عقیقش نمی‌گذاشت دست‌های پهن و پر از موی مردانه‌اش روی کاغذ بنشیند. محسن می‌فهمید که دایی هنوز از رفتنش دلخور است و راضی نبود که یکی یکدانه خواهرش به سوریه برود. مادربزرگ با همان سواد قدیمی‌اش یک آیه‌ قرآن نوشت و همین را هر شب هزار بار برای محسن می‌خواند و فوت می‌کرد روی آسمان، می‌گذاشت روی شانه مولکول‌های ناپیدای هوا که برسانند به صاحبش.
پدربزرگ هم مثل مادر یک دعا نوشت و می‌خواست یک چیزی هم بنویسد که محسن خیال جمع باشد که ما حواسمان به مادرش هست اما پشیمان شد. فکر کرد ممکن است همین چیزها محسن را نگران کند. محسن باید حواسش را جمع جنگیدن می‌کرد.
‌دایی گفت: آخر کسی که برای گل و مرغ و پرنده و همسایه غصه می‌خورد و تب می‌کند و سیاه می‌پوشد چطور می‌تواند آدم بکشد چطور می‌تواند بجنگد؟ چطور می‌تواند تفنگ دست بگیرد؟ مگر می‌شود؟ اصلا دلش می‌آید این کار را بکند؟
نامه رسیده بود به دست محسن. در جواب مادر یک صفحه کامل نوشته بود؛ جانم! ...جانم!...
جایی هم نوشته بود؛ جانم فدایت! که مادر آن‌قدر آنجاها را بوسید و به اشک‌هایش مالید که پوسید و پاره شد. اما بقیه‌اش همین تکرار یک کلمه بود؛ جانم! جانم!
به جانم‌ها دقت می‌کردم. انگار قبلا عروس را دیده باشم این بار دنبال داماد می‌گشتم. می‌خواستم ببینم جایی بله گفته است یا نه؟ چند بار نامه را از اول به آخر و از آخر به اول زیر و رو کردم. اما چیزی پیدا نکردم. من دوباره نگاه می‌کردم چون مادر بارها و بارها نگاه می‌کرد. او هم دنبال داماد می‌گشت. مطمئنم همین‌طوری با هم حرف می‌زدند و آخرش هم چون داماد را پیدا نکرد چشم‌هایش را بست.
اشک‌ها روی صورتش دویدند و گفت: راضیم به رضای خدا. انگار بند دلش پاره شده باشد دست‌هایش می‌لرزید. سعی کرد بندهای پاره را به هم گره بزند.
محسن خواسته بود یکی از شمعدانی‌ها را برایش ببرم. نگفته بود کجا؟ برای همین برایم سؤال شده بود که منظورش چیست؟ برای دایی هم یک «دمت گرم مشتی» نوشته بود از آن‌ها که دایی را سر حال می‌آورد!

چند روز بعد فهمیدم. چند روز بعد که فیلمش درآمد، با آن داعشی گردن شکسته که چاقو را گذشته بود کنار رگ‌های گردن محسن! فیلم دست به دست همه جا می‌گشت، توی گوشی‌ها، توی تلویزیون، همه جا دست همه بود. مادر آرام و صبور نگاه می‌کرد، پلک نمی‌زد و فقط می‌گفت: محسن‌جان!
دلم می‌خواست به‌ جای محسن بگویم: جانم؟! اما مادر انگار خودش به جای محسن می‌گفت جانم و آرام می‌شد.
پیکرش که روی شانه‌های مردم برگشت با یک گلدان شمعدانی ابلق بالای سرش بودم. گل‌ها را همانجا روی پیشانی محسن توی دل خاک گذاشتم که تا ابد حواسشان به هم باشد.

*برداشتی آزاد از زندگی و شهادت شهید محسن حججی

گزارش خطا