کد خبر: ۳۷۸۸
۱۳۹۹/۰۴/۳۱ ۱۶:۵۳
دلنوشته دختر شادی که روزی، تهِ ته وجود من زندگی می‌کرد!

واقعیت سوسک زده مدرسه پریم!

زهرا رضوی

اپیزود اول: مروری بر تاریخچه

چند ده سال پیش، رضاخان تصمیم گرفت مدارسی بسازد به سبک مدارس فرانسوی. جریان جامعه مردم را از مکتب‌خانه، به سوی اتفاقی جدید کشاند؛ مدرسه!

ما مدرسه‌هایی به تقلید از فرانسه ساختیم. واژه دیپلم هم از AMOLPID که ریشه‌ای فرانسوی دارد گرفته شده است. اروپا اما آن زمان قصد داشت برای مقاصد استعماری‌اش، کاتب و حافظ تربیت کند. برای همین سبک مدارسش را سخت‌گیرانه و براساس نمره و سبک تئوری‌وار قرار داد تا از تربیت‌شدگان این مدارس، در کشورهای مستعمره برای محاسبه و آمار‌گیری دقیق استفاده کند و بعد از تامین مقاصد، سبک مدارسش را تغییر داد و امروزه هیچ جای دنیا، و در هیچ کشور در حال پیشرفتی چنین مدارسی وجود ندارد. ولی ما هنوز در همان مدارسی نفس می‌کشیم که به اشتباه وارد کشور شد.

از سوی دیگر، پس از دوره رنسانس و دلزدگی مردم اروپا از دینِ اشتباه معرفی شده، عده‌ای از آنان به الحاد روی آوردند و برای این‌که تفکر الحادی‌شان در تارخ باقی‌ بماند مبنای درس‌های امروز ما را نوشتند. علومی که فقط به علل عرضی پدیده‌ها می‌پردازد و در آن علل طولی، یعنی خدا نادیده گرفته می‌شود. این «بایکوت خدا» به شکل نگران کننده‌ای در جان یک فرد تحصیل‌کرده نفوذ کرده، او را به مرز بی‌خدایی و الحاد نزدیک می‌سازد.

اپیزود دوم: سیاه‌چاله‌های فرمول

برنده میدان شدن در سیستم آموزش و پرورش کار سختی نیست! کافیست یک ربات باشی و هرچه گفتند بگویی چشم! مثلا در امتحان هویت اجتماعی چون نهایی است؛ پا روی ذهن گشوده‌ات بگذاری و فقط از مثال‌های کتاب استفاده کنی!

در شیمی 1، زمین، حسابان 1، فیزیک 3 هرکدام یک فرمول برای نیمه عمر دارند که نباید از این‌که برای آن یکی بروی زیرا هر دبیری دور درس خودش حصار می‌‌کشد. یا اگر سؤالی نیاز به حل معادله داشت و آن را از روش دلتا حل کردی، در حالی که در ذهن دبیر گرامی هنگام تصحیح اوراق، راه‌حل دلتا پریم، تجزیه یا مربع کامل باشد؛ واویلاست!

تحمل همه این‌ها ناگوار است. اما ناگوارتر آن است که تو با مدرسه و دانشگاه تنها یک کاتب و حافظ می‌شوی؛ در حالی که این فقط برای درصد کمی از جامعه مناسب است و شاید تو جزء آن دسته نباشی. پس باید خلاق و کار‌آفرین باشی و خود مدرسه‌ای را به دست آوری و حواست باشد آن‌ور نقطه اکسترمم نمودار مکان ـ زمان، شیب منفی است! چه بسا معنی‌اش آن است که مردم به عنصر پیشتاز نیاز دارند اما وقتی عنصر پیشتاز باشی فقط تنهاتر میشی!

به راستی نهایت آمال و آرزوهای یک انسان محصل غرق در فرمول‌های بسیار چیست؟! شبیه شدن به یک ربات و ورود به سیاه‌چاله‌ای پر ابهام؟!

اپیزود سوم: واقعیت سوسک زده

اما آن سیاه‌چاله چیست؟ مدرسه ربات‌سازی و استعدادکشی که نمره محوری را اساس کار خود قرار داده، انسان محصل را غرق در عناوین دکتر و مهندس می‌کند و پس از آن‌که به نابودی استعدادها و احساس‌های او پرداخت، روحش آرام می‌گیرد!

واقعیت سوسک زده مدرسه‌ای این است که هم شور اشرافیت هم طغیان منیّت هر دو بر آن تأثیری شگرف داشته و دارند! هم فرزندان مظلوم رؤسای آموزش و پرورشِ نواحی، بر تعطیل شدن مدارس هنگام آلودگی هوا ، بارش برف و نزول سرما تأثیر دارند و هم غرور کاذب برخی محصلان و دبیران! اشتباه نیست که بگویم: بیشتر فارغ‌التحصیلان مراکز علمی در دانشکده با ادعا فارغ‌التحصیل شده‌اند اما به مهدکودک صبر و بردباری و فضیلت‌های دینی و اخلاقی هم نرفته‌اند!

اپیزود چهارم: مغزهای کوچک زنگ‌زده

با این حال، مغز‌های کوچک عده‌ای زنگ زده‌ که سخنان امیر‌المؤمنین را نشنیده، بی‌پروا به کار خود ادامه می‌دهند؛

«فرزندم!... و در آغاز تربیت تصمیم گرفتم تا کتاب خدای بزرگ و توانا را همراه با تفسیر آیات به تو بیاموزم و شریعت اسلام و احکام آن را از حلال و حرام به تو تعلیم دهم و به چیز دیگری نپردازم!»1

او؛ قله کرامت انسانی، درباره ویژگی‌های مؤمن چنین می‌گوید: «... یُمسی و هَمُّهُ الشُکر...»2، «مؤمن روزش به پایان می‌رسد در حالی که هم و غمش اینست که آیا در این روز به طور کامل شکر خدای را به جا آوردم؟» ولی نه تنها مدرسه، که ایران در هجوم دمنتور‌های3 غرغروست که نمونه‌اش همه جا یافت می‌شود.
اما سؤال اینجاست که میان این همه امتحانات فراوان و سخن از نمره و خط کتاب زدن، آیا فرصتی برای تربیت پدید می‌آید؟
یادم هست روزی دبیر درس گسسته‌ حدود 20 دقیقه از زمان کلاسش را به سخن از اخلاق و نشاط اختصاص داد که تأثیر‌گذار هم بود. اما به گفته خودش، تنها دلیلش هم این بود که به خاطر تصادف فرزندش به بیمارستان رفته بود و برخی پزشک‌ها، نازیبا سخن گفته بودند و نمی‌خواست ما نسلی غرغرو بار بیاییم. او می‌گفت: اصلا سابقه نداشته است که من در کلاسی بچه‌ها را نصیحت کنم چون وقت نداریم! اگرچه که خودش از این وضع ناراضی بود.

امام علی‌علیه‌السلام می‌فرمود: «فی ‌العدل سِعَه»؛4 «در عدالت است که پیشرفت حاصل می‌شود» مصداقش این می‌شود که باید مدرسه داشته باشیم یکسان برای همه! تیزهوشان، نمونه‌دولتی، غیرانتفاعی، عادی، این طبقه‌بندی‌ها را چه کسی رسمیت بخشیده است؟ در هیچ جای دنیا که در حال پیشرفت باشد، چنین نیست! گرچه که در سال‌های رفته اقدامات نافرجامی در این زمینه برداشته شده است.

کارکرد عدالت در مدرسه را آن وقت فهمیدم که معلم به کسی که درصد آزمونش را خوب زده بود، گفت: شانسی زدی؟ به حکم احترام به حقوق افراد این جمله فقط یک معنی دارد: «به اوج رساندن تمسخر و نادیده گرفتن تلاش‌های شخصیتی » برای آن‌که در مدرسه بچه‌ها براساس کارنامه قبلی خود، قضاوت می‌شوند و خبری از «میزان، حال فعلی افراد است، نیست!» که شاید در همان موقع که این بچه‌ها دارند قضاوت می‌شوند، مشکلاتی داشته باشند مانند بقیه آدم‌ها. اما نه! خبری از درک بچه‌های مشکل‌دار نیست. بچه‌هایی داشتیم که سرطان داشتند اما هیچ کدام از کادر مدرسه از درد آن‌ها که نکاست به دردشان افزود و هم اکنون هم گاه به دیده تحقیر به آنان نگاه می‌شود. اصلا خیلی‌هایشان شاید، که نه! بگذارید قید را عوض کنم؛ قطعا خبر ندارند آن هم به دلیل فاصله بسیار معلم و شاگردی!

اپیزود پنجم: لازمه درس خواندن؛ عشق!

شاید بشود خود را با همه موارد بالا تطبیق داد و هر روز آن‌ها را دید و دم نزد. اما با این یکی که گاه پیش می‌آید، نمی‌شود: تقابل دین و مدرسه!

معلمی می‌گفت: این جمله مرا همیشه به خاطر داشته باشید: «زیر بار زور نمی‌رویم، مگر این‌که آن زور، پر زور باشد!» با این جمله ناگهر بار ایشان رفتن به مراسم امام حسین‌علیه‌السلام چه فایده‌ای دارد وقتی یکی از مهم‌ترین فلسفه‌های قیام حضرتش، یعنی تن ندادن به ذلت و خواری را زیر سؤال برده‌اید؟! یکی باید برود و شک‌های بزرگواران را بر طرف نماید.

من می‌فهمم دبیری که می‌گفت سینوس، کسینوس‌ها را به جای تسبیحات حضرت زهرا‌سلام‌الله‌علیها بعد از هر نمازتان بگویید، می‌خواست ما آن را بیاموزیم اما ای کاش راه دیگری را انتخاب می‌کرد تا علم لاینفع را با علم نافع عوض نکنیم و قرآن را که باز می‌کنی این آیه خطاب به تو نباشد «یا ایها الذین آمَنوا، آمِنوا».
ای کاش خیلی وقت‌ها دبیرانمان ساختار‌های قدیمی ذهنشان را بشکنند و به این فکر کنند که عشق، لازمه آموختن است. آن وقت دیگر دست به هر روشی نمی‌زدند! من اگر معلم بودم به جای هر راهکار دیگری بچه‌ها را عاشق درس خودم می‌کردم؛ طوری که شاید تا آخر عمرشان شیرینی آن درس را به خاطر می‌داشتند. به قول فاضل نظری:

خطی کشید روی تمام سؤال‌ها، تعریف‌ها، معادله‌ها، احتمال‌ها

خطی دگر کشید به قانون خویشتن، قانون لحظه‌ها و زمان‌ها و سال‌ها

از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید، خطی به روی دفتر خط‌ها و خال‌ها

خط‌ها به هم رسید به یک جمله ختم شد: با عشق، ممکن است تمام محال‌ها

اپیزود ششم: آینده‌نگری

می‌گویند هر کسی که چیزی را می‌شنود یا می‌خواند، حتما جایی در آینده لازم است از آن استفاده کند، کاربردش را خودتان حدس بزنید اما یک راهنمایی کوچک می‌تواند این باشد: هیچ وقت خودتان را در کتاب‌های مدرسه و دانشگاه محدود نکنید همچنین فرزندانتان را!

اپیزود هفتم: سخنی با آموزش و پرورش

می‌خواهم کمی با تو سخن بگویم. با تو که پرورشت سال‌هاست خط خورده!

شش نوع هوش وجود دارد و تدریس هر کسی می‌بایست بر اساس قوی‌ترین نوع هوشش باشد؛ «دانش‌آموزها آدم به آدم فرق دارند!» اما آیا تو این شرایط را فراهم کرده‌ای؟! در عوض برچسب‌های مختلف روی افراد می‌زنی؛ فقط با یک برگه مستطیل شکل که آن را تنها وسیله سنجش قرار داده‌ای و یک کلاس مستطیل شکل که روزانه ما را در آن ساعت‌ها حبس می‌کنی و عده‌ای را باهوش می‌نامی. در حالی که باهوش در درون تو، تنها کسی است که قدرت تحمل فشار بیشتری را دارد! و نه صرفا آن تعریفی که در دنیا و در واقعیت قابل قبول است.

برای دبیر‌ها طوری تعریف شده‌ای که گویی فقط نمره مهم است و آن‌ها هم فشارشان را روی ما می‌آورند. در صورتی که آرامش روانی باید سهم یک دانش‌آموز باشد! ما سر کلاس حرف نمی‌زنیم چون تمام مدت کسی هست که باید به حرف‌هایش گوش کنیم! این را به عنوان دانش‌آموزی که گاه با ساکت بودن می‌شناسندش، می‌گویم: می‌دانی چقدر سخت است آدم تمام مدت سعی کند چیزی را که حس می‌کند، نگوید؟! اما با همه این‌ها ما هنوز دوست داریم ‌p و Q را پیوکی بخوانیم و مزه‌پرانی کنیم.
امیدوارم همه کسانی که به واسطه فشار‌های بی‌جای درسی سال‌های ناخوشایندی را گذرانده‌اند تو را ببخشند: پدر‌هایمان، مادرهایمان، خود معلم‌هایمان، آخر آخر هم دختر شاد و خوشحالی که یک روزی، تهِ ته وجود من زندگی می‌کرد!

1- نامه 31 نهج‌البلاغه

2- خطبه همام

3- نگهبانان مخوف و ترسناک قلعه «آزکابان» در داستان‌های «هری پاتر» که فاقد بینایی هستند و تمام شادی و نشاط انسان‌ها را می‌بلعند و آن‌ها را به موجوداتی افسرده،غمگین و دیوانه تبدیل می کنند.

4- نهج‌البلاغه. خطبه 15

گزارش خطا