
زینب جعفریطالبی
خانه کلنگی بدجوری چشمم را گرفته بود. راستش را بخواهید خودش که نه! بیشتر چشمم به آن چهارتا باغچه نقلی وسط موزاییککاری حیاطش بود. با اینکه خانه را گرانتر از قیمتش برای رهن و اجاره گذاشته بودند و از قیافه پر از اخم و تخم صاحبخانه نمیشد انتظار داشت راضی به تخفیف شود، ولی نمیدانم چرا دلم میخواست آن یکی دو تومان پولی را که برای روز مبادا کنار گذاشته بودیم، بگذاریم روی رهن خانه فعلی و طبقه اول همین خانه کلنگی دو طبقه را اجاره کنیم.
سر صبحانه داشتم محسنی را راضی میکردم که برویم و همان خانه را بگیریم. همانطور که کره بادامزمینی را روی نان بربری میمالید، گفت: «میدونی که خونه کلنگیها چه جوری میشن!؟» و در حالیکه لقمه را در دهانش میگذاشت، نگاه پرسشگرش را به من دوخت.
سینی چای را روی میز گذاشتم و نشستم مقابلش. تکهای نان برداشتم و همانطور که سعی میکردم شیره توت را بدون شره کردن روی نانم بمالم، کمی برای فکر کردن زمان خریدم. بعدش هم بلافاصله لقمه را توی دهانم گذاشتم. محسنی هنوز منتظر جواب بود. با اشاره چشم و ابرو نشان دادم که هم میدانم و هم نمیدانم! و بگوید منظورش دقیقا چیست؟!
محسنی باز دست به نان شد و ضمن لقمه گرفتن گفت: «مورچه، سوسک، بوی نا، در و دیوارای رنگ و رو رفته، شیر آبهای زوار دررفته...» پریدم وسط حرفش: «اولا که بوی نا، کجا بود؟ من که چیزی حس نکردم! خونه هم که تازه نقاشی شده. خودت که دیدی! شیر آب هم که به قدیمیساز بودن و نوساز بودن خونه خیلی ربطی نداره، مرتب باید حواس آدم بهش باشه و یا مغزیش رو سال به سال، دو سال یه بار عوض کنه یا کلش رو بذاره کنار، یه تازهش رو بگیره.»
در فاصلهای که داشتم حرف میزدم، لقمهاش را گذاشته بود توی دهان و نگاهم میکرد. حس کردم لبخند کمرنگی روی لبهایش نشسته. گفت: «خب! مورچه رو چی میگی؟ اینجور خونهها معدن مورچهست... اگه سوسک بیاد رو پیشخون رژه بره، جیغ نمیکشی؟»
سعی کردم در عین حالی که شکل و قیافه و حرکات سوسک را از جلوی چشمم دور میکنم خونسردیام را هم حفظ کنم و از اینکه دارد وسط غذا خوردن، بحث حشرات را پیش میکشد، داد و هوار راه نیندازم. به جایش گفتم: «مورچه که همهجا هست عزیز من. الان تو همین خونه هم چند جور مورچه هست. ولی میشه با ترفندهایی کنترلشون کرد و اجازه نداد توی خونه زندگی آدم جولان بدن. هوم؟ سوسک هم که راه خودش رو داره. نگران نباش. من که زن جیغجیغویی نیستم. هستم؟»
به نظر میرسید قانع شده باشد، چون گفت: «اگه اینطوره، باشه. حرفی نیست. فقط یادت باشه خودت خواستی.»
لبخندی تحویلش دادم و گفتم: «یادم میمونه.» و ظرف شیره توت را گذاشتم طرفش و گفتم: «یه لقمه هم از این بزن، جون بگیری.» چشمکی زدم و ظرف کره بادامزمینی را کشیدم طرف خودم.
همانطور که حدس میزدیم، صاحبخانه یک ریال هم تخفیف نداد و به جایش وقتی پرسیدیم: «میشه یکی دوتا از چهارتا باغچه توی حیاط هم روی خونه باشه؟» با اینکه تعجب کرده بود، ولی گفت: «مسألهای نیست. به شرطی که خاکش رو نبرین بیرون یا گلدونهاتون رو باهاش پر کنین.»
از فکرهایی که دربارهمان داشت تعجب کردیم و گفتیم: «خیالتون راحت.» محسنی اضافه کرد: «خانمم عاشق کشاورزیه.» و من ادامه دادم: «دلم میخواد توش گل و گیاه معطر بکارم. یا حتی شاید سبزی.»
ابروهای صاحبخانه از شنیدن نقشهای که برای باغچههایش کشیده بودیم بالا رفت و گفت: «عیبی نداره. دوتاش مال شما. فقط حیاط رو گل و شل نکنین.»
گفتم: «چشم» و دوتا باغچه هم به قرارداد اجارهنامهمان اضافه شد و همگی امضایش کردیم.
از فردای اثاثکشی رفتم سر وقت حیاط و باغچهها. ابعاد باغچهها چیزی حدود یک متر در یک متر بود. بزرگ نبودند ولی عمق خوبی داشتند. کمی از سطح حیاط بالاتر بودند و دیوارههایشان موزاییککاری شده بود. به جز چندتایی گل قاصدک، تقریبا هیچ گیاهی نداشتند و کویرتر از کویر بودند.
با بیلچه و چنگکی که با خودم از خانه برده بودم، خاک هر دوتا باغچه خودمان را خوب شخم زدم و آت و آشغالهای رویشان را برداشتم. بعدش پاکت بذرها را از جیبم بیرون آوردم و شروع کردم به بذرپاشی.
روی باغچهای که به خانه نزدیکتر بود بذر سه نوع گل را با نظم خاصی پاشیدم و یک جا را هم خالی گذاشتم برای یک بوته گل محمدی که محسنی قول داده بود برایم بخرد.
روی آن یکی باغچه هم در شش ردیف منظم بذر سبزی پاشیدم تره، گشنیز، جعفری، تربچه، پیازچه و شنبلیله. یک ردیف چهل سانتی را هم خالی گذاشتم برای کاشتن گوجهفرنگی و خیار و کدو که هنوز بذرشان را نداشتم.
از آن روز وقتم را به دو قسمت نامساوی تقسیم کردم رسیدگی به خانه و رسیدگی به باغچه. هر روز میرفتم رطوبت خاک را بررسی میکردم و اگر نیاز به آبیاری داشتند آبشان میدادم و اگر نه، در آب غرقشان نمیکردم که بگندند.
کمکم که گلها و سبزیها سر از خاک درآوردند و بزرگ شدند، انگار حیاط جان گرفت. آنطرف حیاط با باغچه خشک و خالیاش، انگار برهوتی بود که به حال خود رها شده و به جایش اینطرف، مثل باغ سرسبز و پرنشاطی بود که به زندگی معنا میبخشید.
گاهی میدیدم که محسنی وقتی از سر کار به خانه برمیگردد، قبل از ورود به خانه، توی حیاط و مقابل باغچهها مکثی میکند، خم میشود و از روی گلها نفس عمیقی میکشد و با لبخندی بر لب به طرف خانه میآید. سر سفره هم با اشتها از سبزیهای دسترنج همسرش نوش جان میکرد.
نمیدانستم صاحبخانه چه نظری راجع به باغچههایمان دارد؟ چون از درب حیاط رفت و آمد نمیکردند. ولی وقتی سبزیها درست و حسابی پا گرفتند، یک سبد کوچک پاککرده و شسته برداشتم و بردم دم درشان. صاحبخانه سبزیها را گرفت و در کمال تعجب گفت: «اگه دوست دارین اون دوتای دیگه رو هم برای خودتون بردارین.» باورم نمیشد. کم مانده بود بال دربیاورم و مسیر راهپلهها تا خانه را پرواز کنم.