
صدیقه شاهسون
ـ رضا... رضا برگرد. مطمئنم نفوذیهایی که تو بچههای خودمونن، گرا میدن... رضا فرمانده دیشب گفت به یکی از بچههای خودی شک داره!
رضا تفنگش را محکم چسبیده و چند متر مانده به ساختمان روبرو را میدود.
ـ بیا احمد... بیا نترس چیزی نمونده. خودم دیدم چند تا داعشی یه زن و یه بچه رو بردن تو اون ساختمون.
احمد صبرش لبریز میشود. داد میکشد.
ـ رضا وایسا یه خبر به بقیه بدیم. نیرو پشتیبانی بیاد. فرمانده تأکید کرده اسیر نشید.
حالا دیگر رضا به پشت ساختمان رسیده و شانه لباس آل پلنگیاش در آغوش دیوار بلوکی ساختمان جا گرفته است. احمد با دودلی کنار او میرسد. چفیه حلقه شده دور گردنش را تا روی دماغ تیغهایش بالا میکشد میپرسد: «چند تا بودن؟»
ـ سه چهار نفر رو مطمئنم.
ـ حالا میخوای چیکار کنی؟
رضا ضامن اسلحه را میکشد. نور خورشید روستای قریتین حمص، چشمانش را تنگ میکند. دستش را سایهبان نگاهش میکند و با دقت اطراف را برانداز میکند. برقی توی نگاهش میدود.
ـ احمد از اون قسمت ریخته دیوار میشه رفت طبقه بالای ساختمون. بیصدا دنبال من بیا، میریم بالا. اگه تعدادشون کم بود سعی میکنیم اون زن رو با بچهاش نجات بدیم و برگردیم عقب؛ اگه نشد من سرگرمشون میکنم تو برو دنبال نیروی کمکی.
ـ من میگم بذار قبلش یه خبر بدیم.
رضا که دیگر از دست احتیاط کاریهای احمد کلافه شده است دندانهایش را روی هم میساید و با تن صدایی آرامتر میگوید: «بیا احمد... مگه ندیدی اینا رحم ندارن. ممکنه تا ما برگردیم نیرو بیاریم سر اون زن با بچهاش نصیبمون بشه... بیا بدو»
احمد هم ضامن تفنگش را میکشد و خمیده خمیده دنبال رضا میدود. زیر لب غر میزند.
ـ این عادت تو ذات توست... تنهایی میخوای یه جامعه رو درست کنی.
هر دو با احتیاط وارد ساختمان خرابه میشوند. صدای گریه کودکی به گوش میرسد، خودشان را با عجله از راه پله فرو ریختهای که ته ساختمان است بالا میکشند و به طبقه دوم که خمپاره و تیرهای جنگ مثل آبکش سوراخ سوراخش کرده میرسانند. به قسمتی از دیوار که استتار بیشتری دارد پناه میبرند و از بزرگترین سوراخ روی سینهاش، پشت ساختمان را دید میزنند. حالا دیگر صدای گریه کودک واضحتر شنیده میشود. رضا قد راست میکند. با یک دست اسلحه را محکم چسبیده و انگشت دست دیگرش ماشه را کنترل میکند. با احتیاط آن سوی دیوار را میپاید. صدای آدمهای غریبه بیشتر شنیده میشود. مثل وز وز زنبورها در کندو. رضا این را خوب میفهمد که از بقیه گروه خیلی دور شدهاند. خدا خدا میکند که اشتباه کرده باشد و تعداد دشمن همان چند نفری باشد که از دور دیده. طولی نمیکشد که حدسش به یقین تبدیل میشود. محوطهای نه چندان بزرگ است که حدود ده پانزده داعشی با سر و وضعی متفاوت گوشه و کنار، ایستادهاند. چند تایی پوششی نارنجی دارند؛ اما بیشترشان پیراهن بلند و شلوار کردی سیاه به تن دارند. انگار با کم شدن صدای خمپارهها خیالشان راحت شده که سلاحهایشان را زمین گذاشتهاند و با آب میوه از خودشان پذیرایی میکند. رضا نگاهش را مثل عقابی تیز بین لابهلای آدمها میچرخاند و دنبال زن و کودک میگردد. احمد تاب نمیآورد. صدایش را توی دهانش خفه میکند.
ـ چن نفرن؟
رضا با تکان دادن دستش میفهماند که ساکت باشد. زن جوانی که عبای مشکی به تن دارد و شله عربی تمام سرش را پوشانده، مثل گنجشکی گیر صیاد افتاده است و گوشه دیوار حیاط خانه خرابه کز کرده و محکم دخترکش را توی بغلش چسبانده. یکی از مردها پاکت خالی آبمیوه را مچاله میکند و در حالیکه چیزی را بلغور میکند، صورت زن را نشانه میرود. زن دستش را روی موهای ژولیده دخترک میچسباند و او را محکمتر در بغل میفشارد. دخترک که سه چهار ساله بهنظر میرسد جیغ میکشد و با زبان عربی مدام مادرش را صدا میزند.
ـ یوما...یوما...
مرد داعشی که عصبیتر از بقیه است از وسط آن چند نفر به کسی که نزدیکتر به زن ایستاده با صدای بلند و به زبان انگلیسی چیزی میگوید. رضا بهسرعت احمد را جای خودش مینشاند.
ـ احمد، انگلیسی بلدی ببین این کثافت چی میگه.
احمد با احتیاط پشت سوراخ جا میگیرد. همه جسمش گوش میشود و چینهای گوشه چشمهایش بیشتر. طولی نمیکشد که با پوزخندی بر لب به رضا و چشمهای نگرانش مینگرد.
ـ به یکی از آدماش میگه این حسنه امروز باید نصیب تو بشه. خفش کن.
داعشی که پاکت آبمیوه را دقایقی پیش به سمت زن پرت کرده بود، میخندد طوریکه تمام دندانهای زرد و بدشکلش را زن میبیند و از نگاه شیطانی او بیشتر به هراس میافتد. مرد ریش بلند و بدون سبیل، مثل پرندههای لاشخور زن را دور میزند. این کارش هراس زن را تبدیل به التماس میکند. کلماتی به زبان عربی بریده بریده از حنجره زن بیرون میریزد. آنقدر بیرحمی و قساوت دیده است که دیگر زنده ماندن برایش حکم جهنم را دارد.
ـ تو را به هر کی میپرستی هر دوی ما رو با هم بکش... این بچه ترسیده... یا رقیه خاتون خودت به دادمون برس... یا سیده زینب بیا ما رو با خودت ببر...
آنسوی سوراخ دیدهبانی رضا خون خونش را میخورد. از اینکه دست و پایش برای کمک به آنها بسته است، کلافه شده. آرزو میکند، کاش همین یک ذره عربی را هم بلد نبود. از سوراخ دیوار فاصله میگیرد. بی صدا پشت دیوار وا میرود. صحنه روبه رو فکرش را میکشاند به روزی که با رانده تاکسی بحثش شده بود.
آن روز بارانی صدای گوینده رادیو در حجم تاکسی پیچیده بود.
ـ حدود صد گروهک تروریستی تکفیری و داعشی مناطق شیعهنشین سوری را در محاصره خود در آوردند...
راننده چهره سبزهاش را در هم کشیده و دکمه رادیو را فشرده بود.
ـ ایران که هر کمکی داره بهتون میکنه از سلاح بگیر تا پول مول! جوونامونم که عقلشون رو آب دادن، دارن مییان دیگه چی کم دارین؟
آن روز حرف مرد راننده سبیل کلفت پتکی شده بود و بر سرش فرود آمده بود و حالا رضا هر چه میکرد برای دردش درمانی نمییافت. کاش فقظ برای لحظهای آن مرد صحنه را میدید. رضا نفسی بیرون میدهد:
حاج قاسم خدا قوتت بده برادر با بد کسی طرف شدیم. نه دین میشناسه نه ایمون داره. هم اینجا غریبی و هم تو مملکت خودمون! رضا بغض میکند.
ـ تا آخرش باهات هستیم سردار... نمیزاریم سردار بیسپاه بمونی.
احمد که استیصال رضا را میبیند، جایش را پر میکند.
ـ من که گفتم رضا... بعید بهنظر میرسید بتونیم دوتایی کمکشون کنیم. اصلا اگه فرمانده بفهمه بیخبر اینا رو دنبال کردیم، خیلی عصبانی میشه... این روستا دست ایناست. ما بیگدار به آب زدیم.
رضا همانطور که سینه دیوار مانده، آخرین شعاع نورغروب خورشید را میبیند. بغضی میان سینهاش باد میکند. این دومین باری است که بعد از کلی انتظار کشیدن و این در آن در زدن خودشان را داوطلبانه از ایران به آنجا رسانده بودند تا برای دفاع از حرمهای مقدسه کمکی کرده باشند. رضا هیچ وقت مثل امروز احساس استیصال نکرده بود. مطمئن بود اگر به این ده پانزده نفر حمله میکردند خودشان هم اسیر میشدند و این را هم خوب میدانست اگر دست روی دست بگذارند دشمن این دو را چون سایر گرفتار شدگان، تکهتکه خواهد کرد. غربت دستهایش را در سینه رضا فرو میبرد و بغض، دریای پلکهایش را به تلاطم میاندازد. وقتی به خود میآید احمد جلوی سوراخ خشک شده است و بیصدا اشک میریزد. این بار صدای ضجههای زن است که دل ریش میکند. رضا از جا میپرد و احمد را کنار میزند. از دیدن کابوسی واقعی که در میان حیاط خانه خرابه رخ داده خشکش میزند. داعشی به چشم بر هم زدنی سر کوچک دخترک را از تن جدا کرده است و برای همیشه یوما یوما گفتن او را در گوش زمان خفه کرده. زن مانند وهم زدهها در هم مچاله شده؛ تن بیسر عروسکی را که لحظاتی پیش در آغوش داشت، سفت چسبیده و به شدت میلرزد. لکههای خون کمکم بر صورتش دلمه میشود. داعشی سر دخترک را از موهای بلندش آویزان گرفته و کنار او میایستد. تن دخترک آخرین رمقهایش را بر زمین میکشد و در آغوش زن جان میدهد. داعشی از این کارش احساس غرور میکند. دستهای کوچک جا مانده در آغوش زن را با خنجری میبرد و جلوی پاهایش میگذارد. ژست میگیرد و رو به دوربین گوشی بقیه لبخند میزند.
ـ این سزای تروریسته. این سزای دشمن محمد... ای پیامبر از ما راضی باش و در بالاترین طبقات بهشت منتظر ما باش.
رگ گردن رضا باد میکند. خون جلوی چشمانش را میگیرید. یک آن تصمیم میگیرد دستش را روی ماشه بفشارد؛ هر چه بادا باد. احمد که چهار چشمی مراقب حرکات اوست شانهاش را چنگ میزند.
ـ رضا کار احمقانه نکنی. بر میگردیم عقب با بقیه میایم. اینطوری فقط باعث ضرر میشیم. میفهمی چی میگم؟ یادت باشه یه دختری منتظرته میخواد دامادش برگرده عروسی بگیرن!
احمد نمیداند چرا این یادآوری را به کار میبرد. با شناختی که از رضا دارد نباید در این لحظات دردناک رضا را به یاد خوشیهایش میانداخت. دست خودش نبود، حرفهای ملتمسانه و نگاه پر از حیای زهرا یک آن برایش تازه شده بود.
ـ احمد آقا شما خودتون گفتین سالهاست با رضا دوستین. گفتین چقد غیرتیه! از وقتی فهمیده داعش و تکفیریها چه جنایتهایی به اسم اسلام انجام میدن و قصد حمله به حرم خانوم رو دارن آروم و قرار نداره. شب خواستگاری بهم گفت یکی از آرزوهاش شهادته. خدا شاهد با رفتنش مخالف نیستم اما میترسم سر بزرگی کنه. خواهش میکنم هواشو داشته باشید. احمد آقا...اگه راضی شدم بره برای اینه که یه کم سبک بشه. آتیشش بشینه...
ناگهان صدای خمپاره و گلولهها بیشتر میشود و تصویر خاطرات را از ذهن احمد محو میکند. این صدا مثل چوبی بر لانه زنبور فرو میرود، و تحرکات دشمن را بیشتر میکند. داعشیِ قصاب سر کودک را چون تکه سنگی، گوشهای پرت میکند. رو به کسی که دستور خفه کردن بچه را داده بود میگوید: «با این زن چیکار کنیم؟»
مرد دستور دهنده که جلیقه چند جیب هیکل قناسش را پوشش داده با صدای بلند داد میکشد.
ـ همه میریم مقر تا تجهیزات پشتیبانی برسه. اون زن رو با خودت بیار به کارمون مییاد.
مرد لاشخور دیگری نزدیک میشود؛ تن بی سر و دست کودک را از آغوش زن بیرون میکشد و او را به دنبال خود میبرد. شله بلند و مشکی زن جوان از سرش باز میشود و روی پارهآجرها و خاکوخولها میافتد. دیدن صحنه دردناکی را که شاهدند رمق از زانوهای احمد میبرد. کابوسی را میبینند که، به اسم رضایت پیامبر خاتم انجام شده بود. پیامبر مهربانی. پیامبر عشق...پیامبر صلح. این تصاویر هیچ نشان صلحی جز پرچمی سیاه، که بر آن کلمه لا اله الا الله و محمد رسول الله نوشته شده بود، چیز دیگری نداشت. کجای دین محمد(ص) گفته شده بود به جان و مال مردم مظلوم بیفتند، سر ببرند تکه تکه کنند؛ تا صداها خفه شود؟
هزاران سوال بیجواب بر قلب هر دو رزمنده سنگینی میکند و زبانشان را چون چوبی خشک بیحرکت کرده است. عاقبت گریه به دادشان میرسد. رضا سرش را توی دستهایش میگیرد. بغضش چون اناری ترک میخورد. دانه دانه میشود و بر روی لباس آل پلنگی خاکآلودش میریزد.
ـ یه عمری تو روضهها نشستمهای هایهای گریه کردم...گفتم چرا تو کوچه بنیهاشم نبودم تا جلوی دست مغیره رو بگیرم...گفتم چرا نبودم تا تو کربلا دست کسی رو که معجر از سر خانم برداشت بشکنم...گفتم چرا نبودم تا...حالا نشستم پشت دیوار سر بریدن، افتادن معجر این آدمای بیدفاع مظلوم رو نگا کردم هیچ کاری هم ازم بر نیومد!
احمد هم که حالش دست کمی از رضا ندارد بلند میشود. دوباره از سوراخ دید میزند. خبری از آنهمه مرد سیاهپوش نیست. با دست اشکهای گم شده در جنگل ریشهایش را پاک میکند. صدای خمپارهها بیشتر میشود.
ـ پاشو رضا... باید از اینجا بریم بیرون یه جای امن پناه بگیریم تا شب بشه. بعد از تاریکی استفاده کنیم برگردیم عقب. ممکنه تکتیراندازها ما رو هدف کنن. انشالله به یاری خانم زینب کبری(س) برمیگردیم حسابشون رو تسویه میکنیم.
دست رضا بیاختیار سمت جیب لباسش میرود، شیشه عطر یاس را بیرون میکشد. در شیشه را باز میکند. عطر یاس تا عمق نفسش بالا میرود. او را یاد حرم امام رضا(ع) و آخرین سفری که با زهرا نامزدش، داشت میاندازد. درست در همان زیارت بود که زهرا را در حرم آقا راضی کرد که یک بار دیگر قبل از عروسی به سوریه اعزام شود.
صدای خمپارهها که در نزدیکی مخفیگاهشان به زمین میخورد بیش از پیش به گوش میرسد. احمد خودش را جمع و جور میکند.
ـ پاشو رضا... پا شو بیریم بیرون اینجا خطرناکه.
رضا بند کلاشینکف را روی شانهاش میکشد و دنبال احمد از آنجا خارج میشوند.
چند روز از واقعه دردناکی که رضا و احمد شاهدش بودند میگذرد. حتی حال و هوای نوروز و تحویل سال 1395 هم در غربت نتوانسته خاطره آن زن و کودک را از ذهن رضا پاک کند.
بچهها در مقری در شهر حمص جمع شدهاند تا برای یک عملیات گسترده و آزادسازی روستاهای اطراف به خصوص روستای قریتین، آمادهتر شوند. در حیاط مدرسهای که حالا دیگر مقر بچهها شده است، ماشین حمل غذا مستقر میشود. به بیشتر رزمندهها فقط روزی یک بار غذای گرم میرسد. رضا هر چه میکند بعد از گرفتن سهمیهاش، پیرمرد و نوههایش را که چند کوچه پایینتر از مقر جلوی در خانهشان دیده بود، از یاد نمیبرد. از مقر بیرون میزند. ظرف یکبار مصرف غذایش را توی دستهای چروکیده پیرمرد میگذارد و برمیگردد. روی تکه بلوک سیمانی جدا شده از دیوار خانهای مینشیند. قران جیبیاش را بیرون میآورد. نگاهش از دیدن منظرههای زمینی خسته شده است. از دیدن خانههایی که به وسیله ادوات جنگی سوراخ سوراخ شدند. از دیدن وسایل زندگی مردم کف کوچه خیابان، از دیدن آوارگی زنان و کودکان، پارهآجرهای خونآلود قابلمههایی که به جای غذا، پر از سرهای بریده بودند. از دیدن آهن پارههای به جا مانده از موشکها که بر آنها آرم کشور آمریکا و اسرئیل حک شده است. از دیدن خانههای آپارتمانی که حجم هجوم را از پردههای بیرون افتاده پنجرههای لنگه به لنگه شدهشان، میشد فهمید. رضا هنوز در حال و هوای خود است که صدای احمد نگاهش را سمت خود میکشد. سر که میچرخاند احمد را جلوی در مقر میبیند.
ـ رضا پاشو بیا خط وصل شده.
رضا با بی حوصلگی از سکوی سیمانی کنده میشود و سمت او میرود.
با احمد وارد حیاط مقر میشوند. از کنار رزمندههای غریبه و گاه آشنا که هر کدام مشغول کاری هستند رد میشود. پچپچها و دورهمیهای شبهایی که قرار است فردای آن عملیات انجام شود بیشتر از قبل است. اما ساعت دقیق به دلیل مسائل امنیتی مشخص نیست. پشت در اتاقی که چند نفر دیگر هم منتظر نوبت تلفن هستند میایستند. در این مدت رضا و احمد به بقیه رزمندهها که مینگرند حال و هوای راهپیمایی اربعین را مییابند. مغناطیس عشق به اهل بیت آنها را به آنجا کشانده بود. با هر کسی که میخواهند بجوشند تردید دارند که فارسی زبان است یا نه. خودی است یا جاسوس! پیدا کردن یک دوست در میان رزمندگانی که از نه کشور جهان برای دفاع آمدهاند قدری مشکل است.
احمد لبخند روی لبش را همیشه دارد. به قول خودش زبانی است که احتیاج به ترجمه ندارد. رضا هنوز با خودش شورا دارد که او سعی میکند جوان را از این حال و هوا بیرون بیاورد.
ـ آقا رضا اگه فردا داعشی یا تکفیری اسیر کردی دیدی یه قاشق با نخ به گردنش آویزون کرده، خندت نگیره. بچهها میگفتن یه تکتیر انداز داعشی رو اسیر کرده بودن که میگفته زودتر منو بکشین میخوام نهار با این قاشق پیش پیامبر تو بهشت غذا بخورم!
مرد جاافتاده و خوشصورتی با سر و ریش جو گندمی، روبهروی آنها ایستاده، دوام نمیآورد. با لهجه ترکی که حروف قاف را گاف تلفظ میکند، میگوید: « اینا یه عده عروسچه خیمه شب بازیین. انشالله به یاری آگام اباالفضل از پا درشون مییاریم گارداش. نجران نباش ما آگا اباعبدالله رو داریم. آگا اباالفضل...»
رضا وارد اتاق میشود و دقایقی طول نمیکشد که حرفهایش با زهرا تمام میشود و از اتاق بیرون میرود. خوشحال است که آخرین دغدغه خانوادهاش خریدن جهاز است و برپایی شادی. خوشحال است که با حرفهایش توانسته زهرا را قانع کند عروسی برای مدتی دیگر عقب بیافتد. هموطن اردبیلی کنار احمد به دیوار راه رو تکیه داده و بیش از پیش با او خودمانی شده است. تا چشمش به رضا میافتد سر شوخی را باز میکند.
ـ بیا احمد آگا اینم از رفیگت...گل از گلش وا شد...چی شد آگا رضا منزلاینا خوب بودن؟
رضا به آنها نزدیک میشود.
ـ آره برادر همه چی امن و امان. خدا رو شکر.
مرد میانسال دستش را برای دست دادن سمت رضا دراز میکند.
مصطفی عزیزی ام آگا رضا.
ـ مخلص آقا مصطفی.
ـ من دفعه چهارمه مییام اینجا گارداش. تا عصر یه روستا عگبتر بودیم. گفتن گراره عملیات بشه یکی دو ساعته با نیروهای خودمون اومدیم این مگر. از روزی که اومدم سوریه هر روز بهخاطر امنیتی که زیر سایه آگا داریم خدا رو شچر میکنم.
آگا رضا گراره با بچهها زیارت عاشورا بخونیم هدیه کنیم به خانم رگیه خاتون و حضرت زینب(س) چه انشالله تو عملیات کمچمون کنن. بیا که خانوم به دلتنگا بیشتر نظر داره انشالله. یا علی.
جذبة نگاه پدرانه او احمد و رضا را هم مثل بقیه دنبال خود میکشاند. طولی نمیکشد که با وجود سردی هوای آخر شب صدای زیارتنامه خواندن فرشتههای زمینی از پشت دیوارهای فرو ریخته شهر حمص شنیده میشود.
آفتاب اولین روزهای بهاری چند ساعتی است که بر پهنه کوها و دشتهای شهرهای سوریه نشسته است. بچههای لشکر فاطمیون و تیپ زینبیون طبق دستور فرماندهان به سمت روستای قریتین پیشروی کردند. روستایی بر دامنه دشت که ساعتهاست تکدرختهای رویده در دشتهایش با گلوله و توپ نیروهای خودی سمپاشی میشوند تا هر چه زودتر از دست آفت تکفیریها و داعشیها نجات پیدا کنند.
احمد و رضا از اولین ساعات شروع عملیات هر تلاشی که از دستشان برمیآمده در بین بچههای خط انجام دادهاند. از تیراندازی، آوردن مهمات و جابهجا کردن زخمیها به عقب.
صدای مکرر توپ و خمپارهها لحظهای قطع نمیشود. رضا و احمد پشت خاکریزی پناه میگیرند و در حالیکه نگاهشان سوراخ نشانه تفنگ را میپاید دنبال تکتیراندازهای دشمن که پشت یا بالای ساختمانها و یا حتی در جعبه تقسیم برق، قرار دارند، میگردند. کام هر دو از تشنگی خشک شده است.
رضا از صبح حال دیگری دارد. دورنمای جنگزده روستای قریتین او را به روستای زادگاهش مارکده کشانده است. دیدن رد دود خمپارهها از بالای خانههای متلاشی شده دلش را آشوب میکند.
احمد تا میآید سرش را بچرخاند و قمقمه آب را پشت به رضا سر بکشد. یکی از بچهها با عجله سمت آنها میآید و به زبان عربی چیزی میگوید.
رضا از جا میپرد. دنبال رزمنده عرب زبان میدود.
ـ احمد تو همین جا رو چهار چشمی داشته باش. جلوتر نیرو میخوان.
همهچیز به سرعت میگذرد. صدای موشکها و تیربارها لحظهای قطع نمیشود. یکی دیگر از بچههای خودی از کنار احمد رد میشود. برمیگردد و نفسنفس زنان کنار احمد مینشیند.
لبخند لبهای خشک شده و صورت خاکآلودش را رنگ میدهد.
ـ دشمن خیلی عقب رفته. دیگه چیزی نمونده این روستا آزاد بشه. حواست به تکتیراندازها باشه تا بچهها بتونن بیشتر جلو برن .
دقایقی نمیگذرد که از پشت تپه ماشین تویوتا به سرعت از جاده منتهی به روستا رد میشود و تا انتهای جاده پیش میرود. احمد هر چه میکند نمیتواند روی پشتبام خانههای دوردست زوم کند. سمت ماشینی که در نهایت ناباوری جلوی نگاهش به ثانیهای توسط موشکهای راکت هدف قرار میگیرد، خشک میشود. این صدا بیش از بقیه انفجارها در سرش میپیچد. طپش قلبش را بیشتر میکند. شقیقههایش داغ میشوند. درست مثل شعلههای آتشی که ماشین را دارد قورت، میدهد. بیاختیار از جا میپرد. دلش آشوب میشود. روی پا بند نمیشود. رزمند کنار دستش او را محکم پایین میکشد.
ـ بشین...داری چیکار میکنی میزننت.
احمد دستوپایش را گم میکند. گیج میشود.
ـ رضا...تو نفهمیدی رضا کجا رفت؟
ـ رضا کیه؟
ـ همون که با من اینجا بود.
ـ همون قد بلنده؟ حتما همین جاها قاطی بچههاس؟
ـ چند دقیقه قبل یکی اومد صداش زد...نفهمیدم کجا رفت.
دوباره به سمت ماشینی که چند صد متر دورتر دارد خاکستر میشود چشم میدوزد.
ـ اون ماشین کجا میرفت؟
ـ فکر کنم برای بچههای جلوتر مهمات میبرده...آخه راکت بدجوری از هم پاشوندش؟
زمان به کندی میگذرد. احمد دیگر حواسش جمع کارش نیست. مدام از تپه فاصله میگیرد. خمیدهخمیده چند قدم اینطرف و آنطرف میرود و دوباره سر جایش برمیگردد. به هر زبانی سراغ رضا را از هر کسی که میبیند، میگیرد. ساعتی نمیگذرد که صدای الله اکبر بچهها بلند میشود. از جلو خبر میرسد که دشمن عقب رانده شده و روستای قریتین به دست نیروهای خودی میافتد. نیروهای خودی آزادانهتر از قبل به هر سمتی میروند. احمد مثل مرغی از قفس خاکی میگریزد. با عجله از پستی بلندیهای دشت پایین میرود. خودش را به جاده و نزدیکی ماشین منهدم شده که در هالهای از دود و غبار است میرساند. بقیه بچهها قبل از او خودشان را به آنجا رساندهاند و سعی دارند آخرین شعلهها را خاموش کنند. احمد چشمانش را تنگ میکند. جز آهنپاره و تکههای از هم پاشیده شده ماشین تا شعاع چند متری، چیزی قابل تشخیص نیست. هر چه به چهرهها نگاه میکند خبری از رضا نیست. ناگهان مردی را که ساعتی پیش کنارشان آمده بود و رضا دنبالش رفت را میشناسد. به سمتش میدود. داد میکشد.
ـ رضا کجا رفت؟
رزمنده عربزبان با چهرهای که اشک بر غبار صورتش رد انداخته اینسمت و آنسمت میدود و مشت مشت خاک روی آهنپارها میپاشد. میایستد، وقتی به جا میآورد، با انگشت به ماشین اشاره میکند. احمد سر میچرخاند. بهتزده به منظرهای که بوی دود بوی اولین مدافع حرم بوی یاری میدهد، خشک میشود.