کد خبر: ۳۷۶۹
۱۳۹۹/۰۴/۳۱ ۱۵:۵۶

عاشقانه‌ای ناتمام

مرضیه ولی‌حصاری

سوز سرما تا مغز استخوانم نشسته بود. پیت نفت را زمین گذاشتم، کمرم را صاف کردم. شال گردنم را روی صورتم محکم کردم. چادر را به دور کمر پیچیدم و با تمام توان پیت نفت را بلند کردم. تا خانه چند کوچه بیشتر نمانده بود. دلم کمی شور می‌زد نکند یاسر و سمیه از خواب بیدار شده باشند. تمام توانم را در پاهایم ریختم و راه افتادم. سرعت قدم‌هایم بیشتر شده بود دیگر به هن هن افتاده بودم. با دیدن در قرمز خانه انگار قند توی دلم آب شد. پیت نفت را زمین گذاشتم و آرام کلید را داخل قفل چرخانم. در را باز کردم همه جا ساکت بود. پیت نفت را کنار حیاط گذاشتم و سریع خودم را به اتاق رساندم. دلم آرام گرفت هر دو هنوز خواب بودند. اتاق سرد سرد بود باید داخل علاالدین نفت می‌ریختم. علاالدین را از وسط اتاق برداشتم و با هر زحمتی بود نفت را داخل مخزنش ریختم. به اتاق که برگشتم سمیه نشسته بود در حالی که سعی می‌کرد پتو را دور خودش بییچد گفت:

ـ سلام مامان من خیلی سردمه.

ـ سلام عزیزم الان علاالدین روشن می‌کنم گرم می‌شی یه کم صبر کن.

سمیه خودش را به سمت علاالدین کشید و به شعله کم جانش نگاه کرد و بعد دستانش را مقابل شعله‌ها گرفت تا کمی گرم شود. دستی روی موهای خرمایی خوشرنگش کشیدم. شبیه بچگی‌های خودم بود برعکس یاسر که همه چیزش شبیه مصطفی بود. شاید خدا خواسته بود این‌طوری کمتر برای مصطفی دل تنگ شوم.

ـ مامان شکوفه من گرسنه‌ام.

ـ باشه دختر گلم الان برات صبحونه میارم.

به طرف آشپزخانه رفتم تکه‌ای نان برداشتم و کمی پنیر رویش مالیدم. کاش کمی کره داشتیم. باز خدا را شکر که بچه‌ها گرسنه نمی‌ماند. به اتاق برگشتم. صورت سمیه گل انداخته بود گرما کار خودش را کرده بود لقمه نان و پنیر را به دستش دادم مظلوم نگاهم کرد.

ـ چایی شیرین نداریم؟

ـ چاییمون تموم شده همین امروز و فردا بابا میاد میره برامون همه چیز می‌خره.

با صدای کوبیده شدن در از جا پریدم. به سرعت بلند شدم.

ـ سمیه‌جان تو لقمه‌ات بخور تا من در باز کنم.

به سمت در دویدم. نکند خبر بدی باشد دلم آشوب شد از بالای پله‌های پرسیدم:

ـ کیه؟

ـ خاله تلفن، زود باش از جبهه‌اس آقا‌مصطفی‌ست

دست و پایم را گم کرده بودم بعد از یک ماه بی‌خبری مصطفی زنگ زده بود به سرعت به اتاق برگشتم چادرم را روی سرم انداختم نگاهی به یاسر که در حال بیدار شدن بود کردم:

ـ سمیه مامان مواظب داداشی باش من الان بر‌می‌گردم به علاالدین دست نزنه‌ها

ـ کجا میری؟

ـ الان میام مامان فقط مواظب باش

پله‌ها را دوتا یکی کردم. در را که باز کردم آذر همان جا ایستاد بود.

ـ زود باش خاله الان قطع میشه.

ـ بریم عزیزم

آذر زودتر از من داخل خانه دوید. ضربان قلبم بالا رفته بود وارد خانه که شدم مریم خانه در حال پهن کردن لباس‌ها روی بند رخت بود، تا مرا دید لبخند زد و گفت:

ـ چشمت روشن شکوفه جون زود باش تا قطع نشده

ـ ببخشید مریم‌خانم باعث زحمت شما هم شدم

نمی‌دانم چطور خودم را پای تلفن رساندم گوشی را روی گوشم گذاشتم و آرام گفتم:

ـ الو

ـ سلام شکوفه‌جان خوبی؟ بچه‌ها خوبن؟

انگار لال شده بودم صدای خودش بود که به جانم می‌نشست. دوست داشتم دنیا همان جا متوقف شود بغضم ترکید.

ـ چرا گریه می‌کنی عزیزم؟ چیزی شده؟

در میان هق هق گریه گفتم:

ـ کجایی بی‌معرفت؟ مردم این یک ماه از دلشوره. چرا یه خبری از حالت نمی‌دادی؟

ـ ببخشید عزیز دلم نمی‌شد، حلالم کن

ـ الان خوبی؟ سالمی؟

ـ آره عزیزم خوبم. بچه‌ها خوبن؟

ـ آره خوبن. کم کم داره یادشون می‌ره بابا دارن

ـ شکوفه من امشب سوار قطار می‌شم تا فردا...

ـ الو.. الو... مصطفی... صدام می‌شنوی؟

سکوت بود و سکوت روی زمین وا رفتم‌. کاش حداقل خداحافظی کرده بودیم. داشت بر‌می‌گشت. امشب سوار قطار می‌شد. به زحمت بلند شدم اشک‌هایم را پاک کردم. مریم‌خانم وارد اتاق شد.

ـ خیره باشه شکوفه جون

ـ خیره، گفت داره بر‌می‌گرده ولی تلفن قطع شد نتونستیم خدا‌حافظی کنیم

ـ بشین شاید دوباره زنگ زد. منم برات یه چایی میارم.

ـ نه بچه‌ها خونه تنهان زحمت بکش اگر دوباره زنگ زد آذر بفرست دنبالم

ـ باشه برو خونه خیالت راحت تا زنگ زد آذر می‌فرستم

به زحمت از جایم بلند شدم‌. در دلم قند آب می‌کردند مصطفی بر‌می‌گشت. چقدر کار داشتم، باید بجنبم. به سرعت به سمت خانه رفتم‌. یاسر از خواب بیدار شده بود ‌و در کنار سمیه نشسته بود. تکه‌ای نان خالی دستش بود. وارد که شدم از شادی جیغ کوتاهی کشید محکم در آغوشش گرفتم.

ـ مژده بده گل پسر بابات داره میاد

سمیه گوشه دامنم را در دست گرفته بود

ـ راست می‌گی مامان بابا داره میاد؟

ـ آره دختر نازم کلی کار داریم باید خونه رو تمیز کنیم آب حوض عوض کنیم.

داشتم دور خودم می‌چرخیدم که دوباره در زدند. یاسر را زمین گذاشتم حتما آذر بود مصطفی دوباره زنگ زده بود. یاسر را زمین گذاشتم و چادر را روی سرم کشیدم.

ـ مواظب داداشی باش سمیه الان اومدم

در را که باز کردم انگار سطل آب یخ را روی سرم خالی کرده بودند. باورم نمی‌شد سیمین اینجا چه کار می کرد. زل زده بودم به چشمانش.

ـ نمی‌خوای در باز کنی بیام تو‌؟ تا کی قراره تو این سرما وایسیم؟

آرام کنار رفتم. سیمین خرمان وارد خانه شد. بوی عطر همیشگی‌اش در بینی‌ام پیچید و منتظر تعارف نشد و به سمت اتاق رفت دنبالش راه افتادم.

ـ یادمه قدیم‌ها بلد بودی سلام کنی!

ـ سلام

ـ چه عجب! علیک سلام

ـ چیزی شده سیمین؟ بابام خوبه؟

سیمین با آن چکمه‌های پاشنه بلندش به سختی پله‌ها را بالا رفت همان جا ایستاد. برگشت نگاهش عمق جانم را سوزاند.

ـ حتما باید اتفاقی افتاده باشه تا من بیام دیدن دخترم‌، درست من مادر تو نیستم ولی حق مادری به گردنت دارم. من تو رو از شش‌ ماهگی بزرگ کردم شکوفه، به خاطر تو بچه‌دار نشدم. حالا می‌گی اتفاقی افتاده که اومدم. پنج ساله گذاشتی رفتی، پشت سرت نگاه نکردی. نگفتی خون به دل من و اون پیر مرد می‌کنی.

ـ من ... من ...

ـ من چی؟... اگر من نمی‌اومدم تو اصلا. .. حتی نکردی منو بغل کنی

از پله ها بالا رفتم روبروی سیمین ایستادم. چقدر دلم برایش تنگ شده بود حتی برای غز زدن‌هایش.

ـ خودتون گفتید برم و پشت سرم نگاه نکنم

ـ ما یه چیزی گفتیم تو...

اشک‌های سیمین روی گونه‌هایش سرازیر شد‌. نگاهش کردم چقدر در این پنج سال شکسته شده بود. دستانش را باز کرد. خودم را در آغوشش انداختم. یاسر و سمیه مات و مبهوت نگاهمان می‌کردند. چند لحظه بعد انگار سیمین متوجه حضور بچه‌ها شده بود مرا رها کرد. جلو رفت مقابل پای سمیه زانو زد.

ـ خدای من این که شکوفه کوچولوی منه

ـ بیا تو سیمین جون اینجا سرده

داخل شدیم سیمین حتی کفش‌هایش را هم در نیاورد سکوت کردم شستن یک قالیچه کوچک خیلی هم سخت نبود. سیمین نگاهی به دور و برش انداخت.

ـ این بود زندگی که می‌خواستی؟ حتی یه صندلی نداری که بشه روش نشست

ـ یکی تو آشپزخونه هست الان براتون میارم.

ـ نه نمی‌خواد زود می‌خوام برم ببین شکوفه ما تو این پنج سال از حال تو بی‌خبر نبودیم. تو پاره تن ما هستی. دیگه هر چی کشیدی بسه. تو سه ماه هم کنار مصطفی نبودی همون روز اول که گفتی می‌خوای زن مصطفی بشی من منتظر همچین روزی‌هایی بودم. دیگه هر چی بود گذشت‌. دست بچه‌هات بگیر برگرد خونه. شاید این جنگ لعنتی بخواد سال‌ها طول بکشه تا کی می‌خوای منتظر بمونی؟

حرف‌های سیمین مثل پتک در مغزم می‌نشست. آب دهانم را به زحمت قورت دادم.

ـ سیمین من مشکلی ندارم هنوزم مثل روزهای اول مصطفی رو دوست دارم

ـ بس کن شکوفه یه نگاهی به قیافه خودت بچه‌هات بکن‌. مصطفی اگر دلش پیش تو بود می‌نشست سر زندگیش

ـ اما..

ـ اما چی‌؟ کاش هیچ وقت نرفته بودی دانشگاه شکوفه‌. همه می‌رن دانشگاه پیشرفت می‌کنن ولی تو..

ـ سیمین دوست ندارم این حرفا رو بشنوم این زندگی انتخاب خودمه. تو و بابا هم اگر دوست دارید کنارم باشید. به خدا دلم براش پر می‌کشه. من هنوزم مثل روزهای اول مصطفی رو دوست دارم.

ـ هنوزم کله شقی شکوفه! من می‌رم ولی بدون من و بابات منتظر تو و بچه‌هات هستیم. هر موقع بیاید قدمتون سر چشم اما فقط خودت و بچه‌هات، شنیدی شکوفه؟ اون خونه و مال و ثروت مال تو‌، ولی بدون مصطفی.

سیمین منتظر جوابم نماند و به سرعت رفت. همان جا وسط اتاق نشستم انگار غم عالم روی دلم نشسته بود اشک آرام از چشمانم شروع به جوشیدن کرد دلم می‌خواست تمام تنهایی‌هایم را گریه کنم.

*

دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید. اگر دیشب سوار قطار شده بود تا الان باید می‌رسید. بچه‌ها گوشه اتاق بازی می‌کردند‌. انگار خون تمام بدنم به مغزم هجوم آورده بود تا در یک جنگ نابرابر مغزم را متلاشی کند. حسم می‌گفت اتفاق بدی افتاده است. رادیو کوچک جیبی را برداشتم و روشن کردم مارش نظامی خبر از یک عملیات دیگر می‌داد. مصطفی بر‌نمی‌گشت مطمئن بودم. مصطفی مرد جنگ بود‌. رادیو را روی زمین گذاشتم پنجره را باز کردم تا سرمای سرد زمستان آتش درونم را آرام کند.

یاسر سینه‌خیز به سمتم آمد لبخند می‌زد انگار خود مصطفی بود...

گزارش خطا