
مهناز کرمی
دستمال گردگیری را روی قاب عکس بابایدی میکشم. ته نگاهش شیطنت خاصی نهفته است. با اینکه میدانم از رفتنش و خلاص شدن از دست ماماناقدس خوشحال است اما انگار هنوز دلش پیش ما بود.
***
تا آمدن همسایهها برای بازدید عید چیزی نمانده. من و عشرت داخل پذیرایی در حال همفکری بابت تعمیر مبل شکسته هستیم. هر چه قبل از عید ماماناقدس به بابایدی غر زد و لعنت نثار مبلهای لکنتی کرد، بیفایده بود. بابایدی تعصب خاصی به مبلهای روکش مخملی یشمی داشت. عشرت رویه مبل را کنار میزند و نگاه متفکرانهای به آن میاندازد و رو به من میگوید:
ـ قدسی بدو برو از داخل حموم چهارپایه رو بیار.
نگاه متعجبم را به صورت عشرت که فیلسوفانه گرهای به ابروهای پرپشتش انداخته، میاندازم:
ـ چهارپایه حموم واسه چی؟!
عشرت روترش میکند:
ـ وقتی خواهر بزرگترت بهت یه حرف میزنه فقط بگو چشم، مفهومه؟!
مفهوم بودنش که مفهوم بود اما به نظرم چهارپایه حمام گزینه خوبی برای این کار نبود. عشرت با حرص لگدی نثارم میکند:
ـ الان همسایهها از راه میرسن اونوقت تو اینجا وایسادی زل زدی داری منو نگاه میکنی؟! دِ برو دیگه.
به حالت دو به حمام میروم و چهارپایه به دست خودم را به عشرت میرسانم:
ـ بفرما اینم چهارپایه، آخه عقل کل این که سفته، هر کی بشینه روی مبل که میفهمه زیرش چه خبره...
هنوز جملهام تمام نشده، عشرت با جیغ میگوید:
ـ آخه ناقصالعقل، مگه قراره همسایهها روی این مبل بشینن که متوجه موضوع بشن؟ جنابعالی قبل از اینکه همسایهها بخوان بشینن میشینی روی این مبل و صداتم درنمیاد.
بدبختیه رو ببین، هم باید از ماماناقدس غر میشنیدم و هم از این عشرت ذلیل مرده زورگو. من که هنوز پانزده سالم تمام نشده بود میدانستم مادر با اخلاقی که بابت پیش بردن حرفهایش دارد، کاری از پیش نمیبرد و مبلها تعویض نمیشوند. به نظرم اگه قبل از عید مامان اقدس کمی از خودش انعطاف نشان میداد، شاید دل بابایدی به رحم میآمد و مبلهای زوار دررفته عهد دقیانوس را به سمساری میفروخت.
عشرت چهارپایه حمام را به زور داخل مبل میتپاند:
ـ برو تو دیگه وامونده بدقلق.
به هر زحمتی شده عشرت چهارپایه را جاسازی میکند و رویه مخملش را روی آن مرتب میکند:
ـ قدسی بشین رو مبل ببینم همه چی سرجاشه یا نه.
کش و قوسی به خود میدهم و روی مبل مینشینم. با نشستنم دست و پاهایم روی هوا میماند و خودم در مبل فرو میروم. با حرص بلند میشوم:
ـ خیلی درستش کردی! مگه قراره من جلوی مهمونا دراز بکشم که مبل رو اینجوری کردی، ها؟!
عشرت با دست سقلمهای به من میزند:
ـ خوبه خوبه، جای اینکه بلبل زبونی کنی بدو برو از تو آشپزخونه اون قابلمه روحی بزرگه رو بیار.
با دست روی پیشانیام میکوبم:
ـ تو مطمئنی حالت خوبه؟!
عشرت با چشمانی ریز شده نگاهش را خیرهام میکند:
ـ شد من یه بار بهت حرف بزنم تو ادا درنیاری؟ میگم برو قابلمه رو بیار بگو چشم.
عجب شانس و اقبالی داشتم من که شده بودم بچه کوچک خانواده. دلم میخواست عشرت را داخل مبل فرو کنم و تا رفتن میهمانها نگذارم از جایش تکان بخورد تا دیگر آنقدر زورگویی نکند.
***
با صدای ماماناقدس به خود میآیم و دستمال گردگیری را از روی قاب عکس بابایدی برمیدارم.
ـ قدسی چرا دو ساعته اینجا جلوی پیش بخاری خشکت زده، نکنه سرپا خوابت برده؟!
گلویی صاف میکنم:
ـ نه مامان داشتم گردگیری میکردم.
ماماناقدس با یک چشم تنگ و یک چشم گشاد نگاهش را به من میدوزد:
ـ آره تو گفتی منم باور کردم!
اصلا این شک و تردیدهای ماماناقدس بود که بابایدی را از پا درآورد. والا داخل پیش بخاری هیچ چیزی وجود نداشت که من بخواهم کار دیگری انجام بدم! ماماناقدس لنگان لنگان به سمتم میآید:
ـ ببین قدسی، اگه چیزی شده راستشو به من بگو، باشه؟!
ای بابا، مگر چه چیزی شده بود که من باید راستش را میگفتم! ماماناقدس همچنان نگاه خیرهاش را به من دوخته بود. میدانستم تا یک جواب قانع کننده به او ندهم ول کن نیست:
ـ داشتم به بابایدی خدابیامرز فکر میکردم. دلم براش تنگ شده.
ماماناقدس نیشخندی تحویلم میدهد:
ـ برو بچه، بابات الان ده ساله که فوت شده، اونوقت تو الان یادش افتادی؟!
خب مگر نمیشد به کسی که ده سال پیش فوت شده فکر کرد؟! ماماناقدس با تشر رو به من میکند:
ـ عوض اینکه اینجا میخکوب بشی و عکس باباتو بر و بر نگا کنی برو تو حیاط اون واموندههای منو بشور که نه شلواری واسم مونده نه... خدا آدمو از دست و پا نندازه، خدا آدمو محتاج بچههای سر به هوا نکنه...
ماماناقدس لنگان لنگان خودش را به تشکچهاش میرساند و بعد از کمی چرخ زدن و اندازهگیری محل نشستنش روی آن ولو میشود. ای کاش عشرت هنوز ازدواج نکرده و الان پیشم بود. چرا باید با وجود ماشین لباسشویی، لباسهایش را با دست میشستم؟ وسواسش من را بیچاره کرده بود. وارد حیاط میشوم. تشت را از داخل حمام بیرون میکشم و زیر شیر آب میگذارم. چهارپایه را هم از داخل حمام در میآورم.
***
به آشپزخانه میروم. ماماناقدس و بابایدی سخت مشغول مذاکره هستند. آرام از داخل کابینت قابلمه را برمیدارم و به دور از چشم آنها به پذیرایی میبرم. عشرت با دیدن قابلمه گل از گلش میشکفد:
ـ این شد! حالا ببین چه مبلی برات درست کنم.
عشرت رویه مبل را برمیدارد و قابلمه روحی را روی چهارپایه میگذارد. یه کم با دست آن را تراز میکند و دوباره رویه مبل را روی آن مرتب میکند. او با اشاره به من میفهماند که باید روی مبل بنشینم و آن را امتحان کنم. مگر چاره دیگری هم داشتم! به آرامی روی مبل مینشینم. عشرت لبخند فاتحانهای میزند:
ـ بفرما، تا وقتی اوس عشرت در خدمت شماست دیگر نگران هیچ چیز نباشید! همه کارهای نشد و سختتان را به من بسپارید.
بله، شاهنامه آخرش خوش بود! عشرت هنوز در حال بازار گرمی بود که زنگ خانه به صدا در میآید. همه به تکاپو میافتیم. خودشان بودند. همسایهها یکی یکی وارد خانه میشوند و بعد از احوالپرسی به پذیرایی میروند. قبل از اینکه بتوانم حرکتی کنم، آقایقیصری که حدود دو متر قد دارد روی مبل تعمیر شده ولو میشود. قابلمه روحی و چهارپایه هر کدام به سمتی میروند و آقایقیصری وسط مبل گیر میکند و دست و پاهایش روی هوا میمانند. چنان منظره خندهداری شده بود که بابایدی به سختی جلوی خندهاش را گرفته و ریز ریز میخندید. ماماناقدس از زور عصبانیت رنگش به کبودی میزد. همه هاج و واج به این صحنه نگاه میکردیم. بالأخره بابایدی به خودش میآید و با کمک آقایتیموری به هر زحمتی شده آقایقیصری را از داخل مبل بیرون میکشند. بنده خدا آقایقیصری رنگ به رو نداشت. موقع حرف زدن چنان با لکنت صحبت میکرد که انگار از دوران کودکی الکن بوده. همسایهها با کلی عذرخواهی بابت داشتن میهمان و رفع زحمت از خانهمان میروند. بابایدی با بهت و خنده رو به ماماناقدس میکند:
ـ چی شد اقدس؟!
مادر لبش را با دندان میگزد و با دست پشت آن یکی دستش میکوبد:
ـ از من میپرسی مرد بیفکر؟ من صد بار به تو نگفتم این مبلهای لکنتی رو بنداز بیرون؟ دیدی که آخرش آبرومون رفت. خدا منو بکشه...
عشرت با غیظ دستم را میگیرد و به سمت حیاط میکشد:
ـ بیا ببینم دختره کم عقل خنگ، مگه من به تو نگفتم قبل از اینکه مهمونا بشینن، تو بشین رو اون مبل لعنتی، ها؟
دستم را از دست عشرت بیرون میکشم:
ـ عقل کل انتظار نداشتی که قبل از اینکه مهمونا وارد پذیرایی بشن من برم بشینم روی اون مبل زوار در رفته. بعدشم که دیدی قبل از هر حرکتی آقایقیصری پرید روی مبل و...
عشرت انگشت اشارهاش را روی بینی میگذارد:
ـ فقط هیس! کاری که کردی هیچ توجیهی نداره. بس که شل و وارفتهای. کلا پیام دیر به مغزت میرسه. تقصیر منه که بهت اعتماد کردم.
اصلا به من چه! چرا خودش نرفته بود روی مبل بنشیند که حالا من را سرزنش نکند. باز جای شکرش باقی بود که بابایدی و ماماناقدس از زیر روکش مبل خبردار نشدند وگرنه خدا میدانست چه بلایی سرمان میآوردند.
***
با صدای جیغ ماماناقدس به خود میآیم:
ـ عوض اینکه اینجا خوابت ببره اون شیر آب بیصاحاب شده رو ببند همه جا رو آب برد. خدا میدونه چقدر میخواد پول قبض آب بیاد. آخه چرا هر کاری بهت میسپارم از هوش میری تودختره سربه هوا...
نگاهم را به ماماناقدس میدوزم:
ـ ای وای مامان، امروز اخلاقت یه جوری شده ها.
ماماناقدس دمپایی را از روی زمین برمیدارد به سمتم نشانه میگیرد و با حرص پرتاب میکند:
ـ ذلیل مرده من اخلاقم یه جوری شده یا تو که مثل خل و چلها نشستی زل زدی به در و دیوار...
با یک جا خالی دمپایی از بغل گوشم رد میشود. جای بابایدی خالی بود که به ماماناقدس بگوید:
ـ به بچه چیکار داری زن؟! بذار واسه خودش خوش باشه. حالا لباست یه ساعت دیرتر شسته بشه اتفاقی میافته؟!
***
مادر چمباتمه زده و در حال شستن لباسهایمان است. برف ریز ریز در حال باریدن است. عشرت گلوله برفی ریزی درست میکند و آن را به زور داخل لباسم میچپاند. از سرما و خیسی لباسم جیغم به هوا میرود:
ـ مامان ببین عشرت چیکار میکنه.
مادر جیغ کوتاهی میکشد:
ـ خدا ذلیلت نکنه عشرت الان بچه سرما میخوره. قدسی بدو برو لباسهاتو عوض کن. لباسای خیست رو هم بیار اینجا تا بشورم. بدو بچه تا نچاییدی...
نگاهی به مامان اقدس میکنم و تو دلم میگم کاش ماماناقدس هم مثل زریخانم ماشین لباسشویی داشت و تو این سرما لباسها رو با دست نمیشست.
***
لباسها را میشویم و یکی یکی روی بند پهن میکنم. میدانم مادر اشتباه میکند که آن ماشین را بلااستفاده گذاشته اما این بار از شستن لباسها خیلی عصبانی نیستم.
باز هم صدای فریاد مامان اقدس میآید:
ـ قدسی 4 تیکه لباس بودا چی کار میکنه یه ساعته تو حیاط...
اخلاقش از بعد بابایدی خیلی تندتر شده... باید بیشتر هوایش را داشته باشم... لبخندی میزنم و به لباسهای چروک روی بند نگاهی میکنم.