
سید مهدی طیار
تصویرساز: یاسمن امامی
قبل از اینکه زنگ ساعت گوشی سحر فرصت بیدار کردنش را پیدا کند، مورچه بالداری که حوالی چشم و چار او در حال گشتزنی بود، زحمتش را کشید. کل اعضای خانواده، کمکم در امر تکاندن سر و رو و انداختن مورچگان بالدار از روی خود، مهارت کسب کرده بودند؛ بنابراین، در آن سایهروشن خواب و بیداری هم سحر مشکلی در شوتینگ این مهمان ناخوانده نداشت.
اما غم یکی دو تا که نبود. یاد امتحان امروز افتاد و دو حالت متضاد در او شروع به چانهزنی و بگو مگو کردند و کارشان به جار و جنجال و کتککاری هم کشید؛ انگار از ساعت شماطهدار ذهنش، به جای پرنده کوچک و ظریفی که با لطافت بیرون بیاید و کوکو کند، لکلک و پلیکانی ظاهر شده بود؛ که سر این اختلاف داشتند که ماهی سرخ شود و به همین مناسبت به سر و کله هم میکوبیدند.
از طرفی خیالش راحت بود که سؤالات را داشته و همه جوابها را حفظ کرده؛ از طرف دیگر نگران بود که دانشگاه بو برده باشد که سؤالها لو رفته و بنابراین سؤالات را عوض کرده باشد. خودش را بین بالاترین و پایینترین نمره در نوسان میدید و این موج سینوسی او را به گرداب تشویش فرو میغلتاند. حواسش، مثل پاندول، نه میرفت نه میآمد؛ بلکه مدام در رفت و آمد اسیر بود. احساس میکرد زمان از پنجره زمانه بدجوری دهنکجیکنان به نظارهاش نشسته.
اما کمکم عوالم مبهم خواب، مثل خفاشهای سریشی که لحاف تاریکی را از سرشان برداری، در رفتند و هشیاری به سراغش آمد و بین تضادهای درونیش میانجیگری کرد و از آنها خواست صلوات بفرستند. قشقرق که برطرف شد، تازه یادش آمد اصلا جای نگرانی نیست. امتحان امروز، یعنی مدیریت عمومی، شباهت حیرتآفرینی با امتحان قبلی، یعنی مبانی مدیریت داشت؛ و این دو مثل سیبی که از وسط نصف کنند نبودند، بلکه همانند یک سیب بودند که در دو زمان مختلف به آنها نگاه کنیم. بنابراین، هر چه از امتحان قبلی در یادشان مانده بود، میشد در جواب سؤالات این یکی هم نوشت. از این فکر چنان به وجد آمد که قلبش مثل پهلوانی معرکهگیر زنجیرها را پاره کرد و رگهایش از خوشحالی شروع کردند به دمبلزدن. او در دل یک رویداد مدیریتی ناب قرار داشت. اینکه درسها همپوشانی داشته باشند، یک امتیاز مدیریتی بود. مدیران، باید در شرایطی باشند که کمتر فعالیت کنند و بیشتر بهره ببرند. شبیه بودن درسها به هم، این اصل را محقق مینمود. خوشش آمد که در طراحی رشتهاش، به چنین جزئیاتی توجه شده. اینطوری، حین درس خواندن، با جنبههای عملی رشتهشان نیز بیشتر آشنا میشدند و میآموختند چگونه میتوان یک فعالیت انجام داد، اما دو بار برایش پاداش گرفت؛ شاید هم بیشتر.
تا دانشگاه، مرور مطالب را چنان سرلوحه زندگیاش قرار داد، که طوطی باید پیشش لنگ میانداخت. از یک طرف جوابهای آماده را مرور میکرد، از طرف دیگر نگاهی به بقیه جزوه میانداخت که غافلگیر نشود. سحر درونش واقعبینانه خوشبین بود و عقیده داشت حتی اگر کارکنان دانشگاه بفهمند سؤالات لو رفته، ترجیح میدهند صدایش را درنیاورند تا گندش درنیاید. ولی سحر بیرونش تنگنظرانه بدبین بود و گمان میکرد آدمهای خشک مقرراتی همه جا ممکن است پیدا شوند و بازرسژاوربازی درآورند و ژانوالژانها را خفت کنند و کوزتها را سرگردان.
وقتی پشت در راهرو طبقه امتحانات رسید، فکری به مخیلهاش تاخت. بعضیها دیر سر جلسه امتحان میآمدند و به راحتی توسط مراقبین پذیرفته میشدند. چنین افرادی این توفیق اجباری را داشتند که مجبور نباشند مدتی را در انتظار رسیدن سؤالات و انجام تشریفات آن و پخش شدنشان و اعلام زمان آغاز نگارش باشند. پس حالا چه دلیلی داشت سحر عجله کند؟! البته دلش میخواست زودتر خبردار شود که سؤالات عوض نشدهاند یا جدیدند؛ اما اگر تو میرفت، دیگر راه برگشت نداشت و یک مدیر، «تدبیر» را بر «تأخیر» ترجیح میدهد؛ بنابراین پشت در راهرو متوقف ماند و لَختی درنگ نمود تا آخرین مرور را هم بکند و با دلخوش بتواند با مطالب وداع کند.
حسابی در عالم علم غور میکرد که یکی از بچههای رشتهای دیگر دیدش. ماجرا را که فهمید، سحر را برداشت و گذاشت روی آتش:
ـ اگه یکی از بچهها بنویسه بلند شه، دیگه راهت نمیدن ها.
سحر مثل دوغی که هم بخورد و تهنشینهایش معلق شوند و در بطری به پرواز درآیند، زیر و رو شد. به روی خودش نیاورد؛ اما رنگ رخسارهاش خبر از سر درون میداد:
ـ دیگه تمومه. دارم میرم تو.
در که زد، انتظاماتیای که در را باز کرد، با ناز راهش داد. به کلاس امتحانش که رسید، مراقب متحیرانه براندازش کرد:
ـ چرا سر وقت نمییاین؟! به زور نذاشتم کسی بلند شه.
سؤالها را که دید، زمان در چشمش متوقف شد. گل از گلش چنان شکفت که اگر پروانهای میدیدش، چشمش برق میزد. بله، سؤالات همان بود که بود.
تندتند شروع کرد به نوشتن. میخواست قبل از اینکه جوابها از یادش بروند، از شرشان خلاص شود.
هر از چندی صدای اصرار نسترن را میشنید که میخواست برگهاش را تحویل بدهد و برود؛ اما مراقبین اجازه نمیدادند. یکجوری احساس میکرد نسترن میخواهد برای یکبار در عمرش هم که شده، در چیزی اول باشد؛ غافل از اینکه سریع نوشتن برگهای که جوابهایش را میدانی که هنر نیست! در دلش مراقبها را تحسین کرد که با دیدن صندلیهای خالی کسانی که تأخیر دارند، در مقابل زیادهخواهیهای بعضیها برای برخاستن، شجاعانه مقاومت میکردند.
یکی از مراقبین سراغ امیرخان هم رفت و سینجیم پچپچواری با او برقرار نمود. پاسخ امیرخان معلوم کرد قضیه چه بوده:
ـ جواب که یادم میاد، میخوام تندتند بنویسم. بعد بدخط میشه. استادی که قراره اینا رو تصحیح کنه چه گناهی کرده؟! تازه، شاید آدم چند خط اشتباه نوشت و مجبور شد خط بزنه. استاد برگه رو سیاه و خطخطی رو ببینه ممکنه اصلا تصحیحش نکنه. پس من گفتم اول جوابها رو روی برگه سؤالات بنویسم، بعد خوشخط منتقلشون کنم به برگه پاسخ.
مراقب آچمز شد. البته بیشتر از اینکه امیرخان پا روی قانون سکوت و کلاس را روی سرش گذاشته بود، احساس قمر در عقربی داشت. احتمالا امیرخان هم عمدا صدایش را انداخته بود توی سرش و به هیسهیسهای مراقب بیتوجهی کرده بود که نقرهداغش کند؛ تا دیگر از او بازجویی به عمل نیاورد. مراقب هم پیام را گرفت؛ ولی مشکوک هم بود. از یک طرف توضیح امیرخان قانعکننده به نظر میرسید، اما از طرف دیگر عجیب هم بود. سحر در این میان به این فکر میکرد که عجب موجوداتی در کلاس دارند. طرف برداشته تقلب را علنی و جلوی چشم مراقب استفاده میکند.
سحر نه تنها سؤالها را با دقت جواب میداد، بلکه کمی اضافی هم برای هرکدام مینوشت؛ چون کار از محکمکاری عیب نمیکرد. فرصت «بیست» را نباید میسوزاند.
بالأخره نسترن و تنی چند، اجازه پیدا کردند برگهشان را تحویل بدهند و جیم شوند؛ چون تعدادشان زیاد شده بود و توان چانهزنی مراقبین و مقاومتشان آب رفته بود؛ اما شاید اگر مختصری هم میماندند، ضرر نمیکردند و هیاهوی هیجانانگیزی را به نظاره مینشستند. کشفی که یکی از مراقبین کرد. رفت سراغ عسل و خلوت کندویی او را به هم ریخت. جیغ و داد عسل بلند شد و اشکش درآمد. تقلبش لو رفته بود. سحر، البته بدش هم نیامد که اوضاع عسل مگسی شده. به هر حال چوب ندانمکاری خودش را میخورد. اما کمی که فکر کرد، رنگ از رخش دررفت. اگر مراقبها زبلبازی درمیآوردند و به محتوای تقلبها دقت میکردند، لو میرفت که سؤالها لو رفته بوده. آنوقت کار همهشان زار بود. کم کمش امتحان تکرار میشد و «بیست» همه ورمیپرید.
جیغ و داد عسل مانع از آن نشد که برگهاش را نگیرند. احتمالا لازم بود خودش را هم ضمیمه برگه کنند، چون تقلب روی بازوهایش نوشته شده بود و خودش هم مجرم به حساب میآمد و هم مدرک جرم.
جیغ و داد عسل، همینطور از دور هم به گوش رسید و نگذاشت حواس سحر از گندی که بالا آمده بود پرت شود. گاهی احساس بیانگیزگی در نوشتن بقیه جوابها میکرد. اگر قرار بود امتحان تکرار شود، تلاش کنونی چه فایدهای داشت؟! معلوم هم نبود چنین امتحانی را کجای برنامه امتحانی بگنجانند. آنوقت ممکن بود زمان مطالعه برای یک امتحان دیگر کمتر شود. پای سمانه هم ممکن بود گیر به قضیه باز شود. هر چه باشد اصل لو رفتن سؤالها از طرف او رقم خورده بود.
کلاس زود تخلیه شد. سحر هم به زودی به جمع پیوست. آنجا کاشف به عمل آمد عسل را دست کم گرفته بودهاند و او از آنهایی است که میتواند جاسوس خوبی باشد. بله، او در پوشش کولیبازی حماسهای رقم زده بود. معلوم نبود توأمان با گریه و زاری، چطور ساعدهای تقلبنشانش را لیسیده و گاز گرفته و ورز داده، که تقلبها محو و ناخوانا شدهاند. بعد هم گفته اینها منشور کوروش به خط میخیاند که قرار است تتو شوند.
به هر حال، اگر خودش هم با این کلک خلاصی نمییافت، جلوی لو رفتن بقیه که گرفته شده بود.