
گلاب بانو
هذیان واقعیت
دلش میخواست کسی از یک سمتی بیاید، دست بیندازد و زیر بغلهایش را بگیرد، در گوشش جمله نگران نباش! میگذرد یا تمام میشود این روزها را، زمزمه کند و بعد بلندش کند از زمین، نگذاردآنجا بماند. احساس میکرد پاهایش خُرد شده و تیزی چیز ناپیدایی کنج چشمهایش فرو میرود.
پلکهایش سنگین شده و انگار آدمی صد کیلویی مانند هومن کلهگَر خل دیوانه محل، با همان کله طاس بیمو و آن همه چربی آویزان از پهلوها، با دو پا رفته روی چشمهایش ایستاده. میخواهد بخوابد همانجا وسط خیابان، سر چهار راه امیرظهور، نرسیده به پل سید خندان کمی دست راست نه آنجا نه پایینتر پایین آن بلوک کوچک سبز که خیابان را هم جدا میکند، آره همانجا که تاکسیهای زرد و سبز در چند ردیف میایستند دلش میخواهد وسط ظهر تابستان همانجا رو آسفالت نرم و داغ خیابان دراز بکشد و بخوابد یا بمیرد.
هر کدامش که بیشتر یادش برود چه اتفاقی افتاده بهتر است، دلش میخواهد بخوابد اما میداند بیدار که بشود قصه پاک نشده و غصه همچنان روی دوشهای قصه نشسته است، بد جایی نشسته، ماشینها بوق میزنند، انگار جیغ میکشند، بوقهای کشیده و ممتد .میگوید: شکستهام! خرد و خاکشیر شدهام!
نگاهش میکنند؛ خونریزی ندارد، دست و پاهایش هم سالم است، پس چطور میگوید که شکستهام؟
کسی میخواهد بلندش کند. مثل خودش زن است. دست میاندازد زیر بغلهایش را میگیرد و تنه لاغر و مردنیاش را از زمین میکند اما نمیتواند روی پا بایستد. میپرسد: تا اینجا چطور آمدی؟ وسط خیابان که سبز نشدی؟ نگاه میکرد و میگفت: ساق سلامتی که، پس چرا مثل گوشت کوبیده وا میری؟
نمیدانست از درون شکستهام. از درون چیزی توی دلم ترک برداشته، از درون خرد و خمیر شدم. قلبم سرجایش نیست، دستهایم شل و وارفتهاند، هیچ چیزی را نمیتوانم مشت کنم بردارم، هیچ حسی ندارم. تکههایم را جمع کردند. دیگران هم آمدند. زن به تنهایی زورش نمیرسید مرا جمع کند. دیگران زورشان را گذاشتند و زور زور زنان تا دم یک دکه مرا کشان کشان آوردند. اصلا باورم نمیشد چطور باید میرفتم خانه؟ چطور باید با هم چشم تو چشم میشدیم؟ میتوانستم مچ دستش را بگیرم و به مادر نشانش بدهم و بگویم: دیدمش توی ماشین غریبهها، لبخند به لب با چادری که روی سرش نبود و صورت رنگی! مادر حتما دق میکرد، همانجا کنار پاشویه سنگی حوض.
هزار بار گفته بود مراقب خودمان باشیم اما کو گوش شنوا؟ منیره همیشه میگفت: چشم! اما الان خودم دیدم بیچادر با پر شال نازکی که از جنس ما نبود، خودش را کشاند توی ماشین. نمیدانم دارم اینها را هذیان میگویم یا نه؟ واقعیت دارد! نمیدانم تب دارم و اینها کابوسهای بد رنگ و چرک و داغ و تبدار است که به جانم ریخته یا واقعیت دارد!
واقعیت داشت! توی یک لحظه چشمهایم به هم رسید، در یک نقطه گره خورد. مگر دانشگاه نمیرود. پس مادر خرج چه چیزی را میشوید و چنگ میزند و خشک میکند؟ مادر برای که زحمت میکشد؟
هزار کیلو سر
ببین سرت را نه اینطرفی بگیر نه آنطرفی، سر دختر باید به سمت روبرو باشد و کمی پایین و با چشمهایش مسیر حرکتش را ببیند. باید چیزی توی چشمهایش سنگینی کند. سر دختر نباید سبک باشد و برای خودش روی سر شانه لق بزند، اینطرف و آنطرف بچرخد، باید روی سرشانه سنگینی کند. سر دختر باید هزار کیلو سر باشد؛ محکم و سنگین روی سرشانه، مغرور و ثابت. بیخودی ورجه ورجه نکن! سر دختر باید سر باشد. بیارزد به تنهاش، بیارزد که روزی مادر هزار بار قربانش برود.
این چیزها را مادر موقع رساندن ما به مدرسه میگفت. سرم را یکبار گذاشتم روی ترازو ببینم چند کیلو میشود؟ اوستا حبیب خندید و گفت: سرت را برای چه میخواهی وزن کنی دختر؟ مگر کار قحطی است بچهجان؟
گفتم: اول روی باسکولتان میروم تا بدنم را وزن کنید.
گفت: اینطوری که وزن سرت در نمیآید. بدنت کجا و سرت کجا! سر را باید جدا وزن کرد.
بیا سرت را بکنم و جدا وزن کنم، بعد خندید. اما من نخندیدم. بزرگ شده بودم و دیگر به
این چیزها نمیخندیدم.
گفتم: حدودی هم معلوم بشود خوب است. لازم نیست دقیق باشد و بعد سرم را گذاشتم روی ترازو که بوی آب پنیر و آهن و آرد نخودچی میداد.
شمارهها روی صفحه دیجیتال کم و زیاد میشد. سرم یک کیلو هم نبود! اوستا حبیب باز گفت: قیمت چند بزنم این سرت را؟ و خندید. دوباره نخندیدم و همانطور زل زدم به سبکی سرم و با بغض از مغازه بیرون آمدم و رفتم نشستم کنار مادر که داشت عرقریزان سبزی خشکها را لای پارچه بزرگی جمع میکرد. با گریه گفتم: سرم نیم کیلو، کمی بیشتر یا کمتر است. تعجب کرد و گفت: سرت؟
دلم میخواست سرم را فرو ببرم لا به لای چادر رنگیاش گریه کنم. فهمید و خنده صورت لاغر و مهربانش را پر کرد. گفت: منظورم این سر نیست کله پوک نقلی مادر! منظورآن سر است.
گفتم: مگر چند تا سر دارند آدمها؟ مادر گفت: دوتا! هر آدمی دوتا سر دارد،
یکی همین کله یک کیلویی است که روی تنه لق میزند و یکی همان سر که به اندازه زمین
و آسمان است. البته توی بعضیها اینطوری است؛ توی آدمهای بزرگ، دانشمندها، فیلسوفها،
دخترها و پسرهای خوب و درسخوان. توی بعضیها هم اندازه فندق است، باید کلی بگردی
پیدایش کنی، ریز و نقلی است.
بعضیها هم که اصلا سر ندارند. همانطور بیسر با یک کله اینطرف و آنطرف میروند
و میشوند طعمه گرگها! آنها که بیسرند دلشان به کله خوش است اما آدم واقعی یعنی
بنده واقعی خدا باید سر داشته باشد که از یک طرف به آسمان برسد و از یک طرف به زمین.
خیالم راحت شد که سرم ربطی به کله ندارد. داشتم میترسیدم، زهرهام میترکید.
حالا باید دنبال سرم میگشتم. حالا که خیالم از کله راحت شده بود باید سرم را پیدا
میکردم.
مادر گفت: سر پیدا کردنی نیست. سر بزرگ کردنی است، هر چه خانمتر و سنگینتر و عاقلتر
باشی، هر چه درسخوانتر باشی و محرم و نامحرم و حلال و حرام بفهمی سرت بزرگتر میشود.
آنقدر که دیگر روی تنهات بند نمیشود. سرت که بزرگ باشد، کلهات را توی زندگی این
و آن فرو نمیکنی. آنقدر که دیگر این و آن را تماشا نمیکنی، به کار و کر خودت میرسی
و میشوی خانم دکتر من!
سرم گم شده
ترسیده بود. حق داشت بترسد. با حساب و کتاب خواهر کوچکم، من سر نداشتم، کلهام را هم عوض کرده بودم. کلهای که توی خانه داشتم شبیه مادر بود با همان مدل روسری با همان پوشش اما این کله با آن فرق داشت، این کله شبیه دخترهای دانشگاه بود. کله من نبود. کله دیگران بود. سرم را جایی بیرون از خانه جا گذاشتهام. سری را که مادر هر روز و هر شب بیست و چند سال است که دورش میگردد را توی یک جایی بیرون از خانه از تنم جدا میکنم و توی کیفم میتپانمش بعد با سری که مال من نیست اینطرف و آنطرف میروم. میدانم تمام اینها مثال و استعاره است. میدانم اینها چیزهایی است که منظور مادر را راحت بفهمیم. میدانم واقعیت ندارد. اما الان خواهرم مرا توی خیابان بیسر دید؛ با موهایی بیرون مانده از روسری، با صورت نقاشی شده، با صورتکی که نشان از من دارد اما مال من نیست.
مادر خبر ندارد که من سر ندارم. هر روز سرم را توی اتوبوس جابجا میکنم و کلهام را شبیه دخترهای دیگر میکنم که مسخرهام نکنند. اول حواسم بود که سر نداشته باشم اما مراقب کلهام باشم فقط در این حد که کسی چیزی نگوید. اما بعد خودم هم سرم را گم کردم.
مادر چند بار چیزهایی تو کیفم دید؛ لوازم آرایش و از این جور چیزها. اما به روی خودش نیاورد. خم شد، ساکت شد، شکست. اما چیزی نگفت. نشانی سرم را نگرفت. خودش اینطوری بود که با یک کله کوچک توی خانه مردم کار میکرد. پدر که رفت مادر دست و پایش را به کار بیشتری داد، میوه خشک و سبزی خرد شده کارخانه و غذای آماده. بعد ظهرها با سر بزرگش کلاس قرآن میگذاشت. کلاس روانخوانی برای بزرگترها و روخوانی برای کوچکترها. سر بزرگش را روی شانه میچرخاند و با مهربانی و صبر و حوصله آیهها را تکرار میکرد.
کتاب میخواند و عینک دور مشکیاش را به چشم میزد و ساعتها سر بزرگش را لا به لای صفحات کتاب میچرخاند. دلش میخواست من و طاهره هم مثل او باشیم. فردا میگردم دنبال سرم. نمیخواهم مادر بشکند. باید سرم را پیدا کنم نشانی سر گم شده من شبیه مادر باید باشد. حتما بوی گلاب بدهد و پر از آیهها و اصوات قرآنی باشد. سر گمشده من باید شبیه یک آینه باشد آینهای از جنس مادر با همان تلألو و درخشش با همان آفتاب در پیشانی.