
گردآوری و تنظیم: مریم سیادت
معمولا آواز دهل شنيدن از دور خوش است. خيلي از ما مشتاق زندگي در آنسوي مرزهاي جغرافيايي سرزمين مادري هستيم بدون اينکه از ريز و درشتهاي قوانين آنجا اطلاع داشته باشيم و تصورمان بر اين است که تمام آرزوها و آمال ما در آنجا به سر منزل مقصود ميرسد. غافل از آنکه آنها هم براي خودشان قوانين سختگيرانهتري نسبت به مملکت ما دارند و همين پايبنديهاي سختگيرانه سبب شده نظام آنجا کاملا منظم و مرتب به نظر ما برسد. در اين مجال به خوب و بدهاي ينگه دنيا ميپردازيم که حاصل تجربيات دوستاني است که روزگاري در غرب زندگي کردهاند.
دغدغه آب در نیوزیلند
چندین سال قبل بود که برای اولین بار مصاحبه پروفسور کردوانی را دیدم با موضوع معضل آب در ایران. پروفسور چون اسفند روی آتش میسوخت و از درد بیآبی و اسرافکاری و عدم مدیریت صحیح حرف میزد. حرفهایش نگران کننده بود اما باورش برایم سخت بود. احساس میکردم مخاطب حرفهایش بیشتر مسئولین هستند تا مردم عادی. هر چه بود میزان اتلاف آب شرب شهری با میزان آبی که در صنعت و کشاورزی هدر میرفت قابل مقایسه نبود.
بعد از زندگی در خارج از ایران متوجه شدم، آب نه تنها دغدغه ایران نیمه خشک، که حتی مایه دلواپسی کشورهای پرآب و بارانی چون سنگاپور و نیوزیلند است و همه از شهروندان انتظار دارند که آب را صحیح مصرف کنند.
نخست وزیر سنگاپور هرچند وقت یکبار با قرار دادن عکس سدها در صفحه شخصیاش، از مردم درخواست میکرد بیشتر صرفهجویی کنند.
نیوزیلند هم با وجود این همه بارندگی و منابع جوشان آب شیرین و از آن مهمتر جمعیت کم، باز هم دست و دلش برای آب میلرزد و وزارت محیط زیست طرح و برنامهها میدهد برای محافظت از این مایع استراتژیک و شهرداری مسئول آموزش روشهای مراقبت از آب به شهروندان است. این در حالی است که مردم نیوزیلند به طور قابل توجهی در استفاده از آب دقت دارند و طبق آمار تقریبا نصف یک فرد ایرانی در روز آب مصرف میکنند. (میزان مصرف آب یک نیوزلندی روزانه حدود دویست لیتر است و طبق آمار میزان مصرف هر فرد در کلان شهری مثل تهران بیش از چهارصد لیتر در روز میباشد. نرخ آب تصفیه در شهر بارانی آکلند حدود یک و نیم دلار بر هر هزار لیتر است در حالی که در ایران این مبلغ کمتر از سیصد تومان بر هزار لیتر محاسبه میشود و در صورت مصرف بیش از حد تا ششصد تومان بر هزار لیتر افزایش مییابد!)
اما ما در رابطه با آب جور دیگری هستیم. همه ما عادت کردهایم به سبک زندگی پرمصرفمان و آنقدر خشک و بیانعطاف و بیخیال شدهایم که حاضر نیستیم هیچ تغییری در آن ایجاد کنیم.انگار هیچ کس درک نمیکند «آب دور ریختنی نیست!»
آبِ دستنخورده بطریها و پارچها را طوری داخل فاضلاب میریزیم که انگار پساب سگ است. عارمان میشود ته مانده آب نیمخوردهمان را نگهداریم.
زورمان میآید که فشار آب را کم کنیم تا مبادا اندکی کمتر اسراف شود. دردمان نمیگیرد وقتی میبینیم آب را چه راحت گِل میکنند. نه بلدیم که چطور مواظب آب باشیم و نه میخواهیم یاد بگیریم.
بلد نیستیم چطور حمام برویم، ظرف و میوه بشوییم. بلد نیستیم چطور خانهمان را، شهرمان را، سرزمینمان را بسازیم که محافظ آب باشد. بلد نیستیم چطور به فرزندانمان بیاموزیم از آب مراقبت کنند.
و این نادانی حتی نگرانمان هم نمیکند. انگار همچون مردم سرزمین سبا طاغیانی هستیم که از هیچ چیز نمیترسیم. نه ترس از خدا داریم، نه دلواپس زمینیم، نه دغدغهء فردایمان را داریم. درد آب را پیوند میدهیم به بازیهای سیاسی تا بار گناهمان را سبک کنیم. تا شانه خالی کنیم از وظیفهای که داریم و به خیالمان خودمان را تبرئه میکنیم.هر چه میخواهیم بکنیم. ولی ذهن زمین و نگاه زمان به خوبی ثبت خواهد کرد که چه کسی مراقب آب، روح حیاتبخش این سیاره بوده است.
نیوزلندی مهربان و روپوش برای محجبهها
حدود نیم ساعت تند و تند پیاده راه رفتیم تا به محل مورد نظر رسیدیم، ساعت ۱۳:۱۶ دقیقه بود و ساعت کاری شنبه که روز تعطیلشان بود ۱۳ در سایت ذکر شده بود ولی ما چون وقت دیگهای نداشتیم لاجرم با ناامیدی رفتن را بر نرفتن ترجیح داده بودیم. مدرسه ملیکا (دختر ۹ سالهام) شروع میشود و ما فقط امروز را برای تهیه فرم مدرسه داشتیم.
بعد از اینکه با رویی بسیار خوش لباسهای سایز ملیکا را داد و ملیکا را راهی اتاق پرو کرد؛ لباسهای فرم تیشرت آبی و دامن شلواری آبی چهارخونه و یک کلاه آبی بود. ملیکا گفت: اینکه آستینش کوتاه است و من از دو ماه دیگر تکلیف میشوم و نمیتوانم این را بپوشم. من و مهدی (همسرم) نگاهی به هم کردیم و کیف کردیم که چقدر خودش حواسش به حجابش است و نگاهی به خانم فروشنده که سنش به راحتی ۷۰ سال بود. منتظر بود برایش گفتگومان را ترجمه کنم. من هم برایش توضیح دادم که ما مسلمانیم و دخترم همانطور که میبینی حجاب دارد و لباس آستین کوتاه نمیتواند بپوشد. بعد خودش سریع که انگار متوجه شده باشد گفت این لباسها بلوز آستین بلند هم دارند، هر چه گشت سایز ملیکا آستین بلند پیدا نکرد. با رئیس فروشگاه که یک خانم چینی بود تماس گرفت و توضیح داد که خانوادهای آمدهاند برای دخترشان که از دوشنبه مدرسه میرود لباس تهیه کنند و ما در این شعبه موجودی نداریم. خانم چینی گفت که در شعبه دیگرشان که نیم ساعت تا جایی که ما بودیم راه بود لباسی را که ما میخواهیم موجود دارد و با اینکه مغازه تعطیل بود گفت تا ۱۵ ـ۱۰ دقیقه دیگه میآیم و مغازه را باز میکنم.
خانم فروشنده کروکی را برایمان کشید و ما سهتایی دوان دوان به سمت مغازه به راه افتادیم. نصف راه را رفته بودیم که دیدیم خانم و آقای فروشنده برایمان دست تکان میدهند، مغازه را تعطیل کرده بودند و آمده بودند ما را به موقع برسانند. کلی تشکر کردیم و ممنونشان شدیم و وقتی پیاده شدیم و خداحافظی کردیم پیرمرد مهربان نیوزلندی گفت: هستیم تا خریدتان را بکنید و بعد شما را به منزلتان برسانیم! خریدمان را کردیم و سوار ماشین شدیم. ست لباس ملیکا یه کش خوشگل که خودش درست کرده بود به ملیکا هدیه داد که من قیمتش را در مغازه دیده بودم ۷ دلار و ۵۰ سنت.
ما را رساندند و من ازشان خواستم یک قهوه و چای مهمان ما باشند، با یک بار گفتن من آمدند و یک ساعتی با ما بودند و چای خوردند و من هم یک رومیزی ایرانی یادگاری به خانم مهربان فروشنده دادم.