
فرزانه مصیبی
تمام لحظههای عمرم در این آرزو گذشت که شهید شوم. میگفتند امکانش نیست. میگفتند برای یک زن سی و چند ساله آرزوی محالی است. میگفتند لااقل اگر زمان جنگ بود یک چیزی. همه اینها را میدانستم اما از بچگی دلم میخواست شهید شوم تا بروم پیش پدرم. بچه که بودم فکر میکردم پدرم مرا دوست ندارد که تنهایم گذاشته و رفته جبهه؛ بعدها که مادرم هم رفت این احساس را نسبت به او هم پیدا کردم. حالا تمام سعیام این است که دخترم چنین احساسی به پدرش نداشته باشد.
هر وقت مادرم از زمان جنگ و پشت جبهه حرف میزند که از بیمارستانی که در آن پرستار بوده مرخصی گرفته و رفته توی بیمارستان صحرایی پشت جبهه، دلم ضعف میرود. میروم به همان روزهایی که در حیاط سرسبز خانه مادر بزرگ بازی میکردم. همان روزهایی که کنار حوض مینشستم و برای ماهیهای توی حوض از دلتنگیهایم برای پدر و مادرم میگفتم. چقدر آن روزها به مادرم حسودیام میشد. همهاش فکر میکردم پدرم، مادرم را بیشتر از من دوست دارد که او را با خودش به جبهه برده است. هر چقدر هم مادربزرگ برایم توضیح میداد که اینطور نیست باورم نمیشد. الان هر وقت یاد فکرها و حرفهایم میافتم خندهام میگیرد. مادرم میگوید:
«ای شیطون! چه جوری همچین فکرهایی میکردی؟ آخه جبهه که جای بچه نبود.»
من در جوابش میگویم: «پس چرا سمانه را برده بودی.»
و چشمک میزنم.
سمانه هم میخندد و میگوید: «سعادت میخواهد خواهر من، سعادت.»
من هم لبهایم را جمع میکنم و میگویم: «که ما نداشتیم.»
و خواهرم با شیطنت میگوید: «و نداری خواهر من، هنوز هم نداری.»
و همه میخندیم.
دوران دلتنگی من خیلی طولانی نشد. مامان مجبور شد از پشت جبهه برگردد و به خاطر بارداریش خانه بماند اما نبودن پدر مرا دلتنگ میکرد. تا قبل از آمدن مادر فکر میکردم خانوادهام که متشکل میشد از پدر، مادر و نینی توی دل مادرم، مرا تنها گذاشتهاند و رفتهاند. گاهی شبها توی بغل مادربزرگ گریه میکردم و میگفتم، پدرم دوستم ندارد که مرا با خودش نبرده.
مامانبزرگ میگفت که اشتباه میکنی. اتفاقا تو را خیلی دوست دارد. من میگفتم پدر و مادر دوستم مریم او را بیشتر دوست دارند، چون هیچوقت تنهایش نگذاشتهاند. مامانبزرگ توضیح میداد که پدر و مادرت برای امنیت و آسایش تو رفتهاند. برای اینکه تو و بقیه بچههای این مملکت در امنیت زندگی کنید.
آن زمان حرفهای مامان بزرگ را نمیفهمیدم. تنها چیزی که میخواستم آغوش گرم مادرم بود و نگاه مهربان پدرم، وقتی شب از سرکار میآمد و من میپریدم در آغوشش و او مرا غرق بوسه میکرد.
حالا که دخترم شبها گریه میکند و میخواهد پدرش برایش قصه بگوید تا بخوابد و من او را با قصههای مادربزرگم سرگرم میکنم و او میگوید آرزو دارد پدرش برایش قصه بگوید تنم میلرزد و با خودم میگویم، نکند آرزوی دخترم هم تبدیل شود به آرزوی محال اما وقتی دخترم را میبوسم و پتو را رویش میکشم و او میگوید:
«مامان بهشت کجاست؟»
و من اشک در چشمهایم جمع میشود و میگویم:
«همانجا که پدربزرگ هست.»
و او میگوید: «همانجا که بابا هم میخواهد برود؟»
و من زبانم بند میآید؛ دلم قرص میشود که درک او از کودکی من بیشتر است و آرام میگیرم.
هر چه با دانستههای اندک کودکانهام فکر میکردم و استدلال میکردم نمیتوانستم درک کنم پدر و مادری که بچه کوچکشان را میگذارند خانه مادربزرگ و میروند جبهه و از او دور میشوند چطور برای امنیت و آسایش او تلاش میکنند. توجیهام این بود که پدر و مادر مریم که کنارش هستند و او را به مدرسه میورند و از مدرسه به خانه میبرند بیشتر دوستش دارند. فکر میکردم پدر مریم که او را میبرد شهربازی یعنی دوستش دارد دیگر. شبها که از مادربزرگ میخواستم برایم کتاب بخواند و او از خودش برایم قصه میگفت و من میفهمیدم که سواد ندارد با خودم فکر میکردم مادر مریم الان دارد برایش کتاب میخواند و مادر من کنارم نیست، پس یعنی مادرم مرا دوست ندارد. هزار جور دلیل و برهان برای خودم داشتم.
یکبار که با مادربزرگ به مسجد رفته بودم، دیدم که توی حیاط مسجد یک پارچه سفید بزرگ آویزان کرده بودند و روی آن با رنگ آبی نوشته بودند، اعزام به جبهههای حق علیه باطل ساعت ۸ صبح روز سهشنبه.
از مادربزرگ پرسیدم: «اعزام یعنی چی؟»
مادربزرگ فکری کرد و گفت: «کجا دیدی مادرجان»
گفتم: «آنجا نوشته.»
و پارچه را نشانش دادم. گفت:
«بخون ببینم دیگه چی نوشته؟»
خواندم و مادربزرگ گفت: «یعنی میبرن جبهه مادر جان.»
دوباره پرسیدم: «حق علیه باطل یعنی چی؟»
مادربزرگ نشست روی سکوی کنار حوضی که وسط حیاط مسجد بود و دست کشید روی سر من و گفت:
«حق همان چیزی است که پدر و مادرت برای دفاع ازش تو را تنها گذاشتهاند و باطل هم همان چیزی است که باهاش میجنگند.»
آن موقع نفهمیدم مادربزرگ چی گفت اما سهشنبه صبح به جای مدرسه رفتم مسجد تا بروم جبهه. سید رضی مرا میشناخت دست مرا گرفت و گفت:
«کلاس چندی دخترم؟»
گفت: «دوم.»
گفت: «یک کم زود آمدی. شما برای جبهه رفتن هنوز خیلی کوچکی.»
بعد مرا برد خانه و تحویل مادربزرگم داد. تا خانه گریه کردم و گفتم میخواهم بروم پیش پدر و مادرم. از آن روز به بعد دیگر مادربزرگ خودش مرا میبرد مدرسه و میآورد.
این روزها که دخترم میپرسد چرا پدرش برای دفاع از حرم رفته است و ما را تنها گذاشته؛ تمام خاطرات کودکیم جلوی چشمم رژه میرود و فکر میکنم چطور برایش توضیح دهم. وقتی برایش از حس و حال کودکی خودم میگویم احساس میکنم خیلی بهتر از زمانی که من هم سن و سال او بودم دلیل نبودن پدرش را درک میکند؛ چیزی که این روزها درکش برای بعضی از آدم بزرگها هم مشکل است.