
مرضیه ولیحصاری
همینطور داخل آب دست و پا میزد. تلاش میکرد خودش را بیرون بکشد اما نمیتوانست. بیخیال نگاهش میکردم، به من چه ربطی داشت؟! طبیعت باید کار خودش را انجام میداد. سرم را پایینتر آوردم تا دقیقتر ببینم. چقدر سنگ دل شده بودم. نشسته بودم این جا و نگاهش میکردم تا جان بدهد. پس چرا تسلیم نمیشد؟! فکر میکرد اگر زنده بماند چه می شود؟! هنوز به مورچه نیمه جان نگاه میکردم که سرو کله ماهان پیدا شد.
ـ مامان چرا من نگاه نمیکنی پس؟ حواست کجاست؟
برگشتم به سمتش. با سرو صورت گلی ایستاده بود و مرا نگاه میکرد.
ـ به چی نگاه میکردی مامان؟
ناخودآگاه نگاهم به سمت مورچه میچرخد. هنوز زنده بود. ماهان رد نگاهم را دنبال میکند نگاهش روی مورچه ثابت میشود و بعد فریاد میکشد:
ـ مامان مورچه داره عرق میشه!
چشمانش پر از اشک میشود. طاقت دیدن گریهاش را ندارم. دستم را جلو میبرم. مورچه انگار روزنهای از امید پیدا کرده باشد از روی دستم بالا میآید. دستم را جلوی صورت ماهان میگیرم:
ـ نگاه کن ماهان، نمرده پس گریه نکن. نجاتش دادم.
ماهان در میان گریه میخندد. دلم فرو میریزد. چرا کسی دستش را برای من دراز نمیکرد. پس چرا همه چیز باید برای من تمام میشد. خستهتر از قبل از جا بلند میشوم.
ـ دیگه بسه ماهان بریم تو خسته شدم.
ـ باشه مامان بریم.
نگاهی به حیاط میاندازم. همه جا کثیف و به هم ریخته بود ولی چه اهمیتی داشت وقتی قرار بود به زودی همه این ها را بگذارم و بروم.
***
علیرضا خودش را به خواب زده بود. میدانستم بیدار است. کنارش روی تخت نشستم و صدایش کردم:
ـ علیرضا بیداری؟
ـ بله، ولی میخوام بخوابم.
ـ جواب آزمایشم کو؟
علیرضا در رختخواب چرخید و پشتش را به من کرد.
ـ با تو ام جواب آزمایش کجاست؟ تو که درست حرف نمیزنی، میخوام عکس بفرستم واسه زهره. بالأخره یکی باید بگه این توده لعنتی خوش خیم هست یا نه؟
شانههای علیرضا لرزید. حدسم درست بود این همه بیقراری برای جواب آزمایشی بود که پنهانش کرده بود. بغض گلویم را گرفت. زیر لب گفتم:
ـ پس بدخیم
سکوت بود و سکوت.
***
روبهروی آینه ایستادهام. چقدر پیرشدم. این سه ماه به اندازه سی سال گذشت. دستی به سرم میکشم. دسته بلندی از موهایم پایین میریزد. ریختن موهایم شروع شده بود. خودم مهم نبودم اما ماهان...
صدای ماهان از بیرون حمام به گوش میرسید که شادمانه فریاد میکشید. کاش میتوانست همیشه بخندد. هنوز روبهروی آینه ایستادهام که در حمام باز میشود. علیرضا نگاهی به من و بعد به موهای ریخته شده کف حمام میکند. حسرت را در چشمانش میبینم. تازه که ازدواج کرده بودیم میگفت:
ـ میدونی چیه راحیل، اولین بار که بعد عقد دیدمت باورم نمیشد موهای مشکی به این قشنگی داشته باشی... هیچوقت کوتاهشون نکن.
نگاهش حسرت داشت ولی لبخند زد.
ـ چرا نمیای بیرون راحیل جان مشکلی پیش اومده؟
سرم را به علامت نه تکان دادم.
ـ راحیل...
ـ میشه تنها باشم؟
ـ باشه، من و ماهان میریم بیرون یه چیزی برای شام بگیریم تو هم نمیخواد تو حموم واستی، بیا بیرون.
ناگهان همه جا سکوت میشود. پشت میز تحریر مینشینم. باید کارهایی که ممکن است علیرضا بعد از رفتنم فراموش کند، برایش بنویسم. سررسید را برمیدارم. اول از همه باید بنویسم که ماهان شبها از باز بودن در کمدها میترسد. نمیدانم چرا اشکهایم سرازیر میشود. طفل معصوم من بدون مادر...
سرم را روی میز میگذارم و اشک میریزم. دلم میخواهد بخوابم...
***
با صدای زنگ تلفن از خواب میپرم. هنوز گیج هستم. از جایم بلند میشوم. خانه تاریک است. تلفن را به زحمت پیدا میکنم. شماره را نگاه میکنم، مامان فریده است.
ـ الو
ـ سلام راحیل چرا بر نمیداری؟ کلی به گوشیت زنگ زدم.
ـ ببخشید مامان خواب بودم، گوشیم رو هم بی صدا کردم.
ـ حالت چطوره؟
ـ مثل هر روز
ـ راحیل یه خبر خوب برات دارم.
ـ فکر نمیکنم تو این عالم خبر خوبی هم باشه.
ـ کفر نگو دختر. بابات بلیط گرفته آخر هفته همگی با هم میریم کربلا...
سکوت میکنم. مادر همانطور شادمان حرف میزند. از شفا گرفتن میگوید. از نذر سفره حضرت ابوالفضل، و من همچنان ساکت به حرفهایش گوش میدهم. بلند میشوم لامپ کوچکی را روشن میکنم. مادر همچنان از امیدهایش میگوید. نگاهم روی ساعت ثابت میماند. 2 ساعت خوابیده بودم. چراعلیرضا و ماهان دیر کرده بودند. دلم به شور میافتد. بالأخره مادر راضی میشود که تلفن را قطع کند. سریع شماره علیرضا را میگیرم. صدای بوقهای ممتد در گوشم میپیچد اما هیچکس گوشی را برنمیدارد. حسابی نگران شدهام که صدای چرخیدن کلید در قفل توجهام را جلب میکند. علیرضا و ماهان وارد میشوند. هر دو میخندند، دستهایشان پر است. همانطور هاج و واج به چهره علیرضا و ماهان نگاه میکنم. ماهان به سمتم میدود و شاخه گل رز قرمزی را به سمتم میگیرد.
ـ مامان خوشگل شدم؟
دستی به سر بی موی ماهان میکشم و بعد به علیرضا نگاه میکنم. علیرضا لبخندی تحویلم میدهد.
ـ چطور شدیم بانو؟ هوا خیلی گرم بود حالا راحت شدیم. تو هم باید موهات بزنی یه خانواده سه نفره کچل.
اشک در چشمانم حلقه میبندد. علیرضا روبهرویم روی زمین مینشیند.
ـ راحیل خواهش میکنم تسلیم نشو به خاطر من، به خاطر ماهان. ما از پسش برمیایم. بهت قول میدم.
ماهان را در آغوش میگیرم. یاد حرفهای مامان فریده میافتم. «خودم شفات رو از حضرت عباس میگیرم مامان»
انگار روزنه امیدی به رویم باز شده است. حس میکنم دستی به سمتم دراز شده...