
سید مهدی مهدوی
مینا با تعجب چشمهایش را باز کرد. چرا بیدار شده؟! دلیلی داشت؛ اما به خاطر نمیآورد.
چه روشنایی عجیبی اتاق را پر کرده! سرش را به سمت پنجره برگرداند. پرده شیریرنگ، خبر از روشنایی نسبی هوا میداد: نماز خوندم؟
دیر خوابیدنش را به خاطر میآورد و سر و صدای گنگ زنگ ساعت گوشیاش را؛ که طبیعتا باید با خوابآلودگی خاموشش کرده باشد؛ هر چند که الان درست به خاطر نمیآورد. ولی یک چیز را مطمئن بود: خواب موندم!
سراسیمه نیمخیز شد و دست برد و گوشی را برداشت و ساعت آن را چک کرد. با ناباوری اندکی در آن خیره ماند. بله، هنوز وقت طلوع نشده. هنوز چند دقیقهای به طلوع آفتاب مانده.
جای شکرش باقی بود اما باید میجنبید. با دستپاچگی بلند شد که برود وضو بگیرد؛ ناگهان چشمش به لیوان آب روی میز افتاد. وقت نبود. سریع مشغول وضوگرفتن با همان شد.
چادر نمازش را سر کرد و به نماز ایستاد. توانست نمازش را ادا به جا بیاورد. خرسند بود که قضا نشده اما نماز آخر وقتی؟! نماز سریع و بدون تأمل؟! احساس خوشایندی نداشت. با دلخوی با خودش زمزمه کرد: مینای دقیقه نودی!
دراز کشید دوباره بخوابد. کمخواب بود. خواب در چشمانش موج میزد؛ اما فکرش هم مشغول بود. به اینترنتگردی دیشبش فکر میکرد. اینکه چطور اولش، اوایل شب، دنبال ویدئوهای آموزشی جدید برای دیجتالپینت میگشته؛ اما در ادامه به دام تماشای کلیپهای جورواجور افتاده. نه، نمیتوانست دیرخوابیدنش را موجه بداند. اینترنتگردی، از اولش هم اشتباه بود. چه نیازی به آموزش تازه برای دیجیتالپینت؟! اگر میخواست سرعت نقاشی دیجیتالش زیاد شود، به جای دنبالکردن آموزشهای جدید، باید دل به کار میبست. مهارتش بد نبود؛ اما برای بهترشدن، به مداومت و تمرین نیاز داشت. حرفی که استاد زده بود.
غرق در افسوس زمان از دست رفته، در خواب غوطهور شد؛ و همچنان که فکرش دنبال راه چاره میگشت و انگار انتظار داشت خود به خود فرجی شود، به خواب رفت.
حوالی ظهر بیدار شد. در آشپرخانه که صبحانه میخورد، ناهار تقریبا حاضر بود. مادر از پذیرایی سر رسید و برنج را چک کرد و مشغول گذاشتن شعلهپخشکن در زیر قابلمه شد. همزمان گفت: مامان جان، یه جوری بخور که ناهار هم بتونی بخوری.
مینا که چشمش به مادر بود و او را میپایید، با شیطنت بین لقمهجویدنهایش گفت: ما چاکر ناهار شمام هستیم؛ ولی... شرمنده دیگه... الان دیگه دیر شده... تکمیلیم!
ـ ها؟!
ـ هیچی.
مادر بدون اینکه نگاهش کند، سری به نشانه تأسف تکان داد و رفت.
وقتی پدر و مادر و برادرش مشغول ناهار بودند، مینا در اتاقش بود. تصمیم گرفته بود خودش را به نوعی حبس کند، تا مجبور به انجام کاری بشود. قصد کرده بود بدون نتیجه از اتاق بیرون نیاید؛ اما حالا نمیدانست چه کار کند. از طرفی شرایط را برای شروع کردن تمرین دیجیتالپینت مناسب میداد؛ از طرف دیگر میترسید این فراغبالی که حس میکرد، دوباره در دام اینترنتگردی بیندازدش؛ یا از آن بدتر، در گرداب شبکههای اجتماعی. میدانست که الان بهترین وقت برای تمرین است. پنجشنبه است، وقت دارد، مزاحمتی هم نیست؛ ولی اتفاقا انگار همین سکون و آرامش محیط، کرختش میکرد. از طرفی هم مغزش انگار گیر کرده بود. احساس میکرد باید یک ارتباطی با دنیای بیرون برقرار کند و از اوضاع و احوال مطلع یا به قول خودش «مطمئن»! شود، تا دلش آرام بگیرد؛ و بعد بچسبد به کار؛ اما همین برقراری ارتباط، ممکن بود دیگر زمانی برای انجام کار دیگر باقی نگذارد. نه، باید جلوی خودش را میگرفت تا رویه هدردادن وقتش سامان پیدا کند. ولی مگر میشد؟! مگر شدنی بود؟! همه ذهنش درست معطوف همانی بود که سعی داشت نباشد. اما این چه معنایی میداد؟! نکند...؟! بله، این مشخصا علائم اعتیاد اینترنتی بود!
ـ یعنی الکی الکی معتاد شدیم رفت؟!
خندهاش گرفت. با خودش فکر کرد: هر کی بهم چیزی گفت، باید بگم اولش تفننی شروع کردم داداش؛ بعدش شوخی شوخی جدی شد. الان دیگه از دست هیشکی کاری برنمیاد. ولمون کنین با درد خودمون خوش باشیم!
یک آفرین کنایی هم به خودش گفت:
- نه چک زدی نه چونه معتاد شدی دیوونه
اما از شوخی گذشته، هر طور که فکرش را میکرد، انگار واقعا در این زمینه مشکل داشت. درست است که عملا خودش را در حد اعتیاد گرفتار نمیدید، اما به هر حال همین مشغله فکری خیلی از وقتش را میگرفت. اگر اعتیاد هم نبود، آسیبش را داشت میزد. نباید شوخی میگرفتش. شاید علاج ریشهای مشکل، در حل کردن همین مسأله باشد.
به فکرش افتاد سرچی در اینترنت بزند و اعتیاد اینترنتی را بررسی کند. بعد هنگ کرد! این هم که ادامه همان روند قبلی است. از دست اینترنت، بروی سراغ اینترنت!
ولی به نظرش فرق داشت. تحقیق کجا، نتگردی تفننانه کجا؟! اما مینا خودش میدانست که این ممکن بود فقط یک توجیه باشد.
ـ بازم میرم گیر میکنم تو این شبکه تارعنکبوتی لعنتی.
با خودش زمزمه کرد:
از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود
زنهار از این درندشت، وین راه بینهایت
در دلش خندهاش گرفت. با خودش گفت: یعنی حافظ این روزارم میدیده؟ نور به قبرش بباره.
به این فکر کرد که الحق و والانصاف، شعرهای حافظ، آخر مبهم بودن هستند؛ طوری که میشود به خیلی معانی ربطشان داد.
ولی باز فکر مینا، رهایش نمیکرد: جدا از اینترنت، شبکههای اجتماعی چه؟ این هم مثل اینترنت است؟
ـ شبکه اجتماعی که دیگه صله رحمه. نیست؟
مینا نمیتوانست خودش را گول بزند؛ چون به هم ریختن زمان خواب و بیداریاش اثر محسوسی روی زندگیاش گذاشته بود. واقعیت این بود که شبکههای اجتماعی، صله رحم را تضعیف میکردند؛ آن هم در همان لباس صله رحم. البته مینا کاملا مطمئن نبود. شاید آسیب اصلی آنجا بود که وقتی مدام سر آدم توی گوشی است، اطرافیانش را نادیده میگیرد و به نوعی با آنها قطع رحم میکند؛ و در حالی که خودش دارد با دوردستها شاد و شنگول خوش و بش میکند، اطرافیانش را مورد بیمهری قرار میدهد و با بیاعتنایی و کممحلی به آنها، ناراحتشان میکند. بیاعتنایی و کممحلی، یک مجازات روحی عمیق و ناخواسته؛ برای کسانی که دوستت دارند؛ و تو هم در واقع آنها را دوست داری. فکر اینکه کسانی که دوستت دارند و دوستشان داری را با این نوع بیاعتناییها شکنجه میکنی، و چنان که حتی نمیشود شدت ناراحتیشان را متوجه شوی، خیلی ناراحتکننده است.
مینا ناگهان یاد مادرش افتاد. غم به دلش نشست. دلش برایش تنگ شد. بله، همین مادری که آن سوی دیوار، در همین خانه، در نزدیکی بود. همینطور پدرش؛ و برادر کلکش. همین کسانی که وقتی دچار مشکل میشد، یادشان میافتاد. کاش ناهار را با هم خورده بودند؛ همانطوری که مادرش میخواست. میشد لااقل آخر هفتهها این فرصت با هم بودن را از خانواده نگرفت. فرصتی برای همه. فرصتی برای مادر؛ که تنها دلخوشیاش همینها بود.
مینا هر طور که فکرش را میکرد، میدید باید تغییری در رویه بدهد. باید کارهایش را منظم میکرد. باید از جایی شروع میکرد. اگر میتوانست روی تمرین دیجیتالپینت تمرکز کند و در زمانهای مشخص انجامش بدهد، شاید میتوانست از این وضعیت هم خارج شود. مشکل اینجا بود که نمیدانست از کجا شروع کند. زمان کلاسها دل به کار میداد؛ اما کلاس هم حدی دارد و نمیشود تا ابد باکلاس بود! یک محرک درونی لازم است.
ـ کاش یکی بهم انگیزه میداد...
به یاد تلفنکردن افتاد. این دیگر خود صله رحم بود. اما چه وقت نامناسبی! وقت ناهار، زمان استراحت؛ الان به هر کس زنگ بزنی، طرف شاکی میشود. حق هم دارد. خودش هم بود، شاکی میشد.
ولی...
ـ دیگه چارهای ندارم. همینطوری هم داره وقتم هدر میره.
گوشی را برداشت. باید توی گروه، از بچهها راهکار میخواست. شبکههای اجتماعی، هر چقدر هم که وقت آدم را مصادره میکنند، عوضش اگر اینجاها هم به داد آدم نرسند پس به چه دردی میخورند؟!
وایفای گوشیاش وصل نمیشد. شبکههای وایفای را چک کرد. وایفای خانهشان که اصلا روشن نبود!
ناخودآگاه با دلخوری ناخواستهای زمزمه کرد: وای، مامان!
معلوم بود مادرش وایفای خانه را خاموش کرده تا کسی به جای ناهار خوردن، به عالم درون گوشی هبوط نکند. مینا بین احساس عصبانیتی کودکانه و شرمندگی به خاطر گله از مادر سردرگم ماند. حق را به مادر میداد؛ اما احساس ناکامی خودش را هم نمیتوانست نادیده بگیرد. با خودش فکر کرد: حالا چیزی نشده که.
خواست بلند شود برود مودم خانه را روشن کند؛ اما بهتر دید تصمیم «از اتاق بیرون نیامدن» را نشکند. نت همراهش فعلا کفاف میداد. وصل شد و بدون توجه به کانالها و گروههای متفرقه، مستقیم رفت سر وقت گروه کلاس دیجیتالپینت. چقدر خلوت! سمیرا یک کلیپ بینمک بیربط فوروارد کرده بود. یک نفر هم که خیلی نمیشناختندش لفت داده بود. مینا نوشت: بچهها، موندم چیکار کنم. شمام یه جوری هستین که دل به کار نمیدین؟!
کسی در گروه آنلاین نبود که جواب بدهد.
مینا یک پست دیگر نوشت: یکی یه سوژه به من بده کار کنم. مثل استاد که ازمون کار میخواست و مجبوری آماده میکردیم.
مینا بعد از ارسال پیام، نمیدانست چرا یک مقدار منتظر ماند کسی چیزی بگوید؛ که البته خبری نشد. در ضمن، نهایتش مگر چه خبری قرار بود بشود؟! بهتر دید سرچ مختصری در مورد اعتیاد اینترنتی بکند. مرورگر را آورد و همین عبارت را سرچ کرد و به نتایج آمده خیره شد: وای، خدا! یعنی اینا رو بخونم درست میشه؟! نمیدونم چیکار کنم. خودت کمک کن.
بین اینکه دارد در مورد مشکلش تحقیق میکند و به این شکل در حال انجام کار مفیدی است، یا برعکس، دارد یک پُک دیگر به افیونش میزند و بیشتر گرفتار میشود، به شک افتاد. خیلی دانستنیهای مفید در اینترنت وجود دارد؛ اما لازم است به همه آنها سرک بکشیم؟! اصلا مطالب اینترنتی که معمولا کپی همیدگر هستند و عمق زیادی هم ندارند، چقدر به کار آدم میآیند؟! ولی اگر کتاب هم قرار بود بخوانم و دانش درست و حسابی کسب کنم، باید بگویم که نه، الآن نه؛ هر کاری را باید در وقت خودش انجام داد؛ و آن هم نه به هر مقداری؛ بلکه به اندازه معینی. فرصت و مهلت انجام کارها نباید به شکل «پایان باز» باشد! وگرنه کمتر کاری به سرانجام میرسد. و شاید فقط کارهایی به نتیجه برسند که یا زودباز دهند، یا انجامشان آسان یا لذتبخش است. در حالی که خیلی از کارهای اصلی عمر، ممکن است سخت و رنجآور و نیازمند برنامهریزی و مداومت و استقامت باشند.
مینا مرورگر را بست. خواست آفلاین شود که متوجه شد پیامی در گروه دیجیتالپینت ثبت شده. پیام از طرف فاطمه بود که نوشته بود: خب ببین به چی علاقمندی، رو همون کار کن دیگه.
فاطمه، از آن آدمهایی بود که سرشان خیلی شلوغ است. چند بار که نوزادش را سر کلاس آورد؛ این نکته برای همه معلوم شد. استاد نه تنها ایرادی به او نگرفت، بلکه با دیده تحسین هم نگاهش کرد. البته سر و صدای حسنای کوچولو کسی را اذیت نمیکرد؛ چون اتفاقا همه دلشان میرفت وقتی نینی فاطمه میدیدند. حتی به خواست استاد، یک بار حسناکوچولو سوژه تمرین کلاس شد و لطافت نمکینی به محیط داد. فاطمه با این وضع، به کارهای گوناگونش میرسید. حتما روشی برای برنامهریزی داشت که میتوانست به همه کارهایش برسد. البته مینا خبر نداشت؛ فقط حدس میزد.
مینا سریع نوشت: وقت داری الان بهت زنگ بزنم.
به نظر میآمد فاطمه دیگر آنلاین نیست. مینا دمق شد. اما یکدفعه دید فاطمه جواب داده: بزن.
فاطمه سریع گوشی را جواب داد. از همان اولش هم توضیح داد که مجبور است یواش صحبت کند؛ چون حسنا تازه خوابیده. مینا گفت: الهی خاله لپشو تو خواب بکشه.
بعد گیر کار خودش را گفت. گفت دنبال وضعیتی است که مثل تمرینهای کلاس، مجبور به انجام تمرین مشخصی باشد؛ تا در حالت بلاتکلیفی و مردد بودن نماند.
فاطمه، برای اینکه سر و صدا نکرده باشد، تقریبا با پچپچ گفت: خب کافیه ببینی به چی علاقمندی، یه سوژه تو همون مورد انتخاب کنی. بعد روش کار کن دیگه.
مینا گفت: آخه علایق که زیادن. اولویت چی باشه؟ بعدشم...
مینا نمیدانست چطور توضیح بدهد که انتظار دارد کسی به نوعی مجبورش کند کار را تا موعد مقرری انجام دهد و تمام کند و تحویل دهد؛ تا به این شکل انجام کار کش پیدا نکند.
گفت: میدونی؟!... کلا یه جور سردرگمی احساس میکنم...
فاطمه گفت: علایقت رو بیار رو کاغذ؛ تا ذهنت مرتب بشه. سعی کن هر چی دوست داری رو بنویسی. حتی چیزای نامربوط. حتی چیزای شخصی. قرار هم نیست به کسی نشونشون بدی. فقط برای خودته. بعد خودت با هم بسنجشون، اولویتهاش رو مشخص کن. اونقدر مرتبشون کن که بالأخره از مهمترینهاش دستت بیاد.
صدای پچپچگونه فاطمه، این احساس خندهآور را به مینا داده بود که انگار دارند در مورد راز یا مسأله محرمانهای صحبت میکنند. خودش هم تحت تأثیر حرفزدن فاطمه، نسبتا داشت با صدای آهسته صحبت میکرد.
مینا گفت: یه لحظه صبر میکنی اینا رو یادداشت کنم...
مینا، همانطور که نکتههای فاطمه را یادداشت میکرد، آنها را زمزمهوار به زبان هم میآورد و فاطمه بعضا تکمیلشان میکرد.
مینا آخرش گفت: خب سوژه رو اینجوری شاید بشه پیدا کرد؛ اما... آخه آدم دوست داره یکی مجبورش کنه به انجام کار. یعنی... مثل کلاس که استاد میگفت تا جلسه بعد باید این تمرینو تحویل بدین...
فاطمه گفت: کاری نداره که. با توجه به وقت و تواناییت، برا خودت وقت تعیین کن. بهش هم پایبند باش.
مینا گفت: خب من همیشه از این تصمیما میگیرم، اما خب آدم بعدش شل میشه دیگه.
فاطمه گفت: اگه واجب باشه چی؟
مینا گفت: واجب؟
فاطمه گفت: کلاس که میرفتیم یادمه نمیذاشتی نمازت قضا بشه. از استاد اجازه میگرفتی میرفتی نمازت رو میخوندی...
مینا با خنده گفت: شمام که اول وقت میخوندی نمیذاشتی کار به جاهای باریک بکشه...
فاطمه گفت: آدم میتونه وقتشناسی رو از نماز یاد بگیره و بقیه زندگیش رو هم مثل نمازش منظم کنه و سر وقت انجام بده.
مینا گفت: آخه بقیه کارها که مثل نماز نیستن. نماز واقعا واجبه، ولی بقیه کارها...
فاطمه گفت: واجبات قلهها هستن. بقیه زندگی هم با الهام از اونا رنگ معنوی میگیرن. مگه نشنیدی دو روز آدم نباید یکی باشه؟! پیشرفت کاری هم چیزیه که خدا ازمون انتظار داره. تازه اگه نیت آدم الهی باشه، کارهاش کاملا عبادت محسوب میشه. اصلا تو میتونی کارهای معمولیت رو هم واجب کنی و مثل واجبات انجامشون بدی.
مینا با تعجب گفت: چی؟!
فاطمه گفت: مستحبات رو میشه واجب کرد. نذر کن. وقتی نذر کنی، انجامش واجب میشه و ثوابش هم ثواب واجبه.
مینا گفت: خب نذر وقتی واجب میشه که حاجت آدم برآورده بشه. تا اون موقع...
فاطمه گفت: لازم نیست نذر مشروط کنی که؛ نذر نوع دوم بکن. تو رساله، بخش نذر رو ببین. راستِ کارِ خودته.
مینا گفت: آره، فکر کنم باید یه نگاهی بهش بندازم...
فاطمه با خنده گفت: حالا چرا تو هم داری مثل من یواش حرف میزنی؟!
مینا خندید و با صدای عادی گفت: از بس فکرم رفت به لپهای اون کوچولو. از طرف من حتما ببوسش.
رساله، هر دو نوع نذر را توضیح داده بود. به نذر نوع دوم، گفته میشد «نذر مطلق». حق با فاطمه بود. مینا میتوانست با این نوع نذر، خودش را مکلف به انجام تمرینش بکند. یک کار خیر، یک تمرین خداپسندانه؛ با نذر، اعمال به مرتبه بالاتری صعود میکردند. نیت چه تأثیر عمیقی میتواند روی زندگی آدم داشته باشد! میشود همه زندگی را با نیت و هدف معنوی، معنوی کرد.
مینا حالا میدانست باید چه کار کند. باید سوژههایش را روی کاغذ میآورد و مرتبشان میکرد؛ تا ذهنش و خودش منظم شوند. اینطوری اولویتهایش را میشناخت. و راستی، اگر قرار باشد زندگیمان معنوی شود و اولویتها...؛ چه اولویتی بالاتر از نماز واجب؟!
مینا از اینکه معمولا نمازش را تا آخر وقت عقب میاندازد، تعجب کرد. احساس کرد این کار واقعا کار عجیبی است که انجام میدهد. الآن هم نماز ظهر و عصر را نخوانده بود. چرا باید عقب میانداختشان؟! حالا وقت بیرون آمدن از اتاق بود.
وقتی وضو میگرفت، افسوس خورد که چرا اول وقت نیست.
حالا که دقیقهنود نبود، توانست نمازش را با تأمل بیشتری بخواند. توانست متوجه باشد که در حال تعظیم و احترام به معبود است. متوجه باشد که در مقابل کسی به زمین میافتد و سجده میکند؛ که همه امور در دستش است و با حکمتش همه چیز را تعیین میکند. متوجه باشد که به او چه میگوید و چطور در مقابلش سر فرود میآورد. اویی که فراتر از آن است که به ادراک و تصور بیاید. اویی که به فکر بندگانش هست و کمکحال کسانی است که فراموش نکرده باشند و به خاطر نعمتهایی که داده، حالا احساس بینیازی نکنند.
مینا، بعد از نماز، دلشغولیهایش را روی کاغذ آورد. آنها را دستهبندی و بالاپایین کرد. بعضی را خط زد و در گروه دیگر نوشت و بعضی را با خطوطی به هم وصل کرد. همین جا بود که احساس کرد باید دقایقی را با پدر و مادر و برادرش باشد. حالا که درونیاتش را منظم کرده بود، میتوانست ببیند که اولیتهایش فقط روی کاغذ نیستند.