کد خبر: ۳۷۴۱
۱۳۹۹/۰۴/۲۹ ۱۸:۳۰

شیرینی گواهینامه رانندگی

م. سرایی‌فر

این گواهینامه واقعا شیرینی دادن داشت، آن هم بعد از 13 بار امتحان. افسری که این بار تأییدم کرد 5 بار قبل ردم کرده بود به خاطر اشتبا‌هات بیخودی. حتی یک‌بار به خاطر این‌که یادم رفته بود دستی را بکشم و ماشین کمی عقب رفته بود ردم کرد. کلا این افسر‌های راهنمایی رانندگی یک جور‌هایی همه‌شان خسته و کلافه هستند. تقریبا با هر 4 نفر افسر منطقه امتحان داده بودم. یکی از یکی بی‌اعصاب‌تر و بهانه‌گیرتر. کاری به یکی دوبار اول ندارم. بله، درست، مرتب خاموش می‌کردم آن هم به خاطر قیافه خشک و عبوس خود افسر بود که دست و پایم شروع می‌کرد به لرزیدن. باورتان می‌شود حتی صدا‌های اطراف را هم نمی‌شنیدم اما خداوکیلی از امتحان سوم به بعد دیگر خاموش کردنی در کار نبود. فقط به خاطر بهانه‌های بنی اسرائیلی ردم می‌کردند و می‌گفتند«پیاده شو».

افسر جمشیدی گیرش روی رد شدن از خط ممتد بود. افسر نجاتی هم عمدا کاری را می‌گفت انجام دهیم که از نظر قوانین راهنمایی رانندگی خلاف بود مثلا پارک دوبل روی پل پارکینگ مردم، یا دور زدن روی خط ممتد، یا پارک در سمت مخالف خیابان. باید هوش و حواس جمع داشتی تا به دستورش عمل نکنی و بگویی: این کار خلاف مقررات است، وگرنه بعد از کلی زحمت پارک دوبل، خیلی شیک و باکلاس پوشه‌ات را می‌داد دستت و می‌گفت:

ـ به سلامت. برو یه جلسه دیگه تمرین کن بعد بیا.

آخ که هیچ لحظه‌ای بدتر از لحظه‌ای نیست که بعد از تحمل آن همه استرس، پوشه‌ات را بدهند دستت و بگویند: پیاده شو.

امتحان آیین‌نامه هم که خیلی‌ها می‌گفتند مثل آب خوردن قبول می‌شوی، همچین آسان هم نبود. سؤالات انحرافی می‌دادند. سؤال‌های عجیب و غریب که توی کتاب آیین‌نامه نبود. خوشبختانه آن امتحان را فقط 5 بار شرکت کردم و قبول شدم. دیگرکاملا مطالب کتاب را ازبر بودم.

با این قضیه که بعضی‌‌ها می‌گفتند: از سن گواهینامه گرفتنت گذشته، به شدت مخالف بودم و هستم. چه ربطی به سن و سال و جنسیت دارد. اتفاقا به نظر من خانم‌ها بیشتر به ماشین نیاز دارند تا آقایان. آن هم خانم‌هایی که بچه دارند و باید با کلی وسایل برای خرید و دکتر و مهمانی و کلاس و مدرسه بچه‌ها، از این سر شهر بروند تا آن سر شهر و تازه موقع برگشتن خرید خانه را هم انجام دهند. آقایان که صاف می‌روند سر کار و بر می‌گردند خانه خیلی هم نیازی به ماشین ندارند. تمام این انگیزه‌ها امید مرا بیشتر کرد برای گرفتن گواهینامه. هر طور شده باید می‌گرفتم تا حداقل به خیلی‌ها نشان دهم که: «کار نشد نداره»

بالأخره بعد از 13 بار امتحان قبول شدم. افسری که قبولم کرد لبخندی زد و پوشه را داد دستم ولی گفت: به شرطی قبول می‌کنم که دو جلسه اضافی برداری و تمرین کنی. فکر کنم دیگر خودش از دستم خسته شده بود. با خوشحالی تمام ازش تشکر کردم و پیاده شدم. وارد آموزشگاه که شدم تمام کارکنان بهم تبریک گفتند و قول شیرینی ازم گرفتند. خبر مثل توپ ترکید. همه شهر با هم یکهو متوجه شدند. تمام فامیل زنگ و پیامک زدند و تبریک گفتند. دخترخاله‌ام از استرالیا پیغام داد که:

ـ سلام سودابه جان. تبریک می‌گم موفقیت بزرگ و ارزشمندت رو. فقط حواست باشه اگه خواستی بیایی این‌جا و رانندگی کنی تمام جهت‌ها برعکس میشه چون این‌جا راننده سمت راست می‌شینه.

فکر کردن به جهت‌های استرالیا گیجم کرد. سعی کردم فراموشش کنم تا مبادا به اشتباه بیفتم.

حالا باید چند جعبه شیرینی می‌گرفتم: یکی برای دوستان باشگاه، یکی برای همکاران اداره، یکی هم برای فامیل که همه قرار بود شب بیایند برای تبریک.

شوهرم ماشین را با خودش نبرده بود تا بتوانم شیرینی و وسایل پذیرایی بخرم و برای دوستان و همکارانم ببرم. صبح بهترین لباس‌هایم را پوشیدم و کفش راحتی تا کلاج و پدال را براحتی کنترل کنم. رفتم توی پارکینگ. حس غرور داشتم. تنهایی نشستم پشت فرمان. نه افسری کنارم بود نه مربی رانندگی. ماشین را که روشن کردم ماشین یک قدم پرید جلو. یک نموره به دیوار هم برخورد کرد، ولی نه زیاد. شوهرم عادت داشت ماشین را توی دنده خاموش کند. هزار بار گفته بودم این کار را توی پارکینگ نکند. ماشین خاموش شد و رنگ از رویم پرید. کمی‌ تمرکز کردم. ماشین را از دنده درآوردم و دوباره روشن کردم. تازه به این فکر افتادم که چطوری باید از پارکینگ بیایم بیرون. پارکینگ واحد ما توی کنج بود. یادم آمد شوهرم یک نیم‌دایره با ماشین می‌زد تا روی ماشین برگردد سمت در پارکینگ بعد از در خارج می‌شد. ماشین کناری ما یک ماشین خارجی صفر کیلومتر بود که دو شب پیش از نمایشگاه آوردند. از ترس این‌که مبادا اشتباهی کنم و دنده عقب بزنم بهش، عرق سرد روی تنم نشست. پیاده شدم فاصله‌‌ها را سنجیدم، توی ذهنم چند بار با خودم گفتم:

ـ باید اول عقب بیایم، بعد بگیرم به چپ بعد فرمان را راست کنم و دوباره بیایم عقب فقط خیلی آرام و با احتیاط. عقب، چپ، فرمان صاف، عقب.

خوشبختانه توی پارکینگ کسی نبود تا دستپاچه شوم. آخر اغلب مرد‌ها خودشان را علامه دهر می‌دانند و فکر می‌کنند چون بلدند فرمان را توی دستشان عین فرفره بچرخانند خیلی کار مهمی می‌کنند. سریع شروع می‌کنند به دستور دادن و افسر بازی درآوردن. نشستم پشت فرمان. طبق برنامه‌ریزی اول کمی عقب رفتم، تمام حواسم به ماشین مدل بالا بود. بعد گرفتم به چپ. پاییدم مبادا زیادی بگیرم به چپ و بخورم بهش. فرمان را صاف کردم و آرام آرام گرفتم عقب. از کنج پارکینگ درآمده بودم بیرون. کارم خوب بود از خودم راضی بودم. حالا با یک چرخش فرمان می‌توانستم از در پارکینگ بیایم بیرون و بروم سراغ شیرینی خریدن و کلی کار دیگر. فرمان را چرخاندم اما بجای جلو، ماشین رفت عقب. خوردم به دیوار. یادم رفته بود دنده را یک کنم. پیاده شدم نگاه کردم. عقب ماشین قر شده بود. زیاد معلوم نبود. بالأخره این اتفاق می‌افتاد. خوب شد به ماشین مدل بالا نخورد. خنده‌ام گرفت. سعی کردم انرژی منفی به خودم ندهم. نشستم دنده را یک کردم و از پارکینگ زدم بیرون. اولین پله رانندگی بخیر گذشته بود. حس زندانی تازه آزاد شده را داشتم. راه افتادم سمت شیرینی فروشی. همسایه‌‌هایی که پشت فرمان می‌دیدندم دست تکان می‌دادند و از دور لبخند می‌زدند. همه‌شان به جز خانم عالیشاه خوشحال بودند. خانم عالیشاه با نگاه طلبکارانه و پر از شماتت نگاهم کرد. همیشه می‌گفت:

ـ آخه رانندگی می‌خوای چیکار. ماشین می‌خوای چیکار. خیلی دردسر داره. اونم بعد از این همه سال.

در حالیکه خودش هم سن من بود و دقیقا از همان روز که من رفتم برای آموزش رانندگی او هم اسمش را نوشت آموزشگاه دو خیابان بالاتر و یواشکی شروع کرد به یادگیری. ولی مطمئنم حتی توی امتحانش هم شرکت نکرده و از نگاه‌هایش می‌بارد که نمی‌تواند تحمل کند گواهینامه گرفتن مرا. دلم می‌خواست شیرینی بیشتر و پرخامه‌تری را بفرستم برایش. سر خیابان که رسیدم باید بلوار را دور می‌زدم هر چه با احتیاط می‌راندم بقیه بیشتر بوق می‌زدند. باید کمی سرعتم را بیشتر می‌کردم که راه را بند نیاورم. آمدم دور بزنم که پرشیای سفید رنگی بدون توجه به من از مقابلم رد شد. دیر ترمز کردم. سپر ماشین آرام کشیده شد به پهلوی پرشیا که به زور می‌خواست قبل از من رد شود. شوهرم اینجور مواقع پیاده می‌شد و از رانندگی و ماشین خودش دفاع می‌کرد. پرشیا نگه داشت و راننده‌اش پیاده شد. دست و پایم شروع کرد به لرزیدن. اگر گواهینامه‌ام را می‌خواست و می‌دید تاریخش جدید است که خیلی ضایع می‌شدم. باید مثل شوهرم طلبکارانه رفتار می‌کردم. وگرنه ممکن بود همه چیز به ضررم تمام شود و ازهمه بدتر این‌که ممکن بود خانم عالیشاه از آن طرف خیابان زاغم را چوب بزند. خواستم به شوهرم زنگ بزنم ببینم باید چکار کنم الان؟ ولی گوشی دوبار از دستم افتاد کف ماشین. ماشین‌های دیگر بوق پشت بوق که: خانم بکش کنار. راهو بند آوردی.

راننده پرشیا نگاهی به در ماشینش انداخت و آمد طرفم. اصلا نمی‌دانستم چکار باید بکنم. گریه‌ام گرفته بود. به محض این‌که رسید کنار ماشین من و سرش را آورد پایین گفتم:

ـ خوب آقا یه نگاه بنداز ببین من راهنما زدم و خیلی هم آروم دارم دور می‌زدم. شما عجله کردید. پیچیدید جلوی من.

راننده پرشیا آقای پر ریش جوانی بود. گفت:

ـ خانم شما از پهلو به من زدید الان پلیس بیاد شما مقصرید نه من.

اسم پلیس که آمد بیشتر ترسیدم. اصولا توی تصادف پلیس باید بیاید و یک کار‌هایی بکند و مقصر و زیان دیده را مشخص کند. راننده پرشیا انگار متوجه دستپاچگی من شد. لبخند زد:

ـ حالا بفرمایید. ماشین من هم زیاد طوریش نشده. بفرمایید که راه بند نیاد. فقط مواظب باشید.

نفس راحتی کشیدم. بخیر گذشت. چه آدم خوب و باادبی بود. ماشینش خط افتاد و شاید هم قر شد. اما به راحتی گذشت کرد و رفت.

با احتیاط و با دنده دو خودم را رساندم تا جلو شیرینی فروشی. خیلی‌‌ها بهم بوق ممتد می‌زدند و یک چیز‌هایی هم از دور می‌گفتند. شوهرم گفته بود: به خاطر بوق مردم عجله نکن. بذار بوق بزنن. شما احتیاط کن.

همین کار را هم کردم. جلوی شیرینی فروشی پارک کردم. یک پارک دوبل‌تر و تمیز و افسرپسند. سه جعبه بزرگ شیرینی خریدم. صاحب شیرینی فروشی گفت: خانم قلیزاده چه خبره. خیره ان‌شاءالله.

ـ بله خیلی هم خیره.

ـ به سلامتی ان‌شاءالله. عروسی دختر خانم تونه یا گواهینامه گرفتید؟

لبخند شیطنت‌آمیزی زد. گفتم: دومی.

ـ واقعا؟ به به، به سلامتی و دل خوش.

قرار شد برای کارکنان قنادی عصرانه درست کنم. چون شیرینی دادن به شیرینی فروش، زیره به کرمان بردن است. از مغازه زدم بیرون. سه جعبه شیرینی سنگین بود. ماشین را ندیدم. این‌طرف را ببین، آن‌طرف را ببین. از تعجب خشکم زده بود. خودم ماشین را همینجا پارک کردم. درش را قفل کردم و رفتم داخل مغازه. رفتم سراغ پلیس جوانی که آن‌طرفتر کنار خیابان بود. گفتم:

ـ سرکار، ماشینم نیست. همینجا پارک کرده بودم.

ـ 206 آلبالویی؟

ـ بله بله.

ـ با جرثقیل بردند. روی خط عابر پیاده پارک کرده بودید.

گزارش خطا