کد خبر: ۳۷۴۰
۱۳۹۹/۰۴/۲۹ ۱۸:۰۶
سحر، دختر پر جنب و جوش

شلم‌شوربای شرجی

سید مهدی طیار

تصویرساز: یاسمن امامی

چهارنفری افتاده بودند به جان خانه و حالا نساب، کی بساب. هم سحر، هم مادر، هم دایی، و هم طاهره، هر کدام گوشه‌ای از آشپزخانه را به اشغال خود درآورده و سر و صدای ممتدی به راه انداخته بودند؛ طوری که انگار در تنبیه آشپزخانه با هم مسابقه می‌دادند.

اما امان از هوای آنجا! چنان دم‌کرده و حتی شرجی بود، که همه خیسِ عرق، عملا داشتند آب‌پز می‌شدند. از یک طرف کولر راه نیفتاده بود؛ از طرف دیگر جرأت نداشتند پنجره را باز کنند؛ چون راه به راه مورچه بالدار سر می‌رسید و از سر و کول جماعت بالا می‌رفت و پرچم فتحش را بر قله چشم و گوش و بینی بنی‌بشر به اهتزاز درمی‌آورد.

سحر همین‌طور که داخل کابینتِ بالا را غشو می‌کشید و اصوات گوش‌خراشی می‌نواخت، نیم‌نگاهی انداخت به طاهره؛ که آن پایین دستش را برده بود به فضای بین زیر کابینت و سرامیک کف آشپزخانه و داشت آن آت و آشغال‌های پرت‌شده به آن ناحیه را تخلیه می‌کرد. و چه چهره جدی و مصممی داشت! سحر یادِ حالتِ معصومِ همیشگیِ صورتِ او افتاد. آن چشم‌های آرام و آن نگاه آرامش‌بخش و آن بینی نقلی و لب‌هایی ملیح. بله، چهره طاهره هیچ‌وقت وجه شاخی نداشت. موقع نماز که اصلا مثل فرشته‌ها بود. اما سحر حالا سیمایی آهنین و جنگنده از او می‌دید؛ به‌طوری که موفق به تعجب هم شد.

سحر از خودش هم در عجب بود: هر کدام از آن سه نفر دیگر، دلیلی برای بیش‌فعالی در تمیزکاری داشتند؛ اما او چه؟ دایی و طاهره می‌خواستند خانه خودشان را خودشان رُفت و روب کنند و زحمتش به دوش بقیه نیفتد. مادر هم احساس می‌کرد آن دو جوان، حالت مهمان دارند و بهتر است نگذارد بار اصلی کار روی دوش آن‌ها باشد. این وسط، سحر دلیلی برای تلاش زائدالوصف در این زمینه نداشت و خودش هم مانده بود که این‌همه جد و جهدش برای چیست. او در اصل فقط به این دلیل به جمع حاضر پیوسته بود که اگر فرداروزی نمره‌های دانشگاهش خبر از فاجعه‌ای بدهند، بهانه‌ای داشته باشد و بتواند تقصیر را بیندازد گردن همین کمک‌کردن‌ها و مادر را ناک‌اوت کند. پس می‌شد نتیجه گرفت تکاپوی روبه‌فزونی کنونی‌اش ناشی از ناشی‌گری است. بله، به خودش مسلط نبوده و مثل بالنی که اسیر طوفان باشد، جوگیر شده. آمده بود برای کباب؛ اما گرفتار ثواب شده! باید کاری می‌کرد. این‌طوری که قطرات عرق از سر و رویش قل می‌خوردند و به شکلی شیطنت‌آمیز قلقلکش می‌دهند، اصلا قابل تحمل نبود. سرتاپا مورمور می‌شد. محل عبور هر قطره بی‌کار و بی‌عار عرق، چنان خارش نیمه‌محسوس و جان‌کاهی پدید می‌آورد و طوری آدم را پیچ و تاب می‌داد که نوعی شکنجه تلویحی محسوب می‌شد.

نه! باید کاری می‌کرد. نگاهی به مادر و سپس نیم‌رخ دایی انداخت. موهای فرفری و پف‌پفی و مخملی دایی، با هر حرکت سر او تکان‌های هماهنگ و یک‌دستی داشتند؛ اما ریشش پابرجا بود. کَلّه دایی تضاد بانمکی داشت که خوش‌تیپش می‌کرد.

اما سحر نباید حواسش را پرتِ حواشی می‌کرد. سعی کرد روی این نکته تمرکز کند که اگر این جماعت ترمز بریده‌اند، به او چه؟!

- می‌گم آ، داییِ ما رو ببین! واقعا که!

چنان صدایش را توی سرش انداخته بود، که آشپزخانه، کاشی به کاشی شکوه کوهستانی نقلی را یافت؛ طوری که اگر سبیل داشت، از افتخار مشغول تاب‌دادنش می‌شد.

با همان صدای دادمانند ادامه داد:

- دم عید بلند می‌شه می‌ره اون سرِ کشور و تا آخر تعطیلات گل و لای خونه‌زندگی سیل‌زده‌ها رو فرغون فرغون تخلیه می‌کنه؛ اما نوبت خونه خودش که می‌رسه ما باید بیایم کلفَتیشو بکنیم و در و دیوارش رو دستمال بکشیم. تازه، تا لحظه اکنون هم از دادن عیدی طفره رفته و حق اطرافیان رو پیچونده.

چه پژواک پُربُعدی! خالی‌بودنِ خانه به فضا مجال داده بود که برای خودش سالاربازی دربیاورد و صدا را از این طرف بگیرد و در فلاخنش بچرخاند و پرت کند آن طرف.

مادر امان نداد و جواب سحر را گذاشت کف دستش:

- گفتم که تو بشین دَرسِت رو بخون.

سحر خطر را دریافت و رنگ عوض کرد:

- مامان جان، آخه انصاف بود دایی از عیدش بزنه، بلند شه بره اون سر کشور، گل و لای خونه‌زندگی مردم رو فرغون فروغن کول کنه ببره تا کجا؛ بعد ما یه تُکِ پا نیایم طبقه بالایی‌مون خونه تازه‌اجاره‌کرده‌ش رو مختصری دستمال بکشیم غبارروبی بشه؟!

دادزدن از آن بالا و این محیط صداپرور چه حالی می‌داد! صوت، وقتی با در و دیوار و کف و سقف شاخ به شاخ می‌شد، انگار که سرش به سنگ خورده باشد، گیج و پژواک‌دار و پرلکنت برمی‌گشت و داخل گوش‌ها دوبه‌شک مثل آفتاب‌پرست جلوعقب تاب می‌خورد. اصوات چنان اِکو داشتند که صاحب‌سخن بر سر ذوق می‌آمد و حرف‌هایش را مثلِ شنِ خردشده داخلِ قیفِ گوش‌ها تقّ‌وتوقّ‌کُنان فرو می‌غلتاند.

از چهارپایه پایین آمد و یک نیشگون از طاهره گرفت:

- یه‌ذره ول کن استراحت کنیم، جونمون دراومد.

طاهره از نیشگون آخ نگفت؛ اما درشت‌شدن چشم‌هایش حکایت از آخی عمیق و اعتراضی خاموش داشت.

سحر شوک داد:

- کی بستنی می‌خواد؟

روند فعالیت گروه، لحظاتی مختل شد؛ که نشان می‌داد آنچه شنیده‌اند فکرشان را مثل گل آفتاب‌گردان به سمت خورشیدِ مطرح‌شده گردانده.

- سکوت علامت رضاست. دایی پول بده همه‌تون رو مهمون بستنی کنم.

دایی با شیطنت نیم‌نگاهی به سحر انداخت؛ اما نم پس نداد. سحر دست به دامن مادر شد:

- مامان جان، اگه یکی از اون گوش‌پیچوندن‌هات رو برای داداشخانت رو کنی، بعیده راه نیاد.

مادر چپ چپ نگاهی به سحر انداخت. سحر کم نیاورد:

- خیلی خب. طوری نیست. کم پیش شما شاگردی نکردیم مامان جان. خودم ترتیبش رو می‌دم.

مادر از دیدن دستِ سحر که به سمت بناگوش دایی می‌شتافت، برافروخت:

- سر به سر تک‌داداش من گذاشتی، نذاشتی ها!

سحر چهره فردی منطقی را از خودش به نمایش گذاشت:

- مامان جان، بیا یه معامله‌ای بکنیم. من سر به سر تک‌داداش شما می‌ذارم؛ شما هم سر به سر تک‌داداش من بذارین.

مادر برآشفت:

- من نمی‌دونم تو چی می‌خوای از جون اون برادر بیچاره‌ت. اتاق رو که از چنگش درآوردی. از دانشگاه هم که موند. الان هم که سربازی رفته باز ول‌کنش نیستی؟

دایی لحن پیرِ دانا را به خود گرفت:

- فرزندم! بِه از این باش!

سحر، طوری یواش که مادر متوجه نشود، نکته‌ای را به دایی یادآور شد:

- کوفت!

مادر ول‌کن ماجرا نبود:

- همه امنیت‌شون رو به همین بچه‌ها مدیونن. تو الان با خیال راحت داری تو مملکتت نفس می‌کشی دانشگاه می‌ری، فکر می‌کنی مدیون اینا نیستی؟!

سحر آسش را رو کرد:

- امنیتی که درست کردن، اگه ماها نباشیم بلااستفاده و بی‌فایده می‌شه. این ماهاییم که مکمل فداکاری‌شون هستیم؛ وگرنه کارشون عبث و بیهوده می‌بود.

مادر برگشت چنان برافروخته به سحر خیره شده که کم مانده بود سحر خنده‌اش بگیرد. البته نتوانست بفهمد مادر با آن نگاهش دارد به او می‌گوید «چش‌سفید» یا «بی‌چشم و رو»؟!

دایی هم حمله ناغافلی کرد:

- سحر جان، الان وقتشه که دست مادرت رو ببوسی؛ به بهونه این‌که یه سرباز توی دامنش برای امنیت کشور پرورش یافته.

سحر برای خوشمزگی فکری به خاطرش رسید. خم شد و در مقابل چشمان متحیر جمع، دست مادر را گرفت و واقعا بوسید. مادر شاکی شد:

- مگه نمی‌بینی دستم کثیفه آخه دختر؟! خل شدی مگه؟! دختر هم این‌قدر جوگیر!؟

- نلیسیدم که مامان‌جان، ماچیدم. بعدشم، جوگیر کجا بود؟! نخیر، یادم افتاد هیچ‌وقت فرصت نشده ازت تقدیر به عمل بیارم که چنین شیردختری پرورش دادی؛ طوری که صدتا داداشش رو می‌ذاره تو جیبش.

دایی نکته دقیقی را خاطرنشان کرد:

- دایی جون، اون داداشی که ما از تو سراغ داریم، تو جیب جا نمی‌شه ها! از ما گفتن بود.

سحر زد زیر خنده. خیلی از همراهی دایی کیف کرده بود. بعد خودش را جمع و جور کرد؛ تا حمله بعدی را سامان بدهد؛ اما ناگهان مادر جیغ زد:

- وای، دختر!

سحر نگران شد که نکند سوسک در حال سحرنوردی از سر و رویش باشد. خشک ماند؛ به امید این‌که شخصی مشرف به سوسک وارد عمل شود و آن اهریمن نابکار را ناکار کند؛ اما مادر به نکته دیگری اشاره داشت:

- نلیس لبتو دختر!

- کی لیسیدم؟

- خودم دیدم!

- اصلا لیسیده باشم. مگه چه خبر شده؟

- کثیفه. الان دست منو نبوسیدی؟!

- مامان جان، حالا من یه خبطی کردم، هی باید به روم بیاری؟

ناگهان در دست دایی تراولی دیده شد:

- اگه قول بدی بپری مثل یه دختر خوب لب و لوچه‌ت رو بشوری، اجازه داری به اندازه چند تا بستی از این تراول پاره کنی ببری قاقالیلی بخری.

نگاه سحر بینِ چهره شنگولِ دایی و دستِ تراول‌دارش در رفت و آمد ماند.


گزارش خطا