
گلاب بانو
مرشد چلویی*
آدم دلش به حال مرشد میسوخت، چیز زیادی از یال و کوپالش نمانده بود. آب شده بود، رفته بود پی کارش. نفسی مانده بود که از تنی خشک و رو به زوال برمیخواست. شبیه بوته خشک خاری شده بود که چیزی مثل باد در آن میپیچید و بیرون میریخت. ته مانده آن همه عضله پیچ در پیچ، پوست آویزانی بود که رو تنه استخوانی کشیده شده بود. همینطور خشک و خالی میآمد و میرفت، مینشست روی جعبه سیاه و شروع میکرد به کار کردن. مرشد صمد کار خوبی کرد همان چند بار اولی که زنجیرش پاره نشد و صدای جیغ و دست و سوت مردم توی سرش پیچید. رفت به حال خودش فکری کرد. با قرض و قوله برنج و روغن خرید و داد به رقیهخاتون خانهاش که چند تا پرس پلو سفارشی بپزد، رقیهخاتون هم سنگ تمام گذاشت برنج ایرانی اصل و روغن کرمانشاهی زرد طلایی و خورشت تازه و جا افتاده با لیموهای عمانی لمبر انداخته روی پلو، مرشد غذاها را دست میگرفت و سر بازار میفروخت. اولش خجالت میکشید که فریاد بزند. صدایی از توی گلویش در نمیآمد. چیزی را میخواست بگوید اما نمیدانست چطور! اولش کلمات را آرام زیر لب جابجا میکرد. کلمات روی زبانش سر نمیخوردند. سر جا بند نمیشدند. با صدای کلفت وز وز ضخیمی میکرد و دهانش را میبست. بعد تمرین کرد و توی سرداب، جای خلوتی میان صدای شر شر آب، از آهسته به بلند فریاد کشید. چلو دارم چلو... خانگی...
اصلش را نمیدانست بگوید یا نه؟ و اینکه از دستپخت زنش هم چیزی بگوید یا نه؟ و اینکه اصلا شرم داشت. مردم حتما مسخرهاش میکردند که آخر عمری افتاده به پخت و پز.
ظرفهای روحی کوچک غذا را بقچه پیچ کرده بود که مردم رهگذر و فقیر کوچه و بازار دلشان نخواهد و مرشد مدیون نشود. خودش نمیتوانست حتی یک قاشق از دست پخت زنش را بخورد نه اینکه دوست نداشت یا گرسنه نبود، نه! نمیتوانست. باید غذاها را میفروخت تا پولهای قرضی را پس بدهد.
دستپخت خاتون حرف نداشت و هر جنبنهای را گرسنه میکرد. مردم فقیر بودند و کسی دستش به دهانش نمیرسید که چلو و پلو راه بیاندازد و از این دود و دمها در مطبخش علم کند، اما میشد هفتهای یک یا دو بار از مرشد صمد چلو خورشتی بخرد و سفرهای رنگین کند و چراغ خانه را روشن کند. مرشد هم با انصاف بود. ظرفها را پر از غذا میکرد بیشتر از وعده یک نفر! میتوانست ببرد محله اعیاننشین و این چیزها را بفروشد، راحتتر میفروخت اما دلش به حال مردم فقیر میسوخت و میخواست کنار همانهایی باشد که یک عمر معرکههایش را تماشا کرده بودند. کنار همانها که عمری صلوات فرستاده بودند که نفسش پر باشد و قلبش به جا و دستانش پرتوان و نیرومند! به همانها میفروخت کمتر میگرفت و بیشتر توی ظرفها میریخت.کم کم مشتریها زیاد شدند و مرشد صمد همانجا نزدیک بازارچه یک دکه کوچک خرید و بعد هم دکه را بزرگترش کرد. مشتریها میآمدند و میرفتند و با اینکه آن روزها کسب و کار رونقی نداشت اما چرخ چلویی میچرخید. مرشد صمد شده بود مرشد چلویی.
*برداشتی آزاد از زندگی بهترین کاسب قرن؛ مرشد چلویی
مرشد سلامی
مرشد با آن دماغ بزرگ و بازوهای ستبر و چشمهای نافذی که داشت باید هر روز میرفت و سر خیابان مینشست تا کفشی چیزی را واکس بزند. مثل پیرمرد نبود اما مثل پیرمردهای واکسی میایستاد سر بازار، درست روبروی مغازه بزرگ فرش فروشی دو دهنه، همانجا هر روز بساط میکرد. واکسهای قرمز و قهوهای و مشکی را میگذاشت کنار هم، پیش بند خاکستری چرب و کثیفی میبست و تکیه میداد به ستون سنگی توی خیابان که دست دراز کرده بود و خیابان را از وسط به دو قسمت تقسیم کرده بود. سایه چرک پیرمرد گنده زوار درفته روی دیوار بود حتی وقتی خودش نبود آنقدر زمستان و تابستان به آن دیوار تکیه داده بود که وقتی هم که از دیوار فاصله میگرفت انگار آنجا نشسته بود. آدم را که میدید بیاختیار میگفت سلام مینشستی سلامهایش را در طول روز به آنهمه آدم میشمردی از حد و حساب خارج میشد. میشد هزار هزار سلام تمام نشدنی به این و آن، آن هم این و آنی که اصلا نمیشناخت.
خیلیها حتی جواب سلامش را هم نمیدادند و خیلیها هم فکر میکردند که گدایی، چیزی است. خیلیها هم سین و لام و میمی برایش پرت میکردند که جواب داده باشند. بعضیها مسخرهاش میکردند و جوابهای نامربوط میدادند که بخندند و لحظهای خوش باشند. پیرمرد ناراحت نمیشد. نه تعجب میکرد و نه دلش میگرفت، نه غصهاش میشد و نه سلام کردن را رها میکرد. تنه نازک سلام را مانند نقلی شیرین زیر زبان داشت سپید و تازه سلام میکرد. سلامهایش پلاسیده و غمگین یا از سر ناراحتی و تنهایی نبود. انگار سلامها سبزههای نورستهای بودن که در زیر سه تیغ آفتاب روی شانههای زمین رها رشد میکردند. بعضیها هم که مهربانتر بودند نزدیک میرفتند کفشها را از پاهای خسته میکندند و تن پاره پاره کفش را میسپردند به دستهای پیرمرد. پیرمرد یک جفت دمپایی قهوهای برایشان میگذاشت که پا برهنه نمانند و چیزی برای پوشیدن داشته باشند و بعد میافتاد به جان کفش، انگشتهایش زبر و گره گره شده بودند و سیاه زیر لب «بسم الله« میگفت و شروع میکرد.
مردم میشناختندش البته خیلی نه اما به یاد میآوردند که سر همین بازارچه زنجیر پاره میکرد و آتش میبلعید و سینی بزرگ مسی را به راحتی پاره میکرد آن موقعها که جوان بود آن موقعها که اسمش مرشد سلامی نبود.
سین صلوات
یا حق را که میگفتم زوری در بازوها و سینه و شانهها میپیچید تمام ناتوانیام را میخ و مهر میکردم به گوشه یک بسم الله و خودم را از همان میخ آویزان میکردم. یا حق که میگفتم جریانی از قوت و نیرو مثل خون تمام بدنم را میگرفت دستها مال من نبود و پیشانیام در هم میرفت کف دستها را به هم میکوبیدم و از مردم میخواستم برایم صلوات بفرستند. پیر و جوان از ته دل حلقههای نازک و ضخیم صلوات را مثل باران روی سرم میریختند. زیر بارش صلواتها جان میگرفتم وتازه میشدم و سینی بزرگ مسی را مثل ورقه نازک مقوا پاره میکردم. روزگار که گذشت ورق برگشت، تنم ضعیفتر شد اما جانم قویتر. موهای سیاه روی پیشانی به سفیدی نشست، دستهایم میلرزید اما خودم را همچنان مدیون مردم میدانستم، مردمیکه دیگر دور معرکههای من نبودند اما سرمایه صلواتشان سالها برکت نان و آب و سفره من بود. صلواتها از جان و تنم بیرون نمیرفتند. تنم را سپردم به شغلی دیگر جان را همچنان وسط معرکه نگه داشتم آنچه که پاره میکردم و میشکافتم دیگر زنجیر آهنی و سینی مسی و فولادی نبود، آنچه میشکافتم و از آن رد میشدم غرور سالهایی بود که به احترام بازوی ستبر و سبیل کلفت و صدای چند رگه تحویلم میگرفتند. نمیخواستم از مردم جدا بشوم. از نا که افتادم ترسدم از بیکاری تنهایی و تمام آن چیزی که دیگر نداشتم دلم برای سوت صلواتهایشان تنگ میشد کسی برای مرشد پیر پیزوری که کفشهایش را به زور به دنبال خودش میکشید صلوات نمیفرستاد. از آن صاد صلوات به این سین رسیدم؛ سین سلام، سلام را مثل کاسه فیروزهای دور میگرداندم. آن موقعها هم همین بود نگاه نمیکردی ببینی چه کسی روبرویت ایستاده است فقیر است یا غنی بعد از پاره کردن زنجیر و کوبیدن گرز و بلعیدن آتش... کاسه میگرداندم سکهها با احسنت و صلوات سرریز میشدند توی کاسه. نمیدانم این سختتر است یا آن؟ گاهی که جواب سلامت را نمیدهند یا مسخرهات میکنند میمانی که چه بگویی قوت پاره کردن همان زنجیر را در سرت میخواهد شاید هم بیشتر مسخرهات که میکنند و دست میگیرند به زور بازویی بیشتری احتیاج داری فکر میکنی باید هزار لایه غرورت را پاره کنی سرت را بالا بگیری و به نفر بعد سلام کنی. من فقط کفشها را تعمیر نمیکنم فقط ارسیها نیمدار و پاره را وصله نمیزنم من هر دم میان معرکهای که پیدا نیست غروری بادی جبروتی از جنس آدمیزاد را از هم میدرم و بعد وصلش میکنم به یک سلام که برکت بگیرد و ریشه کند میخواهم روزی که نبودم و سایهام روی دیوار چرک و کهنه بازار بود هم سلامهایم به یادگار مانده باشد و مردم با دیدن جای خالیام سلامیدر ذهنشان رخصت بطلبد و دور بگیر و زنجیر غرور را پاره کند.