صهبا
زندگی تعابیر گوناگونی دارد
بعضی از آنها فلسفی و عارفانه است، بعضی دیگر احساسی و شاعرانه ولی هر جوری که تعبیر
شود ماهیت آن را تغییر نمیدهد،
در واقع چیستی آن یک موضوع است اما بسته به اینکه کجای روزگار نشسته
باشی و از کدام زاویه به آن نگاه کنی چگونگی و تعبیرش تغییر میکند و اشکال مختلفی
به خود میگیرد.
من هم گاهی که روزگار روی آن
لنگهای که نباید، میچرخد تعبیر خودم را از زندگی دارم.
آنطور وقتها زندگی میشود
یک نهنگ پیر و غولپیکر که از فرط عمر طولانیاش جزیرهای بر پشت دارد. از همان جزایری
که درختان موز و نارگیل و صندوقچه گنج دارند. من هم که ساکن این جزیرهام به جبر روزگار
باید گاهی روی آب باشم و گاهی زیر آب.
مواقعی که نهنگ زندگی روی آب
میآید تا نفسی تازه کند، من هم فرصتی دارم تا ساحلی برای نجات پیدا کنم و گرنه باید
جای پایم را محکمتر کنم و تا میتوانم ریههایم را از هوا پر کنم تا وقتی دوباره
زیر آب فرو رفتم، هوایی ذخیره کرده باشم.
در واقع زندگی هر از گاهی مجال
میدهد خیزی بردارم و حرکتی کنم. اگر این فرصتها را شناختم و خودم را از این بیثباتی
نجات دادم که هیچ، و گرنه دوباره باید زیر فشار آب اعماق اقیانوس، طاقت بیاورم و اگر
تنبلی کنم جان خودم را باختهام.
قسمت غمانگیز ماجرا آنجاست
که به زندگی بر پشت این غول بیشاخ و دم عادت کنی و کلا فراموشت شود که چقدر در زحمت
و مشقتی. از این هم بدتر آن وقتی است که دلبسته این جزیره بیثبات شوی و هر بار که
از آب بیرون میآیی به جای آنکه در جستجوی ساحل نجات باشی؛ دو دستی خودت را به چهار
تکه صدف و مشتی مرجان و مروارید بچسبانی که نکند خدایی نکرده در این بالا و پایینها
چیزی از دست برود.
اتفاقا قسمت ترسناک ماجرا هم
از همینجا شروع میشود که آنقدر به این گنجینه کوچک بچسبی که غرق شدن را از یاد ببری
و مردن را نفهمی. و هیچ وقت دستت به ساحل امن زندگی نرسد.