
زهره معراجی
یک حوض کوچولویی داشتیم شاید به اندازه یک تشت پلاستیکی. پدرم فرمان ساختش
را با کاشیهای لاجوردی به اوستا یحیی
بنا داده بود و خیلی دوستش داشت. هشت گوش بود و یک فواره بیرمق هم در آغوشش داشت؛
یک فلکه شکل گل هم به سینهاش چسبانده بود. حوض را در حیاط هم نساخته بودیم، توی زیرزمین
خانه بود. علیالقاعده پدرم میبایست حوض بزرگ حیاط خانه را دوست میداشت نه این حوض
کوچک پردهنشین را، اما این حوض یک چیز اصیلی داشت که برای پدرم و همه هم نسلانش خیلی
ارزشمند بود، چیزی که مزه نبودش را چشیده بودند و قدر بودنش را میدانستند.
دلیل عشق پدرم به حوض کوچک، آب قنات بود؛ قنات حاجعلیرضا. و این حاجعلیرضا
یقین یک نفر مقنی بوده که یک روز به دلسیاه چاهی باریک و مخوف میزند که در تنگی و
تاریکی آن ممکن بوده به خاطر نبود هوا غزل خداحافظی را بخواند.
میگویند مقنیها برای پیدا کردن آب وضو میگرفتند بعد وارد چاه میشدند،
شاید همین وضو گرفتنها آبهای قنات را پر برکت وگواراتر میکرده! بعد حاجعلیرضا از
روی تجربه و توکلش صدای زندگی را از لابلای خاکها و سنگها شنیده و با سلام و صلوات
آب مقدس را راهی دنیای بیرون کرده بوده و پدرم تمام قصه آب انبارها، قناتها و بیآبیها
و بیماریها را میدانست.
برای همین قنات برای پدر، عزیز و محترم بود و حوض کاشی لاجوردی، قابلش را
نداشت. هر وقت فلکه گل گلی را میچرخاند، آب زلال، آرام آرام، با ناز و کرشمه از لوله
فواره رقصکنان روی زمین لاجوردی میریخت و خط به خط از درز کاشیها بالا میآمد و
آبی حوض را زیباتر میکرد.
هیچ وقت فلکه گل گلی اجازه نداد آب قنات سر ریز شود. پدر خوب میدانست
قناتها، هم مایه حیات آدمها هستند هم شیرهجان درختان میوه. از بین همه میوهها سیب
شمیران با آن قد و قواره کوچکش خوب توانسته بود خودش را در دل جا کند و به هیچ سیب
سرخ و سفیدی از دیار غربت اجازه خودنمایی نمیداد.
قصه شیرین قناتها و درختان سیب و خرمالو و گیلاسها کم کم در لابلای گلهای
طناز و چمنهای همیشه تشنه و درختان بیحاصل و سینه تفتیده زمین، ناتمام ماند و یک
روز وقتی پدر فلکه گل گلی را چرخاند، صدای هو هوی سرد و خشکی به جای آب قنات از فواره
بیرون ریخت. وقتی پدر را نگاه کردم انگار قنات حاجعلیرضا میخواست از چشمهایش سرازیر
شود ولی فلکه گل گلی هم صدای هو هو را خاموش کرد هم قنات چشمهای پدر را!
☆☆☆
امروز هم طبق عادت هر روز دور محوطه پارک میگشتم و از لابلای مسیرهایی
که از تصرف آب افشانها جا مانده بودند و مثل بازیهای هزار تو، مسیرهای خشک درهم
و برهمی ساخته بودند، رد میشدم و بازی هر روزه با آبافشانها را تکرار میکردم.
بوی خنک چمنهای تازه اصلاح شده پارک را پر کرده بود. کیسههای سیاه و بزرگ
زباله مملو از چمنهایی بود که دیگر دوره زندگیشان به سر آمده بود. ردیف کیسهها یک
جور ناخوشایندی مرگ و پایان زود هنگام زندگی را به ذهن میآورد؛ چمنها با تمام سبزیشان
معدوم میشدند.
پیش خودم به جای همه کیسهها، ردیف درختان میوه را مجسم کردم. قدمزدن در
سایهسارشان چه لذتی داشت اگر در پارکها درختان سیب و گلابی داشتیم. یقینا دیگر لازم
نبود هر روز با آبافشانها مسابقه بدهم چون درختان هر چهار روز هم که آب بخورند میوههای
شیرینی میدهند؛ چمنها هم مجبور نبودند در ازای این همه آب، یک جرعه هوای سالم بسازند!
آن وقت لابد رهگذران صبحها موقع پیادهروی، لابلای تاکستانها و باغهای
خرمالو و سیب و گیلاس نفس تازه میکردند، سبد میوههایشان را پر میکردند و روی پارکهای
هر محله نام یک میوه را میگذاشتند، و مردم هر محله، صاحب باغهای میوه محله خودشان
میشدند، لابد هوا پاکتر میشد و فصل شکوفههای گیلاس و سیب غوغایی بهشتی به پا میشد.
لابد آن وقت شهرداریها مالیاتها را کلیشهای هدر نمیدادند، جدول خیابانها
را مثل رنگینکمان رنگ نمیکردند. لابد با خلاقیت آشتی میکردند.