
معصومه پاکروان
من یکی از اهالی آپارتمان خیابان گل و بلبل هستم.
اینجا ساختمانی است که هرگز روی آرامش ندیده و به گمانم نخواهد دید.
در یک روز معمولی مثل بقیه روزها آقای سالادی ناگهان
با صدای فریاد مانندی که هر خواب رفتهای را بیدار و هر بیداری را خواب به خواب میکرد
وسط پارکینگ فریاد زد:
ـ ای وای... ای داد... ای بیداد... مگر ما اعصابمان
را از سر راه آوردهایم؟ مگر ما گناه کردهایم که خانهمان را دادیم آپارتمان کردند؟!
و همین هشدار بود که پای یکی یکی اعضای ساختمان
را بیرون کشید و اول از همه خانم سعادت فریاد زد:
ـ باز چه شده آقای سالادی؟ ساعت دو بعدازظهر است!
اینجا بود که آقای سالادی مثل کسی که تیر خورده
باشد با فریاد بلندتری جواب داد:
ـ شما بگو چه شده خانم سعادت! شما بگو!
خانم سعادت هاج و واج به او نگاه کرد و گفت:
ـ شما سرو صدا کردی من بگویم چه شده؟
آقای سالادی دیگر چنان عنان اختیار از دست داده
بود که نمیتوانست تن صدایش را کنترل کند برای همین با داد و فریادی بلندتر گفت:
ـ من سر و صدا کردم خانم سعادت؟ من سرو صدا کردم؟
شما بفرمایید فیلمی که داشتید میدیدید خوب بود؟
آقای تهرانی چشمانش را میمالید که گفت:
ـ آقای سالادی با فیلم دیدن خانم سعات چه کار دارید؟
ما را زابراه کردید!
پزشکمهر هم سرو کلهاش پیدا شد و در حالی که به شدت آشفته و به هم ریخته
بود گفت:
ـ ترسیدم آقای سالادی چه شده؟
آقای سالادی دست بالا برد و گفت:
ـ حالا به همه بدهکار هم شدیم!
همه با هم آهی بلند به نشان اعتراض کشیدند و آقاسلمان
گفت:
ـ آقای سالادی ما که ساعت دو بعدازظهر از خانههایمان
نیامدیم بیرون که سرو صدا کنیم. پس شما سرو صدا کردید شما بدهکار هستید!
...