کد خبر: ۳۷۱۹
۱۳۹۹/۰۴/۲۵ ۱۶:۰۹
گفتگوی صمیمانه با همسر شهید «مهدی حسینی»؛ از شهدای مدافع حرم

من در پناه نگاهت زنده خواهم ماند

فاطمه نیک‌بخت

عکاس: مائده ماندگار

حتما شما هم روايت‌هاي زيادي از عشق‌هاي افسانه‌اي شنيده‌ايد... همه ما با ليلي و مجنون، شيرين و فرهاد و... آشنا هستيم و شايد بارها با حسرت به آن داستان‌هاي عاشقانه گوش داده‌ايم و در دل آرزو کرديم که اي کاش بازار اين مدل عشق‌ها کساد نشده بود و در روزگار کنوني هم می‌شد سراغی از آن‌ها گرفت... باید بگویم اگر کسی چنین فکر می‌کند که این روایت‌های عاشقانه مختص گذشته‌های دور است و نمونه امروزی ندارد، سخت در اشتباه است... در روزگار ما روايت‌هاي عاشقانه‌اي پيدا مي‌شود به مراتب زیباتر و دلرباتر... روایت‌هایی بس لطیف و پر عظمت که براي درکشان بايد از قفس اين روح خاکي و زميني رها شد و کبوتر دل را به سوي آسمان‌ها پرواز داد... ليلا و مجنون اين روايت‌ها همديگر را دوست دارند به اندازه هم لیلای و مجنون قدیم اما در دلشان عشقی بزرگ‌تر نیز جریان دارد... عشقی دل‌های آن‌ها را محکم به هم پیوند می‌دهد... درخت عشق آن‌ها چون نهالي نوپا نيست که با هر حادثه ريز و درشت سر خم کند... ريشه‌اي دارد عميق و محکم که هيچ طوفاني نمي‌تواند آن را از پاي درآورد... آینه زلال قلب آن‌ها از هر خودخواهی به دور است، حاضرند از هم بگذرند تا دیگری به قله خوشبختي واقعي صعود کند... و البته که آن دیگری هم به وقت رسیدن یارش را فراموش نخواهد کرد... این روایت‌ها چندان برای من و شما غریبه نیستند قبلا نمونه‌هایی از آن را در همین صفحات مجله خوانده‌ایم و شیرینی شنیدنشان باعث می‌شود باز هم به سراغشان برویم... این بار قرار است در کنار هم روایت زندگی عاشقانه «زهرا سليماني‌زاده» و همسرش «مهدي حسيني» را بخوانیم و لذت ببریم... اما بگذارید قبلا شنیدن روایت اصلی از شما دعوت کنم با خواندن یکی از پیام‌های شهید مهدی حسینی به همسرش جرعه‌ای از این عشق پاک را بنوشید...

سلام جانم، من خدا را شکر مي‌کنم و خوشحالم که هميشه همسري داشتم و دارم که فدايي اهل‌بيت است و آسايش و آرامش زندگي‌اش را در سايه عنايت اهل‌بيت‌عليهم‌السلام مي‌داند. و اگر وقتي چيزي مي‌گويد از تنگناها و مشکلاته ولي اين را مي‌دانم که هميشه مثل يک شيرزن از پس تمام مشکلات برميآيد. همسر عزيزم هر وقت به نماز ميايستم يا به زيارت ميروم از خدا بخواهم که ثواب زيادي نصيبت کند که من با فراغ بال و بدون هيچ مشکلي اينجا هستم. اي آرامش روحم، چه خوب گفت امام روحالله که از دامن زن مرده به معراج ميرود. وقتي در اين کلام تعمق ميکنم و نگاهي به زندگي سراسر غيب خودم مياندازم پي به همه چي ميبرم. ان شاالله که بيبي دو عالم من را براي غلامي فرزندانش و تو را براي کنيزي انتخاب نمايد و چه سعادتي از اين بالاتر...

فصل خوش آشنایی

من و آقامهدی دخترخاله، پسرخاله بودیم و همین زمینه ازدواج ما را به وجود آورد. او از مدت‌ها قبل از این‌که بخواهد چنین مسأله‌ای را مطرح کند علاقه‌ای نسبت به من پیدا کرده بود. آقامهدی بعدها برایم تعریف ‌کرد که از سال 72، 73 به خودش قول داده بوده مرا خوشبخت کند. خلاصه یک روز این قضیه را با من درمیان گذاشت و من هم به مادرم گفتم و مقدمات صحبت خانواده‌ها و ازدواج فراهم شد. نهایتا سال 83 روز تولد امام حسن مجتبی‌علیه‌السلام پای سفره عقد نشستیم و سال 84 هم مصادف با میلاد حضرت علی‌اکبر مراسم عروسی ما برگزار و زندگی ما آغاز شد.

عاشق لباس پاسداری بودم

من آن زمان مثل هر دختر دیگری ملاک‌هایی برای انتخاب مرد آینده زندگی‌ام در ذهن داشتم. برای من صداقت، درستی، ایمان و غیرت خیلی اهمیت داشت که آقامهدی دارای همه این خصوصیات بود. از طرف دیگر دلم می‌خواست همسر آینده‌ام جزو نیروهای یکی از ارگان‌های نظامی کشور باشد و از بین همه ارگان‌ها سپاه را بیشتر از بقیه دوست داشتم. اصلا عاشق لباس پاسداری بودم. این مسأله هم برمی‌گشت به دوران کودکی و خاطراتی که من از روزهای جنگ تحمیلی و رشادت رزمندگان و به شهادت رسیدن آن‌ها داشتم. بعدها که بزرگ شدم به حال آن‌ها و خانواده‌هایشان غبطه می‌خوردم و ناراحت بودم از این‌که نتوانستم کاری برای کشورم انجام دهم. برای همین دوست داشتم به واسطه ازدواج با یک پاسدار در راه خدمت به این آب و خاک و میهنم قدمی بردارم.

سختی‌ها را به جان می‌خریدم

البته بگویم زندگی با این شرایط بسیار سخت است. آقامهدی در همان جلسه خواستگاری به من گفت که احتمال دارد زیاد به مأموریت برود و تحمل تنهایی و نبود همسر کار بسیار مشکلی است. در دوران نامزدی که همه دوست دارند به گردش و تفریح بروند و در کنار هم باشند گاهی اوقات آقامهدی 20 روز مأموریت بود و در نتیجه ما نمی‌توانستیم روزهای زیادی را با هم بگذرانیم. تازه این مشکلات بعد از مراسم عروسی و رفتن زیر یک سقف بیشتر شد چون در خانه تنها بودم و برای برگشت او روزشماری می‌کردم. زن و مرد وقتی کنار هم قرار می‌گیرند براساس چیزی که خداوند قرار داده مایه آرامش هم می‌شوند و حال اگر یک طرف حضور نداشته باشد معلوم است چه اتفاقی می‌افتد. به قول یکی از دوستان مرد مثل سقف خانه می‌ماند که اگر نباشد خار و خاشاک و... داخل خانه می‌شود. اما با همه این سختی‌ها و مشکلات برایم این مهم بود که در کنار فردی زندگی می‌کنم که دلش می‌خواهد همه دارایی‌اش را در راه اسلام و اهل‌بیت‌علیهم‌السلام فدا ‌کند. چون من عاشق این راه بودم و به آن اعتقاد داشتم این سختی‌ها را به جان می‌خریدم تا ان‌شاء‌الله بتوانم گوشه‌ای از کار را بگیرم.

سرشار از مهربانی

آقامهدی وقتی از مأموریت برمی‌گشت، با مهربانیت زیادی که داشت نبودن‌هایش را جبران می‌کرد. مهربانی‌اش جوری بود که تمام دوری‌ها و سختی‌ها را می‌پوشاند و محو می‌کرد. کلا خیلی مهربان، دلسوز و مظلوم بود. اهل منم‌ منم نبود. اگر قولی می‌داد، سرش هم می‌رفت، قولش را فراموش نمی‌کرد.

یک دختر دارم، شاه نداره

تقدیر ما این‌گونه رقم خورده بود که صاحب فرزند نشویم. نغمه جان فرزند خواهر من است که سال 89 به دنیا آمد و به خواست خدا پیش ما آمد و جای فرزند نداشته ما را پر کرد. آقامهدی نغمه را خیلی دوست داشت. همیشه می‌گفت اگر خداوند ده فرزند هم به من بدهد نغمه اولین فرزند من و تاج سر من و دختر من است. مدام برایش شعر «یک دخترم دارم، شاه نداره» می‌خواند. اگر کسی به نغمه تذکری می‌داد، خیلی ناراحت می‌شد و می‌گفت تربیت او فقط به ما مربوط است و کسی حق دخالت ندارد. رابطه آن‌ها طوری بود که وقتی دوستانم می‌دیدند می‌گفتند همسر ما چنین رفتاری با بچه‌های خودشان ندارند.

به من سفارش می‌کرد نغمه را برای درس خواندن به جایی بفرست که از لحاظ اعتقادی قوی باشد. بالأخره همه خواندن و نوشتن و ضرب و تقسیم و... را یاد می‌گیرند اما مسأله مهم اعتقادات اوست و باید جایی درس بخواند که از این نظر تقویت شود، به صورتی که وقتی رهبری حرفی می‌زنند سمعا و طاعتا بپذیرد.

چُنان حبیب مظاهر مدافع حرمم...

قبل از بحث سوریه حرفی از شهادت در خانه مطرح نمی‌کرد و فقط به شهدای جنگ تحمیلی غبطه می‌خورد و از این‌که در زمان جنگ نبوده، ناراحت بود. با گروه‌های تفحص همکاری داشت و سفر راهیان نور هر ساله‌اش ترک نمی‌شد. بحث شهادت فقط در همین حد بود و چون از شرایط جنگی خبری نبود، از شهادت حرفی نمی‌زد تا این‌که جنگ سوریه پیش آمد و زمزمه‌های آقامهدی برای شهادت آغاز شد. البته همیشه می‌گفت: من مانند حبیب‌بن‌مظاهر هستم و مثل او عمر می‌کنم و خیالت راحت الان شهید نمی‌شوم بلکه ان‌شا‌ءالله در رکاب امام زمان‌عجل‌الله‌تعالی‌الفرجه الشریف به شهادت می‌رسم.

غبار فتنه

سال 88 فتنه بزرگی در کشور رخ داد که عده‌ای می‌خواستند به هر وسیله ممکن به این نظام ضربه بزنند. آن هم نظامی که ریشه‌هایش با خون هزاران شهید از زمان انقلاب تا جنگ تحمیلی آبیاری شده است. آقامهدی که به همراه نیروهای بسیج تجربه حضور در غائله کوی دانشگاه سال 87 داشت، این بار براساس شرایط کاری همراه دیگر دوستانش یک ماه در صداوسیما مستقر بودند. در این مدت فقط از طریق تلفن با هم در ارتباط بودیم آن هم به میزان بسیار کم، چون کارشان بسیار سنگین بود و فرصت چندانی نداشتند. بعد از یک ماه زمانی که اندکی آشوب‌ها فروکش کرد به خانه آمدند. البته باز هم وقتی در نقاط مختلف تهران تجمع و آشوب صورت می‌گرفت همراه بچه‌های مسجد خودش را به محل مورد نظر می‌رساند و کاری که از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد تا روز عاشورا. روز عاشورا گفت من برای کمک به کارهای آشپزی هیئت به مسجد می‌روم شما هم برای مراسم به هر جا دلتان می‌خواهد بروید. در مسیر برگشت از مراسم عزاداری احساس کردم که جو خیابان غیر عادی است اما متوجه چیز خاصی نشدم. به خانه برگشتیم. هر چقدر با آقامهدی تماس گرفتم پاسخگو نبود تا اینکه بالأخره ساعت 9،8 شب تلفن زد و تعریف کرد که یک‌دفعه جمعیت زیادی از اغتشاشگران که انگار هدفشان تصرف پایگاه پلیس و دسترسی به اسلحه بوده به این منطقه هجوم می‌آورند. دوستان همسرم تعریف می‌کنند که اغتشاشگران حلقه انسانی تشکیل دادند و دست به دست هم مشغول پیشروی بودند جوری که هیچ‌کس جرأت نمی‌کرد به آن‌ها نزدیک شود اما یک‌دفعه آقامهدی با چوبی در دست به سمت آن‌ها می‌رود. این کار او قوت قلبی برای دیگران شده و آن‌ها هم به میدان می‌آیند و خلاصه جمعیت شکسته و پراکنده می‌شود. که در این درگیری همسرم کمی آسیب دید و زخمی شد.

آغاز یک مسیر

حدود سال 90ـ 91 که جنگ سوریه تازه پا گرفته و به صورت داخلی و پنهانی در حال انجام بود، آقامهدی گفت که مأموریتی یکی، دوماه برای او در نظر گرفته شده و باید به سوریه برود. من هم از همه جا بی‌خبر مخالفتی نکردم و او راهی شد. تا این‌که چند وقت بعد درباره اسارت چند نفر از بچه‌های سپاه در سوریه خبری منتشر شد و من را نگران کرد. وقتی همسرم از سوریه برگشت تازه برایم از وضعیت سوریه تعریف کرد و گفت: جنگ داخلی سوریه شروع شده و نیروهای مختلفی که تا بن دندان مسلح هستند به میدان آمدند. گفتم اگر در این درگیری‌ها به شهادت می‌رسیدی من چه کار می‌کردم؟! گفت: نه بابا بادمجان بم آفت نداره. الان شهید نمی‌شوم.

این رفت‌وآمدهایش به سوریه به صورت مقطعی تا سال 94 داشت و در این مدت بیشتر وقتش در سوریه می‌گذشت، کلا اگر جمع بزنیم شاید 4 ماه ایران و در کنار من بود که از این مقدار هم ساعاتی در محل کارش سپری می‌شد و کمتر در خانه حضور داشت.

یک اتفاق رویایی

سال 93 در ایام عید قربان سفری به کربلا برایش پیش آمد که در آن سفر قسمتش شد در غبارروبی حرم حضرت عباس شرکت داشته باشد. از این اتفاق خیلی خوشحال بود و می‌گفت نمی‌دانم چه کار خوبی کردم که چنین توفیقی نصیبم شده است البته همیشه می‌گفت من هر چه دارم و خداوند هر لطف و عنایتی که به من می‌کند فقط به خاطر نغمه است.

چند ماه بعد، در ماه رمضان سال 94 یک روز از محل کارش تماس گرفت و گفت یک مأموریت یک‌ساله در عراق یا سوریه برایم در نظر گرفته شده است، به نظرت کدام کشور را انتخاب کنم؟

گفتم یک‌سال خیلی زیاد است من تحمل ندارم. گفت به احتمال زیاد خانواده را هم می‌توانم همراه خودم ببرم. این را که گفت کمی نرم شدم و گفتم بگذار برای انتخاب محل مأموریت استخاره‌ای انجام بدهیم. جواب استخاره برای عراق بسیار بد و برای سوریه بسیار خوب آمد. گفتم لطفا همان سوریه را انتخاب کن، اگر به عراق بروی همان اول شهید می‌شوی و من طاقت ندارم. گفت چشم و مرداد 94 دوباره عازم سوریه شد. درباره کار و منطقه‌ای که باید در آنجا حضور داشت توضیح چندانی به من نداد و فقط گفت ما در فرودگاه دمشق مستقر هستیم، خیالت راحت. از جنگ خبری نیست.

تو اصلا فکر شهادت نباش!

قرار بود برای دهه اول محرم به ایران بیاید و برگردد اما چند روز قبل از محرم تماس گرفت و گفت نمی‌توانم بیایم، کارم خیلی زیاد است، شما به سوریه بیایید. دقیقا این ماجرا مصادف با زمانی بود که ما چند عملیات مهم انجام داده بودیم و تعداد زیادی از نیروها به شهادت رسیده بودند. آقامهدی مسئولیت حمل و نقل کل شرق سوریه را برعهده داشت. این حمل و نقل شامل همه چیز می‌شد، از مواد خوراکی گرفته تا مهمات. این مسئولیت سنگین مانع بازگشت او شده بود. من از پیشنهادش استقبال کردم و پیش خودم گفتم چی بهتر از این که دهه اول محرم پیش حضرت زینب‌سلام‌الله‌علیها باشیم. خلاصه من و نغمه عازم سوریه شدیم و ده، یازده روز آنجا ماندیم. در این مدت آقامهدی خیلی درباره شهادت صحبت می‌کرد و من در جوابش می‌گفتم تو اصلا فکر شهادت نباش چون من یک لحظه هم نمی‌تونم تحمل کنم.

در یک قدمی شهادت

به او سپرده بودم هر روز یا یک روز درمیان یک عکس تمام قد از خودش برایم بفرستد. از این طریق می‌خواستم مطمئن شوم کاملا سالم است. چند وقت بعد از برگشت دیدم عکسی نمی‌فرستد و بعد هم در مقابل اصرار من فقط یک عکس از صورتش فرستاد و گفت کار دارم و بعدا عکس تمام قد می‌فرستم تا این‌که 2، 3 روز قبل از بازگشتش به ایران یک عکس فرستاد که دیدم دست راستش زخمی است و آن را بسته‌اند. خیلی ناراحت شدم و گریه کردم. آقامهدی گفت به خدا چیزی نشده است. البته بعدا یکی از دوستانش تعریف می‌کرد لحظه‌ای که آقامهدی مشغول جابه‌جایی مهمات بوده، اسرائیل آن محدوده را مورد هدف قرار می‌دهد و این فقط خواست خدا بود که آقامهدی شهید نشده و زنده مانده است. آقامهدی بعد از این اتفاق به تهران آمد و ده روزی پیش ما بود. به محض این‌که برمی‌گشت در تدارک سفر بعدی بود. به او گفتم از دست ما خسته شدی که می‌خواهی این‌قدر زود برگردی؟ گفت: نه خانم، این چه حرفی است؟! فقط خیلی کار داریم. من برای هر لحظه که اینجا هستم دارم حقوق می‌گیرم. نمی‌خواهم خدایی نکرده یک ذره از بیت‌المال داخل زندگی ما بشود. همین که به ما اجازه می‌دهند بیاییم شما را ببینیم، برای ما کفایت می‌کند. اجازه بده من بروم. وقتی این حرف را زد رضایت دادم.

عید نوروز 95 آقامهدی دوباره گفت که نمی‌تواند به ایران بیاید و من باید عازم سوریه شوم و تازه در این سفر بود که فهمیدم محل استقرار و فعالیت او در شهر حما قرار دارد. حما یک شهر کلیدی و مسلح‌نشین سوریه است. یک شهر حساس که به قول معروف شهر باروتی است یعنی فقط منتظر یک کبریت است تا شعله‌ور شود. این سفر من 20 روز طول کشید.

قلب زخمی

آخرین باری که آقامهدی به ایران آمد ماه رمضان 95 بود. شب قبل از این‌که دوباره اعزام شود من را صدا کرد و گفت حرف‌هایی هست که می‌خواهم به شما بگویم. هر مرتبه این حرف را می‌زد می‌دانستم می‌خواهد درباره وصیتش صحبت کند.

آن شب حرف‌های زیادی زد. اول گفت وقتی خبر شهادت من را شنیدی، نکند خدایی نکرده جزع و فزع کنی و جیغ بکشی و خودت را بزنی. من راهی که رفتم روشن است نمی‌خواهم پیش اهل‌بیت‌علیهم‌السلام خجالت‌زده شوم. مرا را در قطعه 26 کنار مزار شهید مهدی عزیزی دفن کنید. من از تو خیالم راحت است و می‌دانم از پس مسئولیت‌ها برمی‌آیی. نغمه را خانم‌وار بزرگ کن و... پشت سر هم وصایایش را می‌گفت و من فقط در جوابش فقط می‌گفتم چشم. اما در حقیقت داشتم از درون منفجر می‌شدم. همیشه به من می‌گفت مراقب باش زن کوفی نشوی. اگر آن‌ها برای یاری رساندن به امام حسین‌علیه‌السلام مانع همسرانشان نمی‌شدند، شاید کربلا اتفاق نمی‌افتاد. آن شب مدام این جمله آقامهدی در ذهنم تکرار می‌شد و به خودم می‌گفتم اگر گریه کنی ممکن است او سست شود، آن وقت تو هم مثل زنان کوفی شدی. برای همین گریه نکردم فقط آخر صحبت‌هایش گفتم این همه حرف زدی و من گوش دادم تو هم باید قول بدهی وقتی به شهادت رسیدی سلام من را به آقا برسانی و درخواست کنی که من را هم زود به تو ملحق کنند و در آن دنیا هم همسر یکدیگر باشیم. خندید و گفت قبول.

فردای آن شب عازم سوریه شد و حدود 12 شب تماس گرفت که رسیده است. پشت تلفن چیزی نگفتم اما به او پیام دادم که هر حرفی که دیشب می‌زدی مثل خنجری بر قلب من بود. نمی‌دانی با من چه کردی. مرگ حق است و خواه ناخواه یک روز همه می‌میریم ولی من هنوز به آن حد نرسیدم که بخواهی از این حرف‌ها بزنی. همیشه عادت داشت وقتی من ناراحت بودم خودش را به آب و آتش می‌زد تا آرامم کند. آن شب هم آن‌قدر پیام داد که آرام شدم.

فرمانده آمده است!

مرداد 95 دوباره ما عازم سوریه شدیم و این بار قرار بود تا پایان مدت مأموریت یک ساله در کنار او بمانیم. این بار در شهر لاذقیه که به حما نزدیک است ساکن شدیم. یک روز گفت می‌خواهم شما را به محل کارم ببرم که آنجا را ببینی و جواب سؤال‌هایت را بگیری. در نزدیکی حما محلی به نام بلدیه قرار داشت که محل استقرار و کار آقامهدی آنجا بود و او را هم در آن منطقه به نام سیدمهدی بلدیه می‌شناختند. آقا‌مهدی هوش خیلی بالایی داشت. کافی بود مسیری را یکبار برود دیگر غیر ممکن بود راه را گم کند و نیاز باشد از کسی بپرسد. دوستانش بعدها می‌گفتند در یکی از عملیات‌ها از جاهایی مهمات و مواد به نیروها می‌رساند که خود سوری‌ها متعجب می‌شدند و می‌گفتند تو این مسیرها را از کجا بلد هستی؟ آقامهدی به سه زبان انگلیسی، عربی و اسپانیایی هم مسلط بود. نیروهای تحت امر او در حما به جز یک نفر که ایرانی بود، همه از اهالی سوریه و اکثرا از اهل تسنن بودند.

آن روز وقتی به محل کارش نزدیک شدیم گفت همه حجاب کنید فرمانده آمده است! سر ظهر بود و ظل گرما، وارد اتاقش که شدیم دیدم با وجود کولر گازی فقط یک پنکه سقفی مشغول کار است. گفتم چرا در این گرما کولر روشن نمی‌کنی؟! گفت چون همه نیروهای من در اتاق‌هایشان فقط پنکه سقفی دارند، نمی‌توانم از کولر استفاده کنم. از این‌که او به این نکات ریز هم دقت داشت، خیلی خوشحال شدم.

از او پرسیدم تو که این‌قدر به بیت‌المال دقت داری چطور از بنزینی که متعلق به ماشین‌های اینجاست، برای رساندن ما استفاده می‌کنی؟ گفت شما مطمئن باش من نمی‌گذارم ذره‌ای از بیت‌المال وارد زندگی‌مان شود پول بنزین را از جیب شخصی خودم دادم، حتی آن میوه‌ای که با آن از شما پذیرایی کردند از پول شخصی خودم تهیه شده بود. تو خیالت راحت باشد. آنجا واقعا خدا را شکر کردم. گفتم خدایا شکرت زندگی‌ام در کنار مردی می‌گذرد که لحظه لحظه زندگی‌اش حضور خدا را احساس کرده و مراقب اعمالش هست.

همه دار و ندارم را فدای شما می‌کنم

ما تا نزدیک محرم در سوریه پیش آقامهدی ماندیم. از آنجایی که هرساله هفته دوم محرم در منزلمان مراسم عزاداری داشتیم قرار شد برای مدت کوتاهی به ایران برگردیم. قبل از پرواز برای زیارت به حرم حضرت رقیه‌سلام‌الله‌علیها و حضرت زینب‌سلام‌الله‌علیها رفتیم. من همیشه دوست داشتم بعد از زیارت مدتی در حیاط حرم حضرت زینب‌سلام‌الله‌علیها بنشینم و با ایشان حرف بزنم. آن روز هم مدتی در حیاط نشستم. آن‌طرف‌تر همسرم مشغول صحبت با کسی بود. نمی‌دانم چه شد، فقط رو به گنبد گفتم: خانم جان، خودتان می‌دانید که او همه دارایی و همه هست و نیست من است، من همه دار و ندارم را فدای شما می‌کنم. اگر می‌خواهی او را ببری من راضی هستم. نمی‌دانم چه شد ولی در آن لحظه از او دل بردم و آرامشی در وجودم نشست.

آن شبی که آقامهدی برای من وصیت می‌کرد گفت دوست ندارم پیکرم برگردد و دلم می‌خواهد گمنام باشم اما من ‌گفتم خیلی بدجنسی، ما نباید یک سنگ صبور داشته باشیم؟ تو باید قول بدی که پیکرت سالم برگردد و او قول داد. در حرم حضرت زینب‌سلام‌الله‌علیها هم گفتم: خانم جان من او را در راه شما فدا می‌کنم اما دلم می‌خواهد پیکرش زود و صحیح و سالم برگردد.

تمام دنیا و آخرت ما را به باد می‌دهد

وارد فردوگاه که شدیم آقامهدی مدام می‌رفت و می‌آمد و می‌گفت: زود برگردیا، نکند در ایران ماندگار شوی! گفتم نه ان‌شاءالله دهه تمام شود، برمی‌گردم پیشت.

آقامهدی خیلی اهل مراعات بود. قبل از رسیدن به فرودگاه به من و نغمه سفارش کرد زیاد کنار او نباشیم چون آنجا خانواده شهدا حضور دارند. به نغمه می‌گفت نغمه جان، آنجا مرا بابا صدا نکن، ممکن است فرزند شهیدی بشنود و دلش غصه‌دار شود. کنار من هم نمی‌آمد، می‌گفت کافیه همسر شهیدی من و تو را کنار هم ببیند و یک لحظه دلش بخواهد همسرش کنارش باشد، همین مسأله تمام دنیا و آخرت ما را به باد می‌دهد.

آخرین پیام؛ سلام، صبح‌بخیر عزیزم

روز 12 مهرماه، ساعت 10:33 صبح آقامهدی آخرین پیام را برایم ارسال کرد و نوشت: «سلام، صبح بخیر عزیزم». شب قبل به من گفته بود فردا خیلی کار دارم شاید نتوانم تماسی بگیرم، نگران نشو اما من دلشوره عجیبی داشتم.

شب دوم محرم بود به همراه یکی، دو نفر از دوستانم به هیئت رفتیم. موقع روضه‌خوانی لحظه‌ای گوشی‌ام را نگاه کردم تا شاید آقامهدی پیامی داده باشد، یک‌دفعه دیدم همسر شهید پورهنگ پیام داده: سلام زهرا خانم، چه اتفاقی برای شوهرت افتاده؟

تمام دنیا روی سرم خراب شد و تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن. به او چندین بار پیام دادم و تماس گرفتم تا بفهمم چه اتفاقی افتاده ولی آن بنده‌خدا که فهمیده بود من بی‌خبر هستم جوابی نمی‌داد. در آخر فقط پیامی داد و گفت: چون همسرم تازه شهید شده نگران همسران شما هستم.

تازه داشت خیالم راحت می‌شد که یکی دیگر از دوستانم که همسر همکار آقامهدی بود تماس گرفت و گفت: از آقای حسینی چه خبر؟ کجایی؟ کی می‌روی خانه؟ این‌ها را که گفت حالم بد شد و از هیئت بیرون آمدم و در راه‌پله‌ها نشستم و شروع کردم به پیگیری تا خبری به دست بیاورم. در حقیقت قرار بود ما بی‌اطلاع بمانیم تا فردا به طور رسمی به منزل ما بیایند و خبر را اعلام کنند اما با این اتفاقات نهایتا تصمیم گرفتند برای این‌که من بیشتر اذیت نشوم خبر را اعلام کنند. همین که دوستم پشت تلفن گفت آقای حسینی شهید شده، دیگر نفهمیدم چه اتفاقی افتاد. بعد از یکی، دو ساعت وقتی حالم قدری جا آمد یاد حرف آقامهدی افتادم که می‌گفت: من شهید شدم گریه زاری نکنی، آرام باش، مثل خانم حضرت زینب‌سلام‌الله‌علیها در صحرای کربلا. اشکم می‌آمد ولی آرام بودم.

یک نفر بگویید روضه بخواند، دلم دارد می‌ترکد

دوشنبه خبر شهادت اعلام شد و چهارشنبه پیکر در معراج شهدای تهران بود. آقامهدی این بار هم بر سر قولش ماند و زود آمد. حدود ساعت 12 خودم را به معراج رساندم. حال کسی را داشتم که می‌خواهد جان بدهد اما نمی‌شود. اولین کاری که کردم دو رکعت نماز شکر خواندم برای این‌که پیکرش زود برگشته است. قبل از این که بخواهم پیکر را ببینم یکی از دوستانم به من گفت آن تصوری که از همسرت داشتی از پیکرش نداشته باش، براساس آنچه از ماشین او مانده بود نباید پیکر سالمی داشت اما من از حضرت زینب‌سلام‌الله‌علیها قول گرفته بودم. وقتی بلند شدم بالاسر پیکر بروم زانوانم توان نداشت و چند باری نزدیک بود به زمین بخورم. از حضرت زینب‌سلام‌الله‌علیها کمک ‌خواستم. بالاسر پیکر که رسیدم گفتم لطفا پرچم را کنار بزنید. چند ثانیه فقط او را نگاه کردم. بعد گفتم لطفا همه بیرون بروند. نیم ساعت، 45 دقیقه کنارش بودم. همه حرفایم را به او گفتم. وقتی دیدارم تمام شد مثل انبار باروتی بودم که دارد منفجر می‌شود. به یکی از دوستانم گفتم فقط به یک نفر بگویید روضه بخواند، دلم دارد می‌ترکد. روضه را خواندند آرام شدم. ساعتی بعد که بقیه خانواده آمدند این من بودم که بقیه را آرام می‌کردم.

این که حضرت زینب‌سلام‌الله‌علیها در روز عاشورا فرمودند «ما رایت الا جمیلا/ من جز زیبایی چیزی ندیدم.» حقیقت است. این نوع مرگ واقعا زیباست هرچند برای قلب خاکی من خیلی سنگین بود. من از جان و دل او را تقدیم کرده بودم و از این جهت ناراحت نبودم اما نبود او برای جسم خاکی من سخت بود.

لحظه‌ای که خبر شهادت را دادند و من حالم بعد شد نغمه خواب بود، بعد از مدتی که روبه‌راه شدم دیدم نغمه بیدار شده و فقط از دور مرا نگاه می‌کند و جلو نمی‌آید. می‌دانست یک اتفاقی افتاده است ولی سؤالی نمی‌پرسید. روز وداع در معراج همان‌طور که گفتم من شرایط روحی مناسبی نداشتم و متأسفانه کسی هم حواسش به نغمه نبود. وقتی یک لحظه پرچم را از صورت آقامهدی کنار زدند نغمه بالاسر پیکر نشسته بود، یک لحظه دیدم انگار بغضی سنگین راه گلوی او را بست. بغضی که نمی‌دانست باید چطور آن را خالی کند. تا دوماه این حالتش ادامه داشت و صدایش کامل گرفته بود. چند وقتی است که کمی آرام شده اما هنوز با نبود پدرش کنار نیامده است. هنوز به او پیام می‌دهد، برایش شعر می‌خواند و با عکسش صحبت می‌کند. مدام به من می‌گوید تو مقصر هستی، اگر ما نمی‌آمدیم ما هم شهید می‌شدیم و کنار بابا بودیم. الان هم هر کس از او سؤال می‎‌کند بهترین دعایت چیست می‌گوید ما هم شهید شویم برویم پیش بابا.

خودم نوکرت هستم

این‌که می‌گویند شهدا زنده‌اند واقعا همین‌طور است. همان‌طور که آقامهدی قبل از شهادت نمی‌گذاشت آب در دلم تکان بخورد، الان هم همان است. لحظه لحظه کنار ماست. وقتی با او صحبت‌ می‌کنم بعضی شب‌ها خوابش را می‌بینم، می‌گوید خانم من هستم. من همیشه کنارتان هستم. همیشه عادت داشت می‌زد به سینه‌اش و می‌گفت خودم نوکرت هستم. یک بار به مشکلی برخورده بودم شب خواب او را دیدم گفت چرا ناراحتی؟ گفتم فلان کار انجام نشده. گفت خودم نوکرتم، همه چی را برایت درست می‌کنم و واقعا هم همین‌طور شد. شهدا در لحظه لحظه زندگی ما حضور دارند و به احوالمان آگاهند.

دردهای نگفتنی

من همیشه می‌گویم که زمان جنگ از ده تا خانواده 8 تا درگیر جنگ بودند. همه درگیر بودند و درک می‌کردند اما خانواده مدافعین حرم علی‌الخصوص همسران شهدا را کسی درک نمی‌کند. زخم زبان‌های زیادی می‌زدند. البته ما با خدا معامله کردیم و از حرف‌هایی که گفته می‌شود می‌گذریم. خدا خودش بهتر می‌داند چه کار کند.

گزارش خطا