کد خبر: ۳۷۱۵
۱۳۹۹/۰۴/۲۵ ۱۶:۰۶

آخرین شام

فرشته شهاب

نگاهم که به چشمانش می‌افتد قند در دلم آب می‌شود. لبخندی روی لب‌هایم می‌نشیند. راست گفته‌اند در هر بدی، خیری است. چای را تعارف کردم و سینی خالی چای را گوشه‌ای گذاشتم روی نزدیک‌ترین مبل نشستم و به صحبت‌های مادرم گوش دادم.

چند سالی بود دوست داشتم به زیارت امام رضا بروم اما هر بار تصمیم به رفتن داشتم قسمتم نمی‌شد. راست گفته‌اند وقتی آقا بطلبد همه دست به دست هم می‌دهند تا بروی پابوسش. نفس کوتاهی کشیدم و به گل‌های قالی خیره شدم.

نزدیک‌های ظهر بود دوستم زهرا مرتب با گوشی‌ام تماس می‌گرفت و هر بار مجبور می‌شدم تلفنم را قطع کنم. نامه فوری و محرمانه مدیر شرکت را باید تایپ می‌کردم و به اتاقش می‌بردم. همیشه در اینجور مواقع استرس می‌گرفتم. مدیر خشن و عجولی داشتم وقتی می‌گفت این نامه را سریع به دستم برسان انگشت‌هایم باید سرعت نور به خودشان می‌گرفتند و نامه را بدون غلط و درست تایپ می‌کردند.

این‌بار زهرا پیامی ‌برایم فرستاد، خواستم پیامش را بخوانم که آقای سجادی راغضبناک بالای سرم دیدم. آب گلویم را قورت دادم و گفتم:

ـ فقط یه جمله مونده.

ـ عجله کن.

دقایقی بعد نامه را پرینت گرفتم و به دستش دادم. به اتاقش رفت. گوشی را برداشتم و به زهرا تماس گرفتم.

ـ سلام.

ـ معلومه تو کجایی؟

ـ نمی‌تونستم جواب بدم نامه محرمانه...

مابین حرف‌هایم آمد و سریع گفت:

ـ جواب من رو اول بده برای دو هفته دیگه مشهد می‌یای؟ می‌خوام بلیط قطار بگیرم اگر تو هم بیای گروه پنج نفره‌امون جور می‌شه.

خیلی دوست داشتم بروم ولی اول خانواده‌ام بعد آقای سجادی باید اجازه می‌دادند.

ـ تا ساعت ۱۲ بعدازظهر فردا مهلت دارم از طریق محل کارم هتل رزرو کنم، بهم زود خبر بده.

شوق رفتنم بالا گرفت. مدت‌ها بود می‌خواستم حرف‌هایم را نزدیک به گوش آقا برسانم.

ـ الو... الو... مهتاب... چرا جواب نمیدی؟

نفسی کشیدم و گفتم:

ـ چند سالیه قسمتم نمی‌شه مشهد بیام دلم تنگ شده برای زیارت آقا ولی اگر بتونم مرخصی بگیرم، مامان و بابام به سختی رضایت می‌دند.

ـ تو بگو خدا بخواد جور می‌شه.

با صدای مادر محمد چشم از گل قالی گرفتم. دوباره نگاهم به چشم‌های بشاش و معصوم محمد افتاد.

ـ چه عروس ساکت و مظلومی داریم.

خواهر محمد در حالی که چادرش را درست می‌کرد با صدای نازک و جوانش گفت:

ـ وقتی خود آقا نظر کنه بهترین‌ها رو مقدر می‌کنه.

محمد و خانواده‌اش بزرگ‌ترین شانس زندگی‌ام بودند. محمد با حیا و شرمی که در صدایش بود شروع کرد به صحبت کردن.

داستان آشنایی‌ام با محمد مثل داستان فیلم‌ها بود. لبخندی زدم و به خاطره شیرین سه ماه پیش رفتم. آخرین شب بود، بعد از شام تصمیم گرفتیم تا نیمه‌های شب حرم بمانیم. شب قشنگ و روحانی بود. رو بروی گنبد نورانی امام نشسته بودم و زیر لب دعا می‌کردم و ریز ریز اشک می‌ریختم. دوست نداشتم به این زودی‌ها از آن‌جا دل بکنم و به تهران برگردم. اما از شانس بدم هرچه بیشتر می‌گذشت حالم بدتر می‌شد. دستم را روی شکمم گذاشتم و فشار دادم و کاش هرچه زودتر دل درد لعنتی خوب شود ولی انگار بی‌فایده بود.

ـ مهتاب چی شده؟ چرا رنگ از صورتت پریده.؟

به صورت باریک و لاغر زهرا نگاه کردم با لب و لوچه آویزان گفتم:

ـ دل درد بدی گرفتم فکر کنم پر خوری کردم.

ـ وا تو چیزی نخوردی؟ فقط یه ساندویچ کوچیک...

با کلمه ساندویچ محکم زدم تو صورتم و گفتم:

ـ به خاطر همون ساندویچ کثیف بود. ای کاش به حرفت گوش نمی‌دادم و نمی‌خوردم.

زهرا چشم‌هایش گرد شد و گفت:

ـ ساندویچ کثیف؟!

ـ این دل درد لعنتی داره بیشتر و بیشتر می‌شه گفتم اون ساندویچیه جای خوبی نیستا حرفم رو گوش ندادین.

زهرا باب شوخی‌اش باز شد و گفت:

ـ از بس وسواس به خرج میدی معده‌ات یه میکروب می‌بینه تعجب می‌کنه.

زد زیر خنده. بعد مشغول ادامه خواندن دعایش شد. سعی کردم حواسم را پرت کنم و به دل دردم توجهی نکنم. زیر لب حاجت‌هایم را شمردم، آخر هر دعا با التماس می‌گفتم یا امام رضا نظری کن.

دقایقی گذشت حالم بدتر ازقبل شد. به حال زار روبه زهرا کردم و گفتم:

ـ زهرا حالم بده دیگه نمی‌تونم بشینم.

بدون این‌که منتظر جوابی از زهرا باشم دلا دلا به سمت باب‌الرضا راه افتادم هر ثانیه می‌گذشت چشم‌هایم سیاهی می‌رفتن و احساس ضعف می‌کردم.

همه توان و نیروام را به کار گرفته بودم تا بتوانم خودم را سرپا نگه دارم اما هنوز چند قدمی‌ جلو نرفته بودم، که با تنه دختری جوان محکم زمین خوردم. هرچه خورده بودم بالا آوردم. از درد و اضطراب، انگشت‌های‌ام شروع کردند به لرزیدن. ازاین‌که تو صحن آقا این‌طور دست گل به آب داده بودم از خودم خجالت می‌کشیدم.

ـ مهتاب. مهتاب چی شدی؟

وقتی سرم را بالا گرفتم با دیدن زهرا اشک‌هایم سرازیر شدند. ناله‌کنان گفتم:

ـ حالم بده سرم گیج می‌ره.

گریه‌هایم به هق هق تبدیل شده بود. زهرا از روی زمین بلندم کرد و گفت:

ـ این‌جا رو کثیف کردی حالا چیکار کنیم.

صدای مردی را شنیدم که می‌گفت:

ـ یه نفر رفت خدام‌ها رو صدا کنه.

با صدای مرد غریبه تازه متوجه شدم دورم از زن و مرد و بچه پر شده است. از دست خودم عصبانی بودم. زهرا در حالی که با یک دستش من را محکم گرفته بود و با دست دیگرش پشتم را می‌مالید با شوخی می‌گفت:

ـ دوستم از بس شکموه، یه ساندویچ کثیف خورده این‌طوری شده.

نگاه بی‌رمقم به چشم‌های خندان زهرا افتاد خواستم حرفی زده باشم ولی با صدای چند مرد همه ساکت شدند. خدام‌ها بودند خدا خیرشان بدهد با جان و دل همه کثیفی‌ها را تمیز کردند. اشک‌هایم سرایز شدند زهرا با لحن جدی‌اش گفت:

ـ یه خورده تحمل کن بریم درمانگاه.

خدام دیگری جلو آمد و گفت:

ـ خانم کمک کنین روی ویلچر بشینه ببریمش به درمانگاه نزدیک حرم.

به کمک آن خادم جوان و زهرا راهی درمانگاه شدم درنهایت کارم به آمپول و سِرم رسید. همان‌جا بود که با محمد آشنا شدم. محمد دکتر کشیک آن شب بود و سرنوشت این‌طور ما را سر راه هم قرار داد.

بحث و گفتگوی خانواده‌ها سر مهریه بالا گرفته بود پدر محمد اصرار به مهریه بالا داشت ولی پدرم می‌گفت:

ـ ما به مهریه بالا اعتقادی نداریم.

درنهایت پدر محمد کوتاه آمد. دستی به محاسنش کشید بعد از چند ثانیه سکوت با خوشرویی گفت:

ـ قبول من تسلیم ولی کنار ۱۴ سکه، حج واجب هم هدیه‌ای از طرف من باشه.

صلوات همه بلند شد. مادر محمد انگشتر تک نگین زیبایی را انگشتم کرد. فکر نمی‌کردم به این سرعت مراسمم انجام بشود.

دوباره من و محمد چشم‌هایمان در هم گره خورد و لبخندی نثار هم کردیم. خوشحال بودم برای همیشه می‌روم جوار آقا و خادم حرمش می‌شوم.

گزارش خطا