کد خبر: ۳۷۱۴
۱۳۹۹/۰۴/۲۵ ۱۶:۰۶

لیلا

مریم جهانگیری زرگانی

کافی‌ست کسی برای اولین بار شناسنامه پدر یا مادرم را ببیند. وقتی به صفحه مشخصات فرزندان می‌رسد ابتدا چند لحظه‌ای با دقت به نام و تاریخ تولد دو فرزند پدر و مادرم نگاه می‌کند، بعد قیافه‌اش متعجب می‌شود و یکدفعه می‌پرسد:

ـ اسم هر دو تا دخترتون لیلاست!؟

واقعا کدام آدمی وقتی اسم اولین فرزندش را گذاشته لیلا، هفت هشت سال بعد دوباره اسم فرزند دومش را هم می‌گذارد لیلا! با این‌که اسم واقعی من لیلا است اما همه لاله صدایم می‌کنند. و خیلی از دوستان و نزدیکانم اصلا نمی‌دانند لاله اسم شناسنامه‌ای من نیست. راستش خودم هم تا وقت مدرسه این موضوع را نمی‌دانستم! بعد از تمام شدن اولین روز مدرسه گریان و عصبانی آمدم خانه و به مادرم گفتم:

ـ چرا همه فکر می‌کنند من آبجی لیلا هستم!؟

بچه که بودم هر وقت از مادرم می‌پرسیدم چرا اسم من را هم گذاشتید لیلا، فوری می‌گفت:

ـ همش تقصیر بابابزرگته!

و اگر مادربزرگم هم آن دوروبرها بود سری تکان می‌داد و زیر لب می‌گفت:

ـ امان از دست این پیرمرد بی‌حواس!

پدربزرگم آدم بسیار مهربان و نازنینی است اما یک ایراد خیلی اساسی دارد و آن حواس‌پرتی است. همان حواس‌پرتی‌اش باعث شد من و خواهرم هم نام بشویم.

***

پدرم همیشه با افتخار از روستایی بودنش حرف می‌زند. پدربزرگ و مادربزرگم هنوز هم توی روستا زندگی می‌کنند. خانه‌شان بزرگ‌ترین خانه‌ای است که در همه عمرم دیده‌ام و یک عالمه مرغ و خروس هم دارند. دور تا دور روستا را کوه‌های بلند قهوه‌ای ‌رنگ احاطه کرده. و صبح‌ها که خورشید از پشت کوه‌ها بیرون می‌آید انگار باران طلا از آسمان می‌بارد. جای قشنگی است و مردمان خوبی دارد. و پر است از لیلا! اگر وسط میدان روستا صدا بزنی لیلا، صد نفر می‌گویند بله! این موضوع را همین تازگی‌ها فهمیده‌ام. تقریبا همه دختران هم سن و سال من و خواهرم اسمشان لیلاست. و این‌جا بود که حس کردم به‌ غیر از پدربزرگ حواس‌پرتم، نفر دومی هم در این اپیدمی لیلایی نقش داشته است.

***

پدرم تا قبل از بازنشستگی نظامی بود و هر پنج سال یک‌بار محل خدمتش عوض می‌شد. اما خوشش نمی‌آمد بچه‌هایش در شهرهای مختلف متولد شوند. برای همین مادرم را نزدیک زایمانش می‌فرستاد روستا پیش پدر و مادرش. من و خواهرم هر دو در روستا و توی خانه پدربزرگ به دنیا آمده‌ایم، با کمک قابله‌های سنتی. به قول مادرم کم‌خرج و راحت. و شناسنامه هر دو ما را پدربزرگم گرفته است. مادرم تعریف می‌کند وقتی پدربزرگ می‌خواست برود برای خواهر بزرگ‌ترم شناسنامه بگیرد از او پرسیده:

ـ عروس‌جان، اسمش رو چی می‌خوای بذاری؟

مادرم از سر شرم و برای حفظ احترام بزرگ‌تر گفته:

ـ هر چی خودتون صلاح می‌دونین آقا‌جون!

و پدربزرگم این تعارف را جدی گرفته و بی‌هیچ حرف دیگری رفته ثبت‌احوال روستا و با شناسنامه خواهرم برگشته. به‌ این ‌ترتیب اسم خواهرم شد لیلا. مادرم همیشه می‌گوید:

ـ بس که خوشحال بودم اسمی مثل گل‌اندام یا شیرین‌بس روی خواهرت نگذاشته، دیگر هیچ اعتراضی به کار پدربزرگت نکردم!

بعد از تولد من، پدربزرگ، اول کمی سر مادرم به خاطر این‌که دوباره دختر به دنیا آورده غر زده و بعد پرسیده:

ـ این‌ یکی رو چی می‌خوای بذاری؟

و مادرم همیشه به این جای حرفش که می‌رسد خنده‌ای می‌کند و می‌گوید:

ـ انگار نه ‌انگار که اسم اولی رو هم خودش انتخاب کرده بود!

مادرم دوست داشت اسم من را بگذارد لاله. چون هم به لیلا می‌آمد و هم خودش خیلی گل لاله را دوست داشت. این بار پدربزرگ رفت ثبت‌احوال و با شناسنامه‌ای که داخلش دوباره اسم لیلا ثبت شده بود به خانه برگشت. ظاهرا آن‌جا که رسیده هر چه فکر کرده اسم انتخابی عروسش را یادش نیامده. خودش هم اسم مناسبی به ذهنش نرسیده. و آن‌جا کارمند مهربان ثبت‌احوال وارد عمل شده و به او گفته:

ـ خب اسمش رو بذار لیلا. اسم به این قشنگی... نشنیدی میگن لیلا و مجنون!

و پدربزرگم در آن لحظه اصلا یادش نبوده که اسم نوه اولش هم لیلاست و فوری گفته:

ـ باشه، خوبه... همین رو بذار.

و من از تمام لیلاهای روستای پدربزرگم درباره اسمشان پرسیدم و پی بردم نام همه‌شان را همان مأمور ثبت‌احوال انتخاب کرده نه پدر و مادرشان!

***

روزگاری در روستایی زیبا که دورتادورش را کوه‌های قهوه‌ای ‌رنگ احاطه کرده بود و هر صبح موقع طلوع آفتاب انگار باران طلا از آسمانش می‌بارید، جوانی زندگی می‌کرد. مرد جوان عاشق دختری بود به نام لیلا. همه زندگی‌اش لیلا بود. خواب و خوراکش لیلا بود. جوان، توی اداره ثبت‌احوال روستا کار می‌کرد. اداره‌اش روبروی مزرعه پدر لیلا بود و او همیشه از پنجره اتاقش لیلا را می‌دید که سر زمین مشغول کار است. جوان یکی دو باری خواستگاری لیلا رفته بود اما پدرش جواب رد داده بود. می‌گفت دخترم را به پسر شهری نمی‌دهم. پسر اما دست‌بردار نبود. می‌خواست به هر قیمتی شده لیلا را به دست بیاورد. اما عاقبت پدر لیلا دخترش را به پسرعمویش شوهر داد و داغ لیلا را به دل جوان عاشق‌پیشه گذاشت. از آن روز هر دختری که در روستا متولد می‌شد، جوان دل‌شکسته می‌گفت:

ـ اسمش رو بذارین لیلا. اسم به این قشنگی... نشنیدی میگن لیلا و مجنون؟

تا چند سال بعد روستا پر شده بود از لیلا. عاشق دل‌شکسته هر طرف که می‌رفت می‌شنید همه صدا می‌زنند: «لیلا... لیلا...»

پایان

مریم جهانگیری‌زرگانی

اول آبان ۹۶

گزارش خطا