
معصومه تاوان
روی همه لوازم یکی یک دانه برچسب قیمت میچسباند و میرفت. سیصد هزار، چهل و چهار هزار پانصد و پنجاه و پنج و...
ـ روی اون و نمیخواد.
چشمهایش را نازک کرد و گفت:
ـ وا دوباره شروع کردی؟ چرا آخه؟
منوچهرخان حرصش گرفت. نفسش را بیرون داد.
ـ آخه میخوای چکار؟ اونجا که اینطور چیزا به دردت نمیخوره عزیزم.
کلمه عزیزم را طوری کشدار گفت که منوچهر دیگر نتوانست تحمل کند.
ـ پیدا میشه نمیشه نمیخوام روش قیمت بچسبونی، فهمیدی اکرمخانم؟
خوب میدانست چطور حرص زنش را در بیاورد.
ـ اولا اکرم نه و کتایون، اگه سختته همون کتی بگو، بعدش هم جون به جونت کنن بیکلاسی. حیف من که میخوام یکم تو رو قاطی آدما کنم.
ـ هه قاطی آدم کردن رو هم معنیش رو فهمیدیم.
و رفت و از روی زمین لالهها را برداشت و راه افتادسمت حیاط. پشت سرش صدای فین فین و پچ پچ کتایون را میشنید. زیر لب غر میزد و بدو بیراه میگفت. رسید پشت پنجره، ایستاد و دوباره نگاه کرد .کتایون سخت مشغول بود. با هیجان و سرمست قیمتها را میچسباند روی وسایل و بی اهمیت از کنارشان میگذشت. اصلا برایش مهم نبود تمام اینها همان چیزهایی بودند که چند ماه پیش برای خریدشان کل شهر را و همه مغازهها را زیر پا گذاشته بودند. شوق رفتن چنان به جانش افتاده بود که از او یک کتایون دیگر ساخته بود. از یک هفته پیش که رفتنشان قطعی شده بود همه چیز هم برای کتایون شروع شد. روی ابرها سیر میکرد.
ـاهه هنوز که وایستادی اونجا که؟ چیه پشیمون شدی؟
بی توجه به حرف کتایون رفت سمت زیرزمین. آرام قدم بر میداشت و دور و برش را خوب نگاه میکرد. میخواست همه چیز این خانه را به خاطر بسپارد حتی سفتی زمینی را که روی آن ایستاده بود، پیچهای امین الدله گوشه حیاط را، فواره آبی رنگ وسط باغچه را، شمشادها و نردههای سفید طلایی روی دیوارها را، همه چیز را.
**
اکرم خانم سابق و کتایون فعلی بیست و چهار ساله بود که زن آقا منوچهر چهل و شش ساله شد توی مهمانی خانه عمه ملوک منوچهرخان سمت لواسانات با هم آشنا شدند. دخترک توی بازی پانتومیم طرف آقا منوچهر بود و یکی از طرفداران پر و پا قرصش، چون میگفت آقا منوچهر زرنگ است و خوب قوانین بازی را بلد است و بقیه مشتی جر زن و دغل بازند. آقا منوچهر از این تعریف اکرم خانم خوشش آمد و همانجا مهر دخترک ناغافل به دلش نشست. از فردای آن روز بود که پاپیچ عمه خانم شده بود برای خواستگاری و ازدواج.
ـاوه حالا چه عجله ای داری، نترس بابا دختره از دستت نمیپره.
ـفقط میترسم...
و دویده بود جلوی آینه و به سر و ریشش دستی کشیده بود.
ـ به خاطر سن و سالم قبول نکنه.
عمه خانم چهره چروکیدهاش را توی هم کشیده بود و عینکش را از روی چشمهایش برداشته و گفته بود:
ـ چه حرفا ؟ خیلی هم دلش بخواد. پول نداری که داری، سواد و خوشتیپی هم که قربونش برم تو فامیل تکی، دیگه چی میخواد؟
ـ فقط برام یکم زیادی جوون نیست؟
ـ نخیر کجاش جوونه ؟ دختره ترشیده است. تو باید روی سر اون منت بزاری نه اون دختری که سنش به بیست رسید و شوهر نکرده و ترشیده است. چه حرفا، لازم نکرده با این چیزاخودتو اذیت کنی. از الان حل شده بدون.
منوچهرخان نفس عمیقی کشده بود و فرو رفته بود توی فکر و خیال و برنامه ریزی عروسی. چون میدانست اگر عمه خانم بگوید کاری شدنی است آن کار حتما شدنی ست نیازی به نذر و نیاز و پیغام پسغام و غیره ندارد.
خبر قبول کردن خواستگاری از جانب خانواده دختر را ننه خانم کلفت پیر خانه عمه به منوچهرخان داده بود. منوچهرخان هم با دست پاچگی یک بسته اسکناس هزار تومانی گذاشته بود کف دست ننه خانم و دوباره پرسیده بود:
ـ یکم برام جوون نیست؟!
ننه خانم هم که برق اسکناسها حسابی چشمهایش را ضعیف کرده بود و اجازه نمیداد خیلی خوب تشخیص بدهد، نطق زبانش را باز کرده بود و سری تکان داده بود که:
ـ چه حرفا؟ پدر خدا بیامرز من تو سن شصت سالگی زن هفده ساله هوو آورد سر مادر بدبختم شما که سنی نداری.
منوچهرخان هم انگار که خیالش حسابی راحت شده باشد، دوباره یک بسته اسکناس دیگر گذاشته بود کف دست ننه خانم.
آن شب ننه خانم همانطور که توی پستوی خانهاش اسکناسها را از توی کیف پولش در میآورد و میچپاند توی پیت حلبی پشت رختخوابها با خودش گفت:
ـ مردم بچشونو از سر راه آوردن، دختره مگه چقدر سن داره؟! لااله الا الله. مرتیکه هم سن باباشه.
**
اکرم خانم که پا گذاشت به خانه منوچهرخان همه چیز از این رو به آن رو شد. اول اسمش را تغییر داد و بعد شروع کرد به تغییر لوازم خانه و زیر و رو کردن زندگی منوچهرخان. گچبریها، آینه کاریها، مبل و صندلیها و لوسترها و هر چیزی که میشد عوض کرد و چیز نو تر و تازه تری به جایش اورد. منوچهرخان سر از پا نمیشناخت. زن جوانش به زندگی پژمرده و ژولیدهاش جان تازه ای داده و باعث شده بود که مرد بیچاره بفهمد تا به حال از زندگیاش هیچ چیز نفهمیده و کلاه سرش رفته و چقدراشتباه کرده که تا به حال به فکر ازدواج، آن هم با فرشته ای مثل کتایون نبوده و همه عمرش را توی آن اداره لعنتی و با مشتی کارگر و شن و ماسه و قیر و آسفالت جادهها سر کرده.
کتایون خانم نازک نارنجی بود و لوس. اهل گله و شکایت بود و آه و ناله. چشمش که به منوچهرخان میافتاد چشمهایش را خمار میکرد و از سر درد و پا درد و... حرف میزد و منوچهرخان هزار بار قربان صدقه خانم خانمهایش میرفت و نازو نوازشش میکرد. برایش هدیه میخرید و سفرهای رنگارنگ دور ایران میبردش. اکرم خانم که حالا دیگر هیچ کس نام قبلی و خانه قبلی و زندگی قبلیاش را به خاطر نمیآورد شده بود کتایون خانم و برای خودش کیا و بیایی داشت. مهمانی میداد و به هر بهانه ای جشن میگرفت و سور میداد. خرید ماشین نو، خانه نو، اولین مسافرت، اولین تولد و ...
منوچهرخان را وادار میکرد لباسهای رنگارنگ بپوشد و برای مهمانهای خانم از شکارهایش بگوید، از تجارتها و مهمانیهایش با فلانیها و فلانیها و کله گندهها و سرشناسها. حتی مجبورش کرد آواز بخواند و بازی شطرنج را یاد بگیرد. کمتر سکوت کند و بیشتر حرف بزند و شوخی کند. از اینکه منوچهرخان با باغچه و بیل و کلنگ ور برود بدش میآمد دلش میخواست منوچهرخان پا به پای او پاساژها و مغازهها را زیر پا بگذارد و خرید بروند.
همه اینها برای منوچهرخان تازگی داشت. عادت کردن به این برنامهها. کمی اولش سخت بود ولی خودش را دلداری میداد که دارد عادت میکند و رو به راه میشود و همینکه کتایون دلش خوش است و آرام میارزد به همه چیز.
**
رفت توی زیر زمین و نشست گوشه ای و زل زد به همه لوازمی که گوش زیرزمین روی هم تلنبار شده بود. گرامافون قدیمی، سماور زغالی، تابلوهای نقاشی و فرشهای دستبافت و چینیهای لب پر ولی یادگار مادرش. روی تک تکشان دست میکشید و آه بلند بالا و کش داری قسمتشان میکرد. اگر کتایون میفهمید او هیچ کدام از این وسایل را بیرون نیانداخته حتما عصبانی میشد اما خوبیاش این بود که کتایون هیچ وقت به زیرزمین نمیآمد. از هوای اینجا و دیوارهایش وحشت داشت و سردرد میگرفت و حالش بهم میخورد. آلبومهای عکسهای قدیمی همهاش اینجا گوشه زیرزمین افتاده بودند. مادرش توی عکسها چقدر جوان بود و زیبا، عمه خانم و پدرش با آن ریش و سبیلهای چنگیزیاش هم همینطور. ناخواسته خندهاش گرفت و لبخند کمرنگ و محتاطی روی لبهایش نشست. بیشتر خاطرههایش از این خانه بود و همین لوازم در به داغان و کهنه. ناخوداگاه بغضش گرفت همانجا قوز کرد و نشست. نفهمید همه چیزاز کجا شروع شد.
**
همه چیز برای کتایون خانم از یک مهمانی در خانه مهندس سروری رئیس سابق اداره منوچهرخان و یک فال قهوه شروع شده بود و برای منوچهرخان از مهمان ناخوانده ای که در یک عصر تابستان با یک دنیا تعریف و تمجید پیدایش شد.
آن روزتوی خانه مهندس سروری کتایون یک فنجان قهوه خورد و به اندازه یک سال اتفاق و پیش آمد از داخل آن تماشا کرد.
ـ مسافرت داری کتی جون، نه از این الکیها از اون گندههاش. این جاده رو میبینی؟ اصلا معلوم نیست تهاش کجاست. سرش معلومه ولی ته نداره. این دوتا دایره روهم که میبینی بخت تو هستن میچرخن و در رفت و آمدن...
کتایون نگاهی به منوچهرخان انداخته و چشمکی نثار شوهرش کرده بود و خواهر زاده مهندس سروری را برای عصرانه دعوت گرفته بود.
خواهر زاده مهندس سروری از آب گذشته بود و فرنگ دیده. در بدو ورودش از خانه و سلیقه کتایون خانم تعریف و تمجیدها کرده و از بعضی چیزها هم ایراد گرفته بود مثل گلدانهای قدیمی و گچبریهای تا به تا. کتی خانم هم پابه پایش تایید کرده و تقصیرها را انداخته بود گردن منوچهرخان و سلیقه قرن بوقی و دِمُدهاش. دو خانم با هم نشستند و حرف زدند، از همه چیز و همه جا و منوچهرخان فقط پا روی پا انداخته بود وگوش میداد. نه حرفی برای گفتن داشت و نه کاری برای انجام دادن. بی حوصله فقط به لب و دهان زن نگاه میکرد که تند تند تکان میخوردند. فقط آن قسمت حرفهای خانم به دلش نشست که داشت از سرسبزی باغچههای آنطرف و خانههای سرسبزش حرف میزد، از درندشتی استخرها و بلندی درختهایش. فقط همین حرفها به دلش نشستند و حواسش را جمع کردند.
ـ خونههای اونجا به کوچیکی خونههای اینجا نیست. تازه تفریحات اونجا هم با این جا زمین تا آسمون فرق میکنه. ما اینجا تفریحی نداریم که، دلمون خوشه میریم بیرون. باید اونجا رو باشی و ببینی کتی جون. پول اونجا ریختن فقط باید خم بشی و جمع کنی. لازم نیست اینقدر مثل اینجا سگ دوبزنی که. دیگه چی بگم برات فقط باید ببینی.
از همان شب کتایون یک شکل دیگر شد رفت کلاس زبان و شب تا صبح، صبح تا شب شروع کرد انگلیسی حرف زدن. دست و پا شکسته بلغور میکرد و حرف میزد. اولش همه اینها برای منوچهرخان بازی بود و خندهاش میگرفت. سر به سر کتی خانم میگذاشت و شوخی میکرد ولی بعد کم کم جدی شد. رفت و امدهای دوست تازه به خانه شان زیاد شده بود و برابر با آن تغییر و تحولهای زندگی و کتایون.
**
ـ منوچ.....؟ ور گو؟
منوچهرخان لپهاییش را پر باد کرد و خشمگین از جایش بلند شد و پلهها را دو تا یکی بالا رفت.
ـ چیه چه خبرته صداتو انداختی تو سرت؟
ـ کام هییر. مایهازبند لوولی...
ـ الکی برای من چرت و پرت نگو! درست صحبت کن ببینم که چی میگی.
ـ مشتری زنگ زد داره میاد برای دیدن وسایل، چکار میکنی؟ بیا بالا دیگه.
ـ آخرش کار خودتو کردی، نه؟
ـ ما حرفامون رو زدیم، مگه نه؟هی راه به راه میری میچپی توی اون زیرزمین جنی میشی دیگه، بیا بالا باید بگم مش قربون یک قفل گنده بزنه به در اونجا که دیگه نری اون تو.
مشتریها چند نفری بودند. الکی اه و پیف میآمدند ولی معلوم بود که برق وسایل چشمشان را گرفته. کتایون خانم ایستاده بود کنار در و با ناخنهای تازه کاشته شدهاش ور میرفت.
ـ این مبلا اخرش چند خانم؟
ـ میدونید که اینا از بهترین چوب ساخته شدن... سفارشیه ولی من چون عجله دارم و هفته دیگه عازمم به این قیمت گذاشتم.
هفته دیگر عازمم را چنان با ناز برای خریدار زن گفته بود که او را هم به هوس انداخته بود که بار و بندیل ببندند و بروند. منوچهرخان تمام مدت تو لب یه طرف ایستاده و دمق بود. دلش نمیخواست از این خانه و وسایلش دل بکند و برود
ـ میشه بگی چرا اینطوری سگرمههات رو کردی توی هم و قیافه گرفتی ؟بابا مشتری رو میپرونی.
ـ خب بپرن چی میشه؟
ـ بفروشیم جمع کنیم بریم دیگه، بریم تو بهشت زندگی کنیم.
ـ اونجا بودی که میدونی بهشته؟
ـ الی میگه، نمیبینی چطور حرف میزنه، رفتار میکنه، آخه اگه بد بود که این چیزا رو نمیگفت. لابد خوبه که اینقدر تعریف میکنه. بعدش من نمیدونم اینجا چی داره که تو اینطوری چسبیدی بهش.
ـ یه چیزایی داره که تو نمیفهمی.
و قهر کرد و رفت و توی اتاق زل زد به قاب عکسها و لوح تقدیرهایی که روزی روزگاری بزرگترین افتخاراتش بودند. بازنشسته شرکت راه سازی بود و بیشتر جادههای این شهر از زیر نظر او گذشته بودند. این لوح تقدیرها آنجا به چه کارش میآمد. دورانی که با کتایون بهترین ساعتهای زندگیاش بود، خیلی زود تمام شده بود. خیلی وقت بود که حال و حوصله نداشت. مدتها خیره میماند به صفحات روزنامه، به کپه خاک گل و گیاهها و چیزی نمیگفت.
از روزی که فکر رفتن افتاده بود به جان کتایون خیلی با هم حرف نمیزدند. حرفی هم اگر بود، سر فروش لوازم و نقشه برای زندگی آنجا بود. البته از جانب کتایون برنامههایی که برای آنجا ریخته بود از برنامههای اینجا پربارتر بودند. بعضی وقتها چنان در فکر و خیال و اوهام فرو میرفت که بیرون آوردنش از آن حال و هوا مشقت بار میشد. با خودش تو خیالاتش لبخند میزد و بعضی وقتها حتی حرف میزد. وقتی منوچهرخان کارهایش را به رویش میآورد عصبانی میشد و بد و بیراه میگفت اما فکر و ذکر زندگیاش را آن طرف پر کرده بود، خیابانهایش، سرگرمیهایش، زندگی راحت و بی دغدغهاش.
برای منوچهرخان هیچ کدام اینها قابل درک نبود. در آستانه پنجاه سالگی دلش آرامش میخواست، لم دادن روی کاناپه، ور رفتن با شمعدانیها و دار و درختهای باغچه. دلش برای شمعدانیهایش تنگ میشد. آنجا اگر دلش برای چیزی تنگ میشد چطور باید منظورش را میرساند؟! او معتاد بود به بوی یاسهای باغچهاش، به بوی کهنگی اثاث خانه و نم زیرزمین، به رطوبت آشنای آب نمای وسط باغچه، حضور همیشگی چهار درخت قدیمیپای دیوارکه هم سن و سال پدرش بودند. نمیشد همه اینها را با خودش ببرد. بندی نامرئی او را به همه اینها وصل میکرد. نه راه پس داشت نه راه پیش.
ـ ای بابا دوباره که رفتی تو فکر...
ـ بیا ببر این چنتا آگهی رو بزن به در و دیوار کوچه و پشت شیشه مغازهها بلکه زودتر فروش برن راحت شیم. این همه هم غصه نخور، اونور که بریم، بهترشو پیدا میکنی عزیزم.
نگاهی به نوشتههای کاغذ انداخت همه چیز آن تو بود حتی لوازم باغبانی و چند عدد گلدان شمعدانیاش.
آهی کشید و از جایش بلند شد.
**
ننه خانم کلفت خانه عمه وقتی شنید منوچهرخان و زن جوانش راهی فرنگ شدهاند همانطور که پولهایش را دسته میکرد که ببرد بانک با خودش گفت:
ـ بله دیگه وقتی مرد بره زن بگیره سند و سال بچش، بایدم آخر و عاقبتش این طوری بشه از اول هم گفتم نکنها...