
سیده مریم طیار
خلاصه قسمت قبل: در قسمت قبل خواندیم که استاد دواتگر و شاگردش در کارگاه سماورسازی مشغول صحبت درباره چگونگی دریافت سفارش تولید سماور هستند. استاد از احضار محترمانهاش به پایتخت گفت و اینکه چگونه امیرکبیر او را تحویل گرفته و با عزت و احترام با او برخورد کرده. بعدش سماوری را نشانش داده و همه اجزائش را برای استاد دواتگر توضیح داده و دست آخر از او پرسیده که آیا میتواند نمونهاش را بسازد یا خیر؟ و استاد دواتگر هم گفته: بله. البته که میتوانم بسازم. و حالا ادامه این ماجرای واقعی تاریخی را با هم میخوانیم:
قسمت دوم
استاد دواتگر نگاه محبتآمیزی حواله شاگردش نمود و به ادامه سخنش پرداخت: «امیر گفت چنانچه سماوری نظیر این سماور بسازی، امتیاز ساخت و پرداختش را که سرمایه و ثروت نیکویی برایت خواهد بود، به تو خواهم داد.» استاد دواتگر بعد از این حرف، نفس عمیقی کشید و گفت: «بعدش چند اشرفی به حقیر مرحمت فرمود تا بتوانم مواد اولیه ساخت یک سماور را در تهران فراهم نمایم.»
شاگرد با تعجب پرسید: «استاد جان! از شما در حیرتم! چگونه در میان شهری غریب توانستید به سرعت وسایل ساخت و پرداخت یک سماور را فراهم سازید؟»
استاد دواتگر خندید و گفت: «آنقدر هم که به نظر میرسد غریب نبودم. عموی عزیزی دارم که سالهاست در پایتخت روزگار میگذراند و در دکان محقرش به دواتگری مشغول است. او را یافتم و از ابزار و امکانات دکانش در ساخت و پرداخت سماور سفارش امیر استفاده نمودم و در عرض هفت روز سماوری ساختم که از هر جهت مطابق با نمونه اصلی بود. پس از آن، هر دو سماور را در بغل گرفته و به سوی خانه امیر حرکت کردم. باز امیر در نهایت احترام با حقیر رفتار نمود و با شوق به ساختهام نگریست.»
شاگرد پرسید: «حتم دارم امیر از دیدن سماورتان بسیار متعجب شدهاند. درست است؟»
استاد دواتگر با افتخار گفت: «امیر هر دو سماور را به دقت بررسی فرمود و سپس آفرینها گفت و تحسینها نمود و بسیار دلشاد گردید. پس از آن، امر فرمود هر دو سماور ر به دکان بازگردانم و روز بعد در وقت معینی دگرباره با هر دو سماور در دیوانخانه سلطنتی به حضورشان شرفیاب شوم.»
شاگرد گفت: «پس اینگونه شد که نان ما در روغن افتاد؟!»
استاد دواتگر خندید و گفت: «البته نه به این سادگی!»
ـ پس چگونه استاد؟!
ـ حالا گوش فرا ده تا بقیهاش را بگویم.
ـ هر دو گوشم با شماست.
ـ امیر وقتی گفت فردا با هر دو سماور در دیوانخانه سلطنتی حاضر شو، اضافه فرمود: "فردا که آمدی، وقتی با من روبهرو شدی، چند دقیقه ساکت باش و فقط بایست، سپس با صدای بلندی من را مخاطب قرار بده و بگو: ای وزیر ایران! ای امیرکبیر! آیا میخواهی با صنعتگران و کارگران این مملکت اینگونه رفتار نمایی که چند دقیقهای بیایند و مثل من اینجا بایستند و تو هیچ توجهی به ایشان نکنی و مشغول سایر امور مملکتی باشی؟»
شاگرد گفت: «حقیقتا؟! امیر این را از شما درخواست نمود؟»
ـ آری، شخص امیرکبیر فرمود آنگونه رفتار کن و اینگونه بگو.
ـ شما چه کردید؟ گفتید؟
ـ همانوقت به امیر عرض کردم: «قربانت گردم حقیر جرأت ندارم چنین جسارتی به محضر شما بنمایم. بنده را معاف کنید...» ولیکن امیر نگاه بسیار پر ابهتی به من نمود و فرمود: «دستور تو همین است که گفتم و شنیدی.»
شاگرد لبش را گزید و منتظر شد ببیند استادکار در ادامه چه تعریف میکند.
استاد دواتگر گفت: «من بسیار مرعوب کلام نافذ امیر گشتم و به اشاره امیر از جایم بلند شده و همراه با سماورها از محضرشان مرخص گردیدم. روز بعد که در موعد مقرر به حضور رسیدم، امیر از همان ابتدای ورود متوجه حضورم شد ولیکن التفاتی نکرد و خویشتن را به خواندن مکتوباتی که به حضورش آورده بودند مشغول نشان داد تا حقیر کاری را که مأمور به انجامش بودم به سرمنزل مقصود برسانم. حقیر نیز پس از کمی مکث، خطابهای خواندم و همانگونه که امیر دستور فرموده بود، با لحنی سرزنشبار ایشان را مخاطب سخنم قرار دادم. امیر بلافاصله بعد از سخن حقیر، از جای خویش برخاست و در حضور آن همه اعیان و اشرافی که در خدمتش بودند شخصا به طرف حقیر آمد و بسیار عذرها خواست و تا میانه راه برای گرفتن و دیدن سماورها جلو آمد و سماورها را با دست مبارکش از حقیر گرفت. سپس به دقت نگاهشان نمود. آنگاه رو به سایر حاضران نمود و سماورها را نشانشان داد و از ایشان خواست که هر کدام بگویند کدامیک از سماورها ساخته دست حقیر است و کدامیک آن سماوری است که از امپراطوری تزارها به کشور وارد گشته است؟ جالب این بود که اکثر حاضران قادر نبودند بگویند کدام سماور ساخت ایران است و کدام ساخت روسها؟ این بود تا اینکه حقیر، خود علامت سماور ساخت دست خود را نشان دادم. سپس آب و آتشش کردم و جلوی روی همهشان امتحانش نمودم.
شاگرد با نگاهی که نشان میداد به استادش افتخار میکند به او خیره مانده بود و گوش میداد.
استاد دواتگر گفت: «بعدش امیر با محبت و مهربانی بیحدی از حقیر پرسید: "مزد و قیمت مواد سماور شما چقدر تمام شده است؟" عرض کردم: «سه تومان، قربانت گردم.» امیر به یکی از منشیهای مجلس امر کرد که فرمان امتیاز سماورسازی را به نام این استادکار بنویسید و اضافه کنید که تا پانزده سال در داخل تمام مملکت ایران، این امتیاز مخصوص اوست و هیچ کسی حق ندارد بدون اجازه و رضایت او سماور بسازد. ضمن اینکه خود استادکار هم نباید هر سماور را بیشتر از سه تومان و نیم بفروشد.»
شاگرد باز از جایش بلند شد و تعظیم بلندبالایی کرد و گفت: «چشم قربان. اطاعت امر میشود.»
استادکار گفت: «بعدش هم امر کرد نامهای به حاکم شهرمان بنویسند که هر مکان مناسبی را که حقیر تشخیص دادم خریداری گردد و هر گونه که صلاح دانستم آن مکان ساخته شده و به حقیر واگذار گردد تا کارگاه سماورسازی باشد. سپس دستور داد هر مبلغی که برای ابزار و وسایل دواتگری نیاز داشته باشم به حقیر پرداخت نمایند و این پرداختها را از حساب دولت انجام دهند و دِینی به گردن حقیر نباشد. ضمن آنکه اجازه و اختیار داده شد هر کسی را که از همکاران و شاگردان مناسب تشخیص دادم در کارگاه سماورسازی به کار بگمارم.»
شاگرد از شدت هیجان از جایش بلند شد و شروع کرد به راه رفتن در طول و عرض کارگاه و در ضمن راه رفتن گفت: «احسنت به امیر! بارکالله به امیرکبیر! به این میگویند یک کار درست و حسابی! استاد جان اگر نمیگفتید هم میتوانستم حدس بزنم که امیر اینهمه ملاطفت در حق شما و ما کرده باشد. اصلا اِند وزیر اعظمی همین است به خدا... آن از احداث دارالفنون که دارد در تهران بنا میشود و شنیدهام میخواهند آنجا مهندس و طبیب و مترجم و حقوقدان و دبیر و افسرهای نظامی تربیت کنند، یعنی قرار ا ست آدمهای این مملکت، خودشان همهفن حریف شوند، این هم از وضعیت صنعتمان که چنانچه همه مصنوعات را همچو این سماور خودمان ساخته و پرداخت کنیم، دیگر هیچ نیاز نمیشود که دستمان جلوی دیگران دراز باشد. حال، این دیگران چه روس باشند، چه انگلیس و چه هر اجنبی دیگری... از بابا جا و مکان هم که خدا را صدهزار مرتبه شکر که رایگان و بیمنت بهمان داده شده است، و الّا ما فقیر فقرا که میراث و سرمایهای نداریم تا بخواهیم چنین کار و کاسبیهای بزرگی راه بیندازیم!»
استاد دواتگر گفت: «آری! خدا خیرش بدهد. حقیر تهران که بودم شنیدم امیر دستور داده زینپس رخت و لباس افسرها و سربازهای ایرانی فقط باید از پارچه ایرانی دوخته شود و لاغیر.»
شاگرد از خوشحالی دستانش را به هم زد و گفت: «آفرین به امیر. این یعنی اینکه بعد از این نساجی مملکت رونق میگیرد و دست به دامان هند و عثمانی و دیگران نمیشویم. آفرین... آفرین.» بعدش شروع کرد با انگشتانش بشکن زدن و زیر لب آواز خواندن: «ایران گلستان میشود ای خدا، ایران گلستان میشود... مملکت آباد میشود ای خدا، مملکت آباد میشود...» بعدش گویی که چیزی یادش افتاد باشد فریاد زد: «استاد! چیزی نمانده ثروتمند شویم! با اینکه تاکنون طعم ثروت را نچشیدهام ولی گمان میکنم خیلی خوب باشد! مخصوصا اگر با دسترنج خودت آن ثروت را به دست آورده باشی و بتوانی سرت را بالا بگیری و با عزت و آبرو زندگی کنی.»
استاد دواتگر گفت: «آری، خیلی خوب است. اگر امیر به همین شیوهای که تاکنون مملکت را در کِسوت وزیر اعظمی اداره فرموده، به ادای وظیفهاش در قبال این آب و خاک ادامه بدهد، امید است که دیگر شاهد هیچ عهدنامه ترکمانچای دویّمی در تاریخ سرزمینمان نباشیم.»
شاگرد گفت: «این نهایت آرزوی ماست استاد... امید داریم که امیر همچنانی که در این سه سال و اندی توانسته اینمیزان از خدمت را به نفوس و سرزمین ایران بنماید، بتواند تا سالیان سال هم به خدمت و آبادانی بپردازد و مملکت ایران را به گلستانی در خور مردمان مسلمانش تبدیل نماید.»
استاد دواتگر گفت: «آری امید است به همین که گفتی. امیر هنوز خیلی جوان است و به گمانم بیش از چهل و پنج سال از عمرش نگذشته باشد... و در این سن اندک، بسیار لایق و تیزهوش و کاردان است... مرحبا بر پروردگاری که چنین بنده نیکویی را آفرید و به ما ارزانی داشت.»
شاگرد خواست چیزی بگوید که درب کارگاه با خشونت کوبیده شد. او هم مثل استاد تعجب کرد ولیکن ضمن اینکه میرفت تا درب را باز کند گفت: «این هم از سه استاد غایبمان! عاقبت آمدند.» و زیر لب گفت: «فقط نمیدانم چه شده که اینگونه درب را با شدت و حدّت میکوبند؟!»
وقتی شاگرد درب کارگاه را باز کرد، دو نفر مأمور حکومتی کنارش زدند و با خشونت تمام وارد کارگاه شدند و در حالی که اطراف کارگاه را با چشمانشان زیر و رو میکردند پرسیدند: «این کارگاه به دست چه کسی سپرده شده؟»
استاد دواتگر گفت: «این کارگاه در اختیار حقیر گذاره شده است.»
یکی از مأمورها بیمقدمه برگهای را جلوی استادکار گرفت و گفت: «موعد این قبض به سر آمده. مبلغ مندرج در آن را پرداخت میکنی یا به میل خودمان از داراییهای کارگاه برداریم؟»
وقتی استاد دواتگر برگه را دید، گفت: «اشتباه فاحشی رخ داده! کسب و کار ما در اینجا از طرف دارالحکومه ضمانت شده. ما از پرداخت هر گونه وجهی به حکومت معاف شدهایم. در حقیقت این کارگاه و ابزار و وسایل به صورت رایگان به ما سپرده شده تا...»
مأمور حکومتی ضربه محکمی به سینه استاد دواتگر زد. استاد پنج شش قدمی به عقب پرت شد. مأمور گفت: «هه! چه خوابهای خوشی در سر داری!... دیگر تضمینی در کار نیست. آن کسی که ضامنت شده بود الحال خودش به ضامنی دُمکلفتتر از خویش نیازمند است!» سپس پوزخندی زد و گفت: «که البته چنین کسی هم در کل مملکت نمیتواند بیابد. از خویش دمکلفتتر تاکنون نبوده و نیست.»
استاد دواتگر در این سمت کارگاه و شاگرد در آن سمت کارگاه، مات و مبهوت، حیران شدند. مأمور گفت: «میخواهی بگویی که نمیدانستی امیر از کار برکنار شده؟! البته حق داری. بسیارند کسانی که هنوز نمیدانند... ولی ما به دانستن و ندانستن شما کاری نداریم. ما طبق دستور عمل میکنیم... زود بساطتان را از این ملک جمع کنید. همه مصنوعاتتان از همین دم، به نفع حکومت و دربار مصادره میشود.»
با شنیدن این جملات، شاگرد بر سرش کوبید و گفت: «بدبخت شدیم... خاک بر سر شدیم... به خاک سیاه نشستیم ای خدا...»
نیرو و توان پاهای استاد دواتگر تحلیل رفت و نقش بر زمین شد. در حالیکه جمع شدن تکههای منفصل سماورها توسط مأموران حکومتی را نظاره میکرد، زیر لب زمزمه کرد: «یک نفر آدم نیکگوهر هم که داشت مخلصانه این مملکت را از وابستگی به شرق و غرب و از زیر یوغ روس و انگلیس میرهانید، نگذاشتند... وای به حال ما! وای به حال این مملکت...» سپس، سرش را بین دستانش گرفت و دعا کرد: «بارالها! خودت به دادمان برس! و کسی را بر ما و این مملکت حاکم کن که قدر نفوس و آب و خاکش را بداند و به هیچ اجنبی خدانشناسی اعتماد نکند...»
پایان
* برگفته از کتاب «نامههاي اميركبير به انضمام نوادر الامير»، تصحيح و تدوين از سيدعلي آلداود، صفحات 308 تا 311.