کد خبر: ۳۷۱۱
۱۳۹۹/۰۴/۲۵ ۱۶:۰۲
سحر، دختر پر جنب و جوش

«سند»

سید مهدی طیار

تصویرساز: ‌یاسمن امامی

سحر تازه بعد از این‌که از جلسه امتحان بیرون زد، متوجه شد چند دقیقه هم اضافه نشسته بوده و طفلک مراقبین حق داشته‌اند که می‌خواستند برگه‌اش را از چنگش دربیاورند و دستش را از آن کوتاه کنند. البته به هر حال امتحان که سر موقع شروع نشده بود. تأخیرش را باید لحاظ می‌کردند یا نه؟! آن مدت‌زمانی که صرفِ پخش‌شدن سوالات اشتباهی امتحان چند روز بعدی‌شان و بعد دوباره جمع‌کردن‌شان و رفتن و آوردنِ سوالات امتحانِ فعلی شد، چه؟!

با این افکار، نه تنها وجدانِ سحر آرام گرفت؛ بلکه حالت متوقعی هم در او پدیدار شد؛ که اگر می‌توانست انرژی توفنده آن را در گوشه‌ای از درونش ذخیره کند، می‌شد بعدها برای امر مهمی از آن بهره برد. حیف که همه‌اش در گیجیِ ناشی از برخاستن از سر جلسه امتحان تحلیل رفت و محو شد.

بچه‌ها دسته دسته در راه‌پله جلساتی داشتند و همین‌طور که در پله‌ها پایین می‌رفتی، با تنی چند از آنان روبرو می‌شدی. سحر خودش آن تک‌سوالِ لورفته امتحانِ بعدی، یعنی مدیریت عمومی را، از بیخ و بن فراموش کرده بود؛ اما امید داشت حافظه جمعی کلاس آن را به خوبی به یاد داشته باشد.

در همین افکار بود که مشاهده دست و بازوی عسل توجهش را جلب کرد. او با آب و تاب داشت با بهار و نسترن صحبت می‌کرد و از حرکات دست هم برای توضیح‌دادن بهره می‌جست و هر وقت دست چپش را بالا می‌رفت و آستین گشاد آن می‌افتاد، تقلب‌هایش رو می‌شد. و چه ضایع بود که رحم نکرده و آن بازو را تا بیخِ مچ نوشته بود. یعنی امکان داشت سوالِ لورفته را هم یک گوشه کنارِ همین تقلب‌ها یادداشت کرده باشد؟ یا جای خالی در آن‌جا برایش باقی نمانده بوده؟ بررسی‌اش ضرری نداشت. سنگ مفت؛ گنجشک مفت‌تر.

سحر، همین‌طور که به سمت عسل می‌رفت، به این هم فکر کرد که اضافه‌وزن و قد کوتاه، چقدر عسل را مساعدِ تقلب کرده. وقتی چاقالو باشی، بازویت پهنای بیشتری برای جادادن تقلب دارد. قدکوتاهی هم کمک می‌کند دست و پا به سر و چشم نزدیک‌تر و دردسترس‌تر باشند؛ وگرنه آدم قدبلند تقریبا باید لوله شود و در خود بپیچد تا بتواند وضعیتی مناسبِ تقلب به خود بگیرد. لاغرها حتی راحت نمی‌توانند پشت خودشان قایم شوند و آزادانه با تقلب‌هایشان خلوت کنند. مثلا همین بهار که این‌طرفِ عسل بود. آن‌قدر قلمی است که برای تقلب حتما نیاز دارد مانتوی گشادی بپوشد که نمی‌پوشد.

وقتی سحر به آن‌ها رسید و حرف سوالِ لورفته را پیش کشید، عسل پوزخند زد:

- اینو! هنوز خبر نداره!

سحر به این فکر کرد که چشم‌های کشیده عسل، چه کمک بزرگی برای خواندن سطرهای طولانی تقلب در لحظه کوتاه می‌تواند باشد. صورت گوشتالوی او هم باعث تنگ شدن چشم‌ها می‌شد، که می‌توانست تمرکزش روی خطوط نوشته را افزایش دهد.

نسترن برای دک‌کردن مزاحم، به کمک شتافت: گروه رو چک نکرده‌ی؟

ابروهای سحر بالا جهید. چه جالب! پس سوال مذکور، در پیام‌رسان، داخل گروهِ کلاس گذاشته شده. خیالش راحت شد و داشت از آن‌ها جدا می‌شد که یک‌دفعه چشمش گیر کرد. ناخودآگاه دست برد و بازوی تقلب‌نشانِ عسل را روی هوا گرفت. چشم‌های تَنگِ عسل تا جایی که امکان داشت، گشاد شد:

- آی!

سحر بی‌توجه به ناله عسل، سرش را خم کرد تا زاویه خطِ نگاهش با زاویه بازو مطابقت بیشتری پیدا کند. بعد مشغول خواندن تقلبِ روی بازو شد. گاهی با سر تأیید می‌کرد و گاهی اخم‌هایش درهم می‌رفت. در آخر افسوس خورد:

- ای داد بی‌داد! این آخری رو یادم نیومده ننوشته‌م.

وقتی سحر انگشتانش را شل‌تر کرد، عسل با دمقی بازویش را از دست او درآورد. شاکی هم بود:

- تاریخ‌مصرفِ اینا تموم شده.

سحر کم نیاورد:

- پس بهتره زودتر پاک‌شون کنی، وگرنه اگه یه مراقب رد شه چشمش بیفته کارِت تمومه.

پاسخ عسل خودش پدیده‌ای بود که می‌شد با آن چند ساعت در تعجب ماند:

- الان که امتحان تموم شده دیگه هیچ کاری نمی‌تونن بکنن.

همین‌طور که سحر از آنان جدا می‌شد و سر در گوشی‌اش می‌کرد، صدای تودماغی بهار را شنید که انگار تازه یاد نکته‌ای افتاده که به عسل گوشزد کند:

- اگه زودتر پاک نکنی، به این راحتی‌ها پاک نمی‌شه ها. اونوقت برا امتحان بعدی کجا می‌خوای بنویسی.

پیام‌ها در گوشی سحر غوغا می‌کردند؛ اما او یک‌راست رفت سراغ گروهِ کلاس. صفحه را بالاپایین کرد و چشم گرداند. خبری نبود که! به جز تعدادی چتِ حرف مفت، فقط دو تا عکس آپلود شده بود که معلوم نبود چه هستند. سحر از روی ناچاری لمس‌شان کرد تا بیایند و ببیند چه‌اند.

وقتی عکس‌ها از پسِ پرده هویدا شدند، انگار دو پتک همزمان از دو سو به کاسه سرش خورد و جمجمه‌اش را مثل ناقوسی به ارتعاش و دیوانگی واداشت. گونه‌هایش گزگز کرد. حتی یک لحظه چشم‌هایش سیاهی رفتند؛ ولی بعد برگشتند تا دوباره ببنند و باور کنند: این‌ها که عکسِ برگه‌های امتحانی مبانی مدیریت و مدیریت عمومی هستند! یکی همانی که الآن امتحانش را دادند و دیگری همانی که اولش اشتباهی توزیع شد، یعنی همان که چند روز دیگر امتحانش است!

برگه سوالات درسِ مدیریت عمومی را با دقت چک کرد. حتی تاریخش هم برای چند روز بعد بود. با دلواپسی نمرات سوال‌ها را شمرد تا ببیند این‌ها همه سوالات هستند یا نه. همه بودند. جمع نمرات بیست بود. شعف زایدالوصفی در رگ‌هایش منتشر شد و ریشه دواند؛ انگار آب معدنی تگری گوارایی را سرکشیده باشد.

حالا معلوم شد بچه‌ها چرا این‌قدر سرخوشند: سوالات امتحانِ بعد را دارند و نفری یک بیست در کارنامه‌شان می‌بینند. خودِ سحر هم انگار بعد از کوفتگی امتحان امروز، حالا داشت رو می‌آمد و پوست‌اندازی می‌کرد.

عکس‌ها را بار دیگر نگاه کرد. یکی از بچه‌ها، از سمانه فوروارد کرده بود. شمّ کارآگاهی سحر، ناخودآگاه واداشتش دنبالِ سمانه برود.

سمانه یک گوشه یک پاگرد با شیدا مشغولِ صحبت بود. حال دگرگونی هم داشت. صورت پهنش وارفته به نظر می‌رسید و انگار دماغش پخ‌تر از همیشه بود. لب می‌گزید و ابروهای کشیده‌اش علائم نگرانی ساطع می‌کردند. چشم‌های گربه‌ای شیدا روی او قفل بود. سحر به میان‌شان شلیک شد.

- عکسا کارِ تو بوده؟

سمانه یک‌دفعه گیر کرد. تضادی بین او و سحر مشهود بود: شعفِ وجودی سحر کجا و چهره ماتم‌زده سمانه کجا!

سحر متعجب از سکوتِ غم‌‎اندودِ پیش‌آمده، توضیح داد:

- از تو فوروارد شده.

و نگاه سرشار از پرسشش، بعد از سمانه به سمت شیدا چرخید؛ مگر او نم پس دهد. در صورت کوچک و نقلی شیدا، آرامشی همراه با نوعی جدیت در اهتزاز بود؛ مثل قلعه‌ای بالای کوه، که فتح‌کردنش سخت باشد.

وقتی سحر دوباره به سمانه نظر انداخت، نگرانی او را بیشتر دید.

شیدا لب وا کرد:

- می‌ترسه قضیه لو بره. بعد پی‌اش رو بگیرن بفهمن سوال‌های لورفته، از طرفِ سمانه فوروارد شده.

- چرا باید لو بره؟

- خب چند روز تا امتحان مونده. تو این مدت ... این‌همه آدم ...

سحر پر از باور گفت:

- هیشکی لوش نمی‌ده. مگه کسی دیوونه‌ست؟!

شیدا با اطمینان گفت:

- دیوونه که کم نداریم.

- آره، دیوونه زیاده؛ اصلا تو بگو کلِ کلاس! اما از این نوع نه. هیشکی لو نمی‌ده. همه از خداشون بوده.

سمانه امیدوارانه به سحر نگاه کرد. سحر با چشم‌هایش به او اطمینان داد که خیالش راحت باشد. سمانه کم کم شروع کرد به راحت نفس‌کشیدن؛ انگار خودروی تصادفی را جمع کرده باشند و راه باز شده و ترافیک به سرعت در حالِ تخلیه باشد.

سحر کنجکاو بود قضیه از کجا آب خورده بوده:

- اصلا چی شد تو اون هیری‌بیری دست به همچین حماسه‌ای زدی؟

سمانه روراست جواب داد:

- من همون اولش از برگه‌هه عکس انداخته بودم. برا آرشیوم.

- آرشیوِ چی؟

- که به جزوه‌م ضمیمه کنم. آخه جزوه بدون سوالاتی که ازش طرح شده که کامل نمی‌شه. همه هدفِ جزوه برای همین سوالاته. کل جزوه یه طرف، سوال‌ها هم یه طرف. دیدی که، فقط هم از سوالایی که اشتباهی پخش کردن عکس نگرفته‌م که، از سوالای امروز هم عکس گرفته‌م. برا تکمیلِ جزوه‌م لازم بود.

سحر یاد جزوه کلان و چندجلدی سمانه افتاد. احتمالا از تاریخ‌تمدن ویل‌دورانت هم حجیم‌تر بود. در تأیید سمانه، البته به شوخی گفت:

- آره، مثل این‌که یه کتاب پژوهشی، اصلی‌ترین سندش رو کم داشته باشه.

سمانه خوش‌خیالانه فکر کرد سحر جدی می‌گوید. سحر، انگار که یادِ چیز دیگری افتاده باشد، اضافه کرد:

- آخه پس خودت که از این جزوه می‌گیری که!

و به شیدا اشاره کرد. سمانه گفت:

- جزوه شیدا رو برا خوندن می‌خواستم. جزوه خودم رو که نمی‌شد شب امتحان خوند.

- ولی باید کاملش می‌کردی؟

سمانه، انگار که نکته واضحی مطرح شده باشد، با سر تأیید کرد.

سحر بعید نمی‌دانست از تعجب شاخ درآورده باشد و چه بسا اگر در آن لحظه می‌رفت از کله‌اش سی‌تی‌اسکن می‌گرفت، یک جفت زائده رعنا روی جمجمه‌اش در عکس به چشم می‌خورد؛ که پزشکان را در تشخیص دچار چالش می‌کرد.

گزارش خطا