کد خبر: ۳۶۹۸
۱۳۹۹/۰۴/۲۴ ۱۱:۰۶

مل‌مل خانم

گلاب بانو

عروسک جان

اصلا این راهش نبود؛ من را ساعت‌‌ها می‌‌گذاشت درست در مرکز دیدش و نگاهم می‌‌کرد. معذب بودم و حواسم پرت می‌‌شد از این‌که کسی این همه نگاهم کند، به مو‌هایم خیره شود، به انگشت‌هایم، به دست‌هایم، به پا‌هایم. یک برنامه غذایی بلند بالا داشتم و از زمان چشم باز کردن این برنامه را باید رعایت می‌‌کردم. هر روز برنامه عوض می‌‌شد و برنامه دیگری با دقت نوشته می‌شد. در این برنامه مقدار و اندازه و حجم و جنس و رنگ غذایی که می‌خوردم معلوم بود. این‌که چه موقع از روز چقدر آب بنوشم. حتی در برنامه آمده بود؛ یک قاشق بستنی بین ساعت‌‌های ده تا دوازده ظهر!

به یک قاشق بستنی نگاه می‌‌کردم که برایم می‌‌گذاشت و بعد با لبخند می‌‌گفت که بیا برش دار، آماده است! مقدار کمی ‌‌هم پودر پسته و چند دانه کنجد و چند دانه خرفه هم رویش می‌‌پاشید. اگر هر کدام از آن‌ها زیاد می‌شد عوض می‌‌کرد و یک قاشق دیگر بستنی برمی‌داشت و دوباره رویش را تزئین می‌‌کرد. بستنی طعم خوبی داشت، خیلی خوب! با نوک قاشق ضربه‌ای به حجم کم بستنی توی بشقاب کوچک می‌‌زدم و روی زبان نگه می‌‌داشتم. می‌خواستم آنقدر که در تصور دارم خورده باشم نه آنقدر که برایم ریخته شده. همان مقدار کم را بار‌ها و بار‌ها می‌‌چشیدم و زود تمام می‌شد.

من اجازه نداشتم سراغ یخچال بروم. تنها کسی که می‌توانست در یخچال را باز کند او بود. میزان خوابیدن، ورزش کردن و درس خواندن دست خودم بود اما در آن‌ها هم نمی‌توانستم زیاده‌روی کنم. همه چیز اندازه داشت و از آن میزان مشخص نه کمتر می‌شد و نه بیشتر.

با هم خرید می‌‌رفتیم و توی هر مغازه بیشتر از ده دست لباس را امتحان می‌‌کردیم. چشم‌های درشتش روی صورت برق می‌‌زد و چروک زیر چشم‌ها کش می‌‌آمد و تا زیر ابرو می‌‌رفت. ذوق زده می‌‌شد و رنگ دیگری برمی‌‌داشت و دوباره!

خودم اصلا دلم نمی‌‌خواست این همه لباس را امتحان کنم. دلیلش را هم نمی‌‌دانستم برای چه باید آن همه لباس می‌‌پوشیدم و در می‌‌آوردم و نمی‌‌خریدم. از مغازه‌دار‌‌ها اجازه می‌‌گرفت که با لباس از من عکس بگیرد. بیشترشان اجازه می‌‌دادند. وسواس عجیبی داشت. تعداد مو‌های ریخته شده از سر من را می‌‌شمرد از لابلای برس مو‌ها را جدا می‌کرد و طبق آن دمنوشی، چیزی به محتویات اندک داخل معده من اضافه می‌‌کرد.

مو‌هایم بلند بودند و پرپشت و لخت، خودش هر روز چند بار شانه را برمی‌‌داشت و شروع می‌‌کرد با دقت به شانه کردن مو‌های من. هرکس ما را می‌‌دید حسرت می‌خورد و می‌گفت: خوش به حالت که کسی این‌طوری از تو مراقبت می‌‌کند. این‌طوری حواسش به تو هست. قدرش را بدان .

من قدرش را می‌‌دانستم اما اصلا این راهش نبود که دست از سر من برندارد. شب بار‌ها و بار‌ها به من سر می‌زد و در طول روز هر کجا که می‌‌رفتم، هر کجا از دور یا نزدیک، درست پشت سر من یا کنار من می‌آمد. خسته که می‌شد، نفسش می‌‌گرفت و می‌برید؛ مانند کیسه بزرگی که پر از شن شده باشد، موقع راه رفتن بدنش تکان می‌‌خورد. خودش چاق بود و سنگین، برعکس من که استخوان‌های ترقوه‌ام بیرون زده بود و دنده‌‌هایم از روی پوست قابل شمارش بود برعکس من مو‌هایش را از ته ته زده بود و چیزی به اسم یک دسته مو هیچ وقت روی سرش نبود. آن پوشش گیاهی شکل اندک که افتاده بود روی سرش مو نبود؛ رشته‌‌های نازک و بیمار رنگ شده یا نشده‌ای تنک و خلوت در پیشانی و پر پشت‌تر در اطراف گردن و گوش‌‌ها، بیشتر شبیه مرد‌های چاق بود تا زن‌‌های چاق! جلوی سرش داشت کاملا خالی می‌‌شد. حواسش به هیچ خوراکی نبود. ناخن‌‌های دستش شکسته بودند. هرگز به خودش زیاد نمی‌رسید، همان حد متعارفی که کسی رو برنگرداند و نگوید کثیف است. تا هفت هشت سالگی من را بغل می‌‌کرد و این‌طرف و آن‌طرف می‌‌برد. آن موقع‌‌ها فکر می‌‌کردم پا ندارم یا فلج هستم و اگر مدت زیادی راه بروم پا‌هایم کنده می‌‌شوند و می‌‌افتند. سفارش می‌‌کرد توی مهدکودک زیاد راه نروم. زیاد ندوم و با بچه‌‌های دیگر از نزدیک بازی نکنم. سفارش می‌‌کرد به معلم مهدکودک که مخصوصا مراقب من باشد.

برای مربی مربا می‌‌آورد و کادو و شیرینی که هوای من را بیشتر داشته باشد و بعد خودش می‌‌نشست به تماشا از پشت شیشه بزرگی که محل رفت و آمد والدین را از بچه‌‌ها جدا می‌‌کرد.

مربی پرسیده بود: بچه مشکلی دارد که بغلش می‌‌کنی و می‌‌آوری؟

گفته بود: البته که ندارد. ولی بچه است نمی‌‌تواند زیاد راه برود و زمین می‌خورد!

مربی از این حرف خیلی تعجب کرده بود. زمستان و تابستان من را در آغوش این‌طرف و آن‌طرف می‌برد. من دوست داشتم خودم راه بروم در کنارش، دستش را تو دستم بگیرم و مثل باقی بچه‌‌ها که همراه مادرانشان به مهد و مدرسه می‌‌آیند، خودم راه بروم. اما نمی‌‌گذاشت. چند قدم که می‌‌رفتیم بغلم می‌‌کرد. می‌‌گفت که خسته می‌‌شوی و پا‌هایت درد می‌‌گیرد. نفست می‌گیرد. دست‌هایت اذیت می‌‌شود.

خودش بیشتر اذیت می‌شد. کمر درد داشت. دکتر کمرش را که معاینه کرد گفت: نباید چیز سنگین بلند کنی. گفت: نمی‌کنم!

به نظر او من وزنی نداشتم. سال دوم دبستان گریه کردم و چند روز تب کردم. خجالت می‌کشیدم جلوی بچه‌‌ها و مادر‌هایشان مرا بغل می‌کرد و از زمین بلند می‌کرد و با خودش می‌برد. می‌توانستم مثل دیگران راه بروم. زنگ‌های ورزش می‌دویدم؛ نه پایم درد می‌‌کرد و نه کمرم مشکلی داشت. دست و پا می‌زدم که مرا زمین بگذارد. صورتم را می‌‌بوسید و سرم را روی شانه‌اش می‌‌گذاشت و می‌گفت که تا خانه بخوابم. من خوابم نمی‌برد و به صدای کمرش گوش می‌کردم که خرد می‌‌شد و دلیلش را نمی‌فهمیدم .

می‌گفت: من تنها تو را داردم و نمی‌خواهم بلایی سر تو بیاید. من را می‌گذاشت جلوی آینه و موهای بلندم را مرتب شانه می‌زد و می‌‌بست، لباسم را عوض می‌‌کرد و ناخن‌هایم را بادقت و حوصله لاک می‌زد. به من می‌‌گفت عروسک جان!

همدم

مل‌مل خانم مال من نبود. مال خواهر بزرگترم بود که حالا داشت می‌رفت دبیرستان. اسم نداشت. اصلا عروسک من که شد اسم گذاشتم برایش. یک چشمش افتاده بود و موهایش کنده شده بود. من با کاموا‌های بافتنی مادر برایش مو گذاشته بودم. کامواها هر کدام به یک رنگ بودند و مل‌مل خانم خیلی خوشگل شده بود. به جای چشمش هم یک کاغذ چسباندم، یک کاغذ که رویش عکس چشم را نقاشی کرده بودم، درست مثل آن یکی چشمش. کمی با آن فرق داشت، هم کاغذی بود و هم تکان نمی‌خورد ولی هر چه که بود از بی‌چشمی بهتر بود. مل‌مل را بردم پیش مادرم فکری برای چشمش بکند. گفت: بدون چشم نمی‌توانی این‌طرف و آن‌طرف پرتش کنی؟!

من اصلا مل‌مل را پرت نمی‌کردم؛ دردش می‌آمد. مادر گلوله پنبه‌ای کثیفی را برداشت و کمی آب دهان زد و بعد بین انگشتانش آنقدر قل داد تا سفت شد و گذاشت توی سوراخ حفره خالی چشم مل‌مل! گلوله چرک پنبه‌ای زشت بود و مل‌مل غصه می‌خورد و حالش بد بود. من آن نقاشی را چسباندم روی آن گلوله پنبه‌ای برآمده، دوباره لبخند توی صورت مل‌مل خانم دوید. به خودم قول دادم اگر یک روز یک عروسک دیگر داشتم که نوی نوی نو بود، قدرش را بدانم و مواظبش باشم.

خاله بازی

نیمه‌شب سکته کرده بود. بعد از رفتن پدر تنها بود. قبل‌ترش هم هر دو تنها بودند. پدر که ترکش کرد، تنها‌تر شد. چند روز زنگ زد و این‌طرف و آن‌طرف دوید بعد فکر کرد شاید این جدایی برای هر دوشان بهتر باشد، سکته کرد. افتاده بود توی بیمارستان و به زور نفس می‌کشید. دکتر گفته بود که دیگر نمی‌تواند راه برود. یک دستش را به کندی بالا می‌آورد و درد در تمام صورتش می‌پیچید. سفارش کرده بود توی انباری را بگردم و یک عروسک کهنه قدیمی را برایش ببرم. همه جا را گشتم و یک چیز پلاستیکی گنده پیدا کردم. زیر تمام اسباب و وسایل قدیمی بود. انگار پارچه‌ای را پیچیده بود دورش. برش داشتم. شبیه یک عروسک بود با موها و چشم و دست و پای عجیب و غریب.

گفته بود این را ببرم بیمارستان، می‌خواست کنارش باشد. اصلا نمی‌فهمیدم توی این سن این حجم زشت نامفهوم به چه دردش می‌خورد؟ پرستار ابروهایش را بالا کشید و نگاهی به عروسک انداخت و گفت: تکانش بده ببینم منفجر نشود! تکانش دادم. پرستار صورتش را عقب کشید، گرد و خاک نداشت چون لای پارچه پیچیده شده بود. اما پرستار طوری رفتار کرد که انگاری گرد و خاکش به آسمان هفتم بلند شده، با بی‌میلی و صدای نامفهوم گفت: می‌توانی ببری براش.

عروسک را که دید خوشحال شد. لبخند توی صورتش دوید. صورت بزرگش بعد از سکته ناقصی که زده بود بی‌خون بود. عروسک بدجوری شبیه خودش بود. به من گفت که اسم این مل‌مل خانم است. بهش قول داده بودم اگر خدا تو را به من داد مواظبت باشم. مل‌مل خانم و مادر خوابیده بودند کنار هم، بار اولی بود که من ازش مراقبت می‌کردم. موهای سپیدش بلند شده بود. بیرون رفتم و برایش رنگ مو خریدم و ناخن‌گیر و یک لباس گلدار سفید بلند و نشستم بالای سرش، شروع کردم به رنگ کردن موها. چشم‌هایش را باز کرد. گفتم حالا از این به بعد تو عروسک منی!

گزارش خطا