کد خبر: ۳۶۸۷
۱۳۹۹/۰۴/۲۴ ۱۰:۵۶
این داستان بر اساس یک واقعه تاریخی نوشته شده و مستنداتش موجود است.

سماورهای امیر

سیده مریم طیار

قسمت اول:

ـ بفرمایید استاد!

شاگرد این را گفت و کاسه آب را گرفت به طرف استاد دواتگرش که داشت کنج کارگاه سماورسازی، مخزن‌های آبِ جوش مخصوص سماورهای آماده‌شده را می‌شمرد: «نود و هفت، نود و هشت، نود و نه، و این هم مخزن صدم.»

ـ استاد جان! گویا چیزی نمانده که نان‌مان درون روغن داغی غوطه بخورد!

لبخندی بر لب استاد دواتگر ظاهر شد، کاسه آب را از دست شاگردش گرفت و گفت: «بگو إن‌شاالله.»

ـ إن‌شاالله استاد... إن‌شاالله...

استاد، بسم‌الله گفت و کاسه آب را در سه جرعه سر کشید. شاگرد دوباره لب به سخن گشود:

ـ استاد نمی‌دانید چه غلغله‌ای در دلم افتاده از فرط شوق و انتظار!

استاد چشم بر زمین دوخته بود و به سخن شاگردش گوش می‌داد.

ـ انتظار روزی را که می‌کشم که ساخته‌هایمان را ببریم در بازار و بفروشیم به مردم. بعدش هم کل بدهی‌هایمان را یکجا و بی‌معطلی به آشنا و غریبه و همسایه پرداخت کنیم و از زیر دِینی که در این چند صباح بر دوش‌مان سنگینی کرده، بیرون بیاییم.

استاد نگاهی به سرتاسر کارگاه سماورسازی انداخت و گفت: «حالا که تمام بخش‌های همه یکصد سماور تکمیل شده، وقت آن رسیده که اجزای منفصل هر صد سماور را به هم متصل کنیم و صد سماور کامل به دست آوریم. آن‌گاه می‌توان به فروش و به دست آوردن مسکوکات امیدوار بود. فی‌الحال کسی این مخزن‌ها و شیرها و لوله‌ها و پایه‌ها و ذغال‌دان‌های جدا جدا را از ما خریداری نمی‌کند. بر فرض هم که بکند قیمت نازل برایش می‌پردازد که نمی‌توان به آن دل بست!»

ـ بله استاد، درست می‌فرمایید.

بعدش فکری کرد و گفت: «استاد اجازه می‌فرمایید بساط چاشت را به راه بیندازم تا بعدش به امید خدا با شکم سیر و قوت کافی در بازو، شروع کنیم به تکمیل کار؟

استاد دواتگر نگاهی به آسمان کرد و گفت: «بهتر نیست صبر کنیم استاد کریم و استاد تقی و استاد قلی هم برسند؟»

شاگرد که بعد از اتمام حرفش و پیش از آن‌که استادش جواب بدهد، به طرف بساط سفره در گوشه دیگر کارگاه حرکت کرده بود، گفت: «می‌دانم که آن‌ها امروز کمی دیرتر از روزهای معمول خواهند آمد. وقتی که بیایند روز از نیمه گذشته و وقت چاشت سپری شده.» و به سرعت سفره حصیری را همراه با بقچه نان و پنیر برداشت و آورد روی سکوی گوشه کارگاه پهن کرد و سریع نشست. کاسه‌ای را از کوزه لب سکو آب کرد و شروع کرد به آب زدن به دو نان خشکی که از بقچه درآورده بود و وسط سفره گذاشته بود.

استاد دواتگر آبی به دستش زد، آمد و نشست کنار سفره. نگاهی به گوشه‌گوشه کارگاه انداخت. چشمش را دورتادور گرداند. بساط ریخته‌گری و آهنگری و مسگری را از نظر گذراند و گفت: «خدا به همه‌تان خیر دهد. سرافرازم کردید. چیزی نمانده که عاقبت به خیر و روسفید شویم.»

شاگرد خندید و گفت: «اگر استاد کریم اینجا بود یقینا کلاه پشمینه‌اش را روی سر حرکت می‌داد و می‌گفت: «خدا به شما خیر دهد که این کار را برای ما فراهم کردید. دور نیست آن روزی که از خجالت عیال و اولاد دربیاییم.» و احتمال می‌دهم استاد قلی هم سر آستین قبایش را بالا می‌داد و می‌گفت: «این شما بودید که اعتماد امیرنظام را جلب کردید. اگر شما نبودید، نه کارگاهی بود و نه سماوری و نه کاری برای ما.» حدس می‌زنم که استاد تقی هم در جواب دست می‌گذاشت روی سینه و به این وسیله و بی‌هیچ سخنی، ابراز ارادت خالصانه می‌کرد نسبت به شما.

استاد دواتگر لبخندی زد و گفت: «در این چند صباحی که در این کارگاه مشغولی، چه زیرکانه استادها را شناخته‌ای پسر!»

شاگرد بادی به غبغب انداخت و خندید.

چند لقمه‌ای نان و پنیر خوردند و باز شاگرد گفت: «استاد جان!» و جواب شنید: «جانِ استاد!»

شاگرد با اطمینان خاطر پرسید: «چه زمانی ماجرای سفرتان به تهران و چگونگی جلب اعتماد امیرنظام را برایم تعریف می‌کنید؟»

استاد دواتگر تکه نانی از نان جلوی رویش جدا کرد و گفت: «به وقتش پسر جان، به وقتش!»

شاگرد گفت: « وقتش چه روزی می‌رسد؟»

ـ آن روز که کار تمام شود.

ـ لطفا حمل بر جسارت نفرمایید استاد. ولی اگر نیک بنگرید الحال هم کار تمام شده. کافی است تکه‌های مجزای سماورها را به هم متصل کنیم تا سماورهایمان به کالای نهایی تبدیل شوند.»

بعد دستش را گذاشت روی زانوی استاد و گفت: «استدعا دارم از محضرتان استاد. کنجکاوی‌ام از حد برون رفته و کاسه انتظارم سرریز شده.»

استاد که اصرار شاگردش را دید و از طرفی هم در مقابل چشمانش حاصل تلاش‌های او و سایر همکارانش را ملاحظه کرد که در آن مدت کوتاه چه تلاش خستگی‌ناپذیری از خود نشان داده بودند و همه اجزای یکصد سماور اول را ساخته و پرداخته کرده بودند، تسلیم اصرار شاگردش شد و نقل ماجرای سفر تهران و دیدار با امیرنظام را آغازید:

ـ جانم برایت بگوید که: آن روز هم روزی بود شبیه هر روز دیگر خداوند... با این تفاوت که درست در وسط روز، از طرف دارالحکومه شهر، مأمورانی را به دنبال استادکارهای دواتگر شهر فرستادند که یکی از آن استادکارها هم من بودم...»

شاگرد در میانه حرف استاد قدم گذاشت و گفت: «این‌ها را که می‌دانم استاد جان! لطفا ادامه‌اش را تعریف بفرمایید...»

استاد لقمه نان و پنیری در دهان گذاشت و فرو داد. سپس ادامه داد: «بله جانم! می‌گفتم. در دارالحکومه گفتند در بین خودتان مشورت کنید و از بین خودتان بهترین استادکار را انتخاب کنید و به ما معرفی کنید. ما هم بین خودمان شُور کردیم و دستِ آخر دو نفر را انتخاب نمودیم که یکی از آن دو نفر، حقیر بود.»

شاگرد که با تحسین به استادش چشم دوخته بود گفت: «بعدش چه شد استاد؟»

ـ بعدش رفتیم نزد حاکم شهر... حاکم از ما دو نفر سوالاتی درباره کارمان و شیوه عمل‌مان پرسید و دستِ آخر آن یکی استاد را هم به خانه‌ فرستاد و حقیر را نزد خود نگاه داشت.

شاگرد هیجان‌زده گفت: «شما مایه مباهات ما هستید استاد. برای همین است که من همیشه می‌گویم: استاد ما لنگه ندارد در این روزگار.»

استاد دواتگر خودش را به نشنیدن زد و حرفش را ادامه داد: «حاکم به حقیر گفت: امیرنظام مرا مأمور کرده که بهترین استاد دواتگری را که در شهر داریم یافته و هر چه زودتر راهی پایتخت کنم تا به خدمتش شرفیاب شود؛ ولذا از همین‌جا یک قدم پس و پیش نمی‌گذاری و مستقیم به تهران رهسپار می‌گردی.»

شاگرد به علامت تأیید و تحسین سری تکان داد و مشتاقانه برای شنیدن ادامه ماجرا به خوردن چاشت ادامه داد.

استاد دواتگر ادامه داد: «ولی من نمی‌توانستم مستقیم از دارالحکومه بروم به تهران. این‌جا خانه و زندگی و اهل و عیال داشتم که جز من کسی را نداشتند و بی‌اطلاع رفتن و بی‌خبر گذاشتن‌شان دور از انصاف بود. نیز باید به وضع زندگی مادر پیرم پیش از عزیمت رسیدگی می‌نمودم و برایشان آذوقه و خورد و خوراک فراهم می‌کردم.»

شاگرد پرسید: «پس چه کردید استاد؟ نمی‌شود که خلاف امر حاکم رفتار کرد!»

استاد دواتگر گفت: «به حاکم گفتم که باید اول برگردم خانه و بعد از ظهر که آذوقه خانواده‌ام را تامین نمودم بازگردم و به سوی پایتخت حرکت کنم.»

چشم‌های شاگرد از ترس گشاد شد، لقمه در دهانش گلوله شد و گوش‌هایش را برای شنیدن ادامه ماجرا تیز کرد.

استاد دواتگر گفت: «حاکم گفت اصلا و ابدا نمی‌شود. از همین‌جا مستقیم می‌روی پایتخت و لاغیر. بعدش هم اضافه نمود: من خود به خانواده‌ات رسیدگی می‌کنم و برایشان آذوقه کافی می‌فرستم. تو فقط مستقیم حرکت کن به تهران. حتی به اندازه تعویض لباس هم وقت بازگشت به خانه‌ات را نداری.»

شاگرد گفت: «از همین‌جا معلوم می‌شود که کار امیر چقدر واجب بوده... بعدش چه شد استاد جان؟!»

ـ بعدش یکراست برایم اسب رهوار اجاره کردند و یک نفر حکومتی هم مأمور شد تا حقیر را مستقیم ببرد تهران. هزینه سفر را هم حاکم پرداخت فرمود.

ـ سؤالی بپرسم استاد؟

ـ بپرس!

ـ می‌شود بفرمایید چه مبلغی بابت هزینه سفر به شما پرداختند؟ البته اگر جزو اسرار نیست!

ـ چه اسراری پسر جان؟! پنج اشرفی طلا دادند که صرف خوراک خودم و اسبم شد.

شاگرد سری به نشانه تایید تکان داد و گفت: «خوب مبلغی بوده استاد!... تهران که رسیدید چه شد؟»

چشم‌های استاد دواتگر برقی زد و با شوق به ادامه سخنش پرداخت: «از دروازه‌های تهران که پا به درون گذاشتیم بی فوت وقت به سمت دارالخلافه حرکت کردیم. در دارالخلافه نیز یکراست به دیوان‌خانه سلطنتی وارد شدم و مکتوبی را که حاکم داده بود به یکی از ملازمان امیر تحویل دادم که به دست امیر برساند.»

ـ نمی‌دانستم که مکتوبی هم همراهتان بوده!

ـ بله بود. حاکم قبل از حرکتم و در همان مجلسی که آزمون استادی از حقیر گرفته بود، فی‌الفور دستور داد قلم و کاغذی حاضر کنند و به خط خود مکتوبی نگاشت، سپس شخصا با نگین انگشتری خود مهر نموده و موم نهاد. آن‌گاه مکتوب مهر و موم‌شده را که در ورق مخصوص حکومتی نگاشته شده بود، به دستم داد و امر کرد جز به یکی از ملازمان نزدیک امیر تسلیمش نکنم... یقینا اگر، همچو منی در پایتخت و در دستگاه حکومتی، مکتوبی همراه نمی‌داشت نمی‌توانست حرفش را به اثبات رسانده و به حضور امیر شرفیاب شود.

ـ بعدش چه؟ امیر را چه وقتی ملاقات کردید؟

ـ طولی نکشید که امیر، حقیر را به مجلس خویش فرا خواند. نمی‌دانی چه مجلس باشکوه و چه دستگاه عظیمی بود! حقیر با دیدن ابهت و عظمت مجلس زبانم در قفا مانده بود و هراسناک گشته بودم... ولیکن امیر، برخلاف دیگران، ملتفت حالم گشت و در کمال خوشرویی و لطف و مهربانی با حقیر شروع به احوال‌پرسی فرمود. سپس در کمال تعجب، حقیر را در جایی نزدیک خویش نشاند و در تمام مدتی که آن‌جا نشسته بودم مشغول صحبت با دیگران شد تا من به فضای مجلس عادت کنم و هول و هراسم از بین برود و ترسم بریزد.

اشک بر چشمان استاد دواتگر نقش بسته بود. مکثی کرد و با سرآستینش چشمان پُر آبش را پاک نمود.

ـ استاد! پس حرف از سماور چه وقتی به میان آمد؟

ـ بعد از این‌که حال حقیر به حال طبیعی برگشت، امیر به یکی از خدمتکارها امر فرمود که: آن سماور را بیاور.

استاد دواتگر خندید و ادامه داد: «تا آن زمان هیچ سماوری ندیده بودم. حتی اسمش را هم نشنیده بودم. باور کن خیلی از آن آدم‌های حاضر در مجلس هم نمی‌دانستند سماور چیست و به چه کاری می‌آید.» استاد، گویی در آن لحظه، در همان مجلس حاضر باشد، به ادامه تعریفش پرداخت: «مجمعه بزرگی بین حقیر و امیر گذاشتند و آن سماور کذایی را روی مجمعه قرار دادند و یک منقل پر از ذغال داغ و یک ظرف پر از آب هم آوردند.»

شاگرد با همه اجزای صورت در حال گوش دادن به ماجرای استاد دواتگر بود.

استاد دواتگر ادامه داد: «امیر به دست خویش، سماور را آب و آتش کرد و تمام اجزاء سماور و خاصیت و کاربرد هر کدام از بخش‌ها اعم از دودکش و شیر و بادگیر و غیره را شرح داد و وقتی آب درون سماور به جوش آمد، شیر آب را چند باری باز و بسته فرمود و آب جوشی را که از سماور بیرون می‌ریخت نشانم داد. بعدش امر کرد که آب و آتش سماور را خالی کنند و سماور را خشک نموده دوباره بیاورند. وقتی سماور خشک و خالی حاضر شد، آن را به من داد و فرمود: "همه بخش‌هایش را به دقت نگاه کن." حقیر نیز همه بخش‌هایش را به دقت نظر کرده و روش ساخت هر قسمت را در ذهنم تداعی نمودم. بعدش امیر سوال کرد: آیا می‌توانی سماوری مانند این بسازی تا هیچ ایرانی‌‌ای از داشتن چنین کالایی محروم نباشد، ضمن آن‌که محتاج به واردات این کالا از کشورهای دیگه هم نشویم؟»

شاگرد از جای خویش بلند شد و گویی که در مقابل شخصیت والامقامی ایستاده باشد، تعظیم کوتاهی کرد و با ادب و احترام فوق‌العاده‌ای گفت: «بله امیر. البته که می‌توانم. به شما قول می‌دهم.»

ادامه دارد...

گزارش خطا