
سیدمهدی طیار
تصویرساز: یاسمن امامی
گیجی خواب، هنوز سحر را در هیپنوتیزم خود داشت؛ به همین خاطر خودش نبود و به ربات میمانست. شاید هم هول امتحان او را چنین چند جانبه به تکاپو واداشته بود. با این همه عجله، هم لقمه میانداخت بالا و هم جزوه را با چشمهایش میخورد. بیصدا میخواند. طوطی نبود که تکرار کند؛ جغدوار دقت میکرد.
از خانه هم جزوه به دست زد بیرون و در آن گرگ و میش مثل خفاشی که جزوه را بو بکشد، آن سایه روشنها را با چشمهایش لیس زد. چنان قدم برمیداشت که گویی بقیه دنیا با دور کند در حرکت است و در عوض او با دور تند پخش میشود. انگار فرمان رسیدن به ایستگاه مترو را موجود کاراتهکاری از درونش هدایت میکرد. با این سرعت، عجیب بود که تا مقصد کلهپا نشد و فدای راه علم نگشت.
وقتی در داخل قطار کرج ـ تهران سکنی گزید، تازه کار شروع شد. فوت خنک کولر، به استقبال داغیاش آمد و سکون نشستن، تکاپوی مصرفی در راه رفتن را به چشمها انتقال داد. نگاهش جزوه را شخم میزد و از دلش، مطالب را، مثل سیبزمینیهای «از خواب خاک بیدار شده»، بیرون آورده و میداد تو. معلوم بود از اضطراب امتحان، آدرنالین در خون سحر سر به شورش گذاشته و درونش در جوشش است.
دلش میخواست آن یک ساعتی که تا تهران دارند، زمان کش بیاید؛ اما نیامد. بلکه برعکس، کوتاهتر هم شد. فرتی رسیدند ایستگاه صادقیه.
اینکه سحر در متروی تهران و حین قطار عوض کردن هم دست از جزوهخوانی برنداشت، نشان از آن داشت که واقعا به «ما میتوانیم» باور دارد. حق هم با او بود؛ چون واقعا میتوانست. عجیب هم نبود. اگر غیر از این بود، عجیب بود.
دلش میخواست پیادهرویاش تا دانشگاه، دیرتر و دیرتر به پایان برسد؛ با این همه این دلیل نمیشد که جنگی نرود. همچنان که مثل عقاب چشم از جزوه برنمیداشت، مثل قرقی هم قدم برمیداشت.
با بچهها که سلام و علیکی کرد، دوباره سر در جزوه فرو برد. وقتی بچهها سر جلسه امتحان نشسته بودند و گفته شد که جزوههایشان را غلاف کنند تا برگههای سؤالات پخش شود، او هنوز دم در کلاس امتحان، جزوه به دست معلق بود و تو نمیرفت که فرصت نگاه انداختن به بخشهای انتهایی جزوه را داشته باشد.
زمانی که مراقب به او تشر زد و او را به خود آورد، مجبور شد دست از جزوه بشوید. رفت روی تکصندلیاش نشست و پخش شدن برگه امتحان را با افسوس نظارهگر شد.
برگهها داشت دمرو پخش میشد و کسی اجازه برگرداندن آنها و مشاهده سؤالات و شروع امتحان را نداشت؛ تا همه برگهها پخش شود و بعد به یکباره اجازه داده شود؛ تا بفهمند رئیس چه کسی است.
هنوز اجازه صادر نشده بود که ناگهان آن سکوت مملو از پچپچ در هم شسکته شد. عسل بود که با خودش مینالید. بعد نالهاش بلندتر شد. او برگه را یواشکی برگردانده و نگاهی به آن انداخته و اشکش درآمده بود:
ـ مگه امروز مدیریت عمومی داشتیم؟! من مبانی مدیریت خوندم که! وای، هیچی نمیتونم بنویسم. اینو میفتم.
همه سؤالات برایش تازگی داشتند. تقلبهایش به درد هیچکدام از آنها نمیخورد. طبیعتا در ساعدهایش آنقدر جا نبود که کل واحدهای ترم را یکجا آنجا خلاصهنویسی کند. ضجه زد: همه گفتن امروز مبانی مدیریته که!
یکی از مراقبها به سمت او شتافت که آرامش کند؛ اما مسأله این بود که حق داشت.
ریحانه گفت: امروز امتحان مبانی مدیریت داریم. اینا برگههای درس مدیریت عمومیه.
شیدا تصدیق کرد:
ـ امتحان مدیریت عمومی چند روز دیگه است.
مراقبها آشفته شدند. بعد سریع دست به کار شدند و قبل از اینکه بچهها بیشتر از این سؤالات را بخوانند، برگهها را جمع کردند. سعید سلطانی مسخرهبازیاش گل کرده بود و برگهاش را نمیداد: باور کنین چند روز دیگه پسش میارم.
او مشهور بود به «امیرخان». دلیلش هم این بود که رفتارش به آن بازیگر هندی شباهت داشت. البته از گوشهای بلبلهای هم برخودار بود که مثل آینهبغل خودرو خودنمایی میکرد و شباهتش را داد میزد.
وقتی برگه را از دست امیرخان هم درآوردند، اوضاع دوباره به دست مراقبین افتاد و پچپچها سرکوب شد. تا آن لحظه بچهها داشتند سؤالهایی را که دیده بودند، با هم چک میکردند. فقط سؤال اول به شکل نسبتا قطعی لو رفته بود؛ اما بحث سر این بود که چند نمره داشته؟ از این نظر بین صاحبنظران اختلاف دیده میشد. مسأله مهم بود. بالأخره ذینفعان میخواستند بدانند چقدر کاسب شدهاند و چقدر دیگر بخوانند کافی است.
سحر همچنان که سؤال لورفته را در ذهن مرور میکرد، روی آتش هم بود. وسوسه میشد بلند شود از کلاس برود بیرون، هم سؤال لورفته را برای خودش یادداشت کند و هم تا آمدن سؤالات جدید، باز هم به مرور جزوهاش بپردازد. حالتی داشت شبیه دوندگان دو، زمانی که میخواهند استارت بزنند. یک پایش میخواست زمین را به عقب هل بدهد، پای دیگرش میخواست به جلو پرت شود. کلا در کش و قوس بود. به گربه حین سیخکردن خود میمانست. آرامش بقیه بچهها، او را خام نمیکرد. او که بقیه نبود. وقتی میشد بهرهوری بیشتری از زمان برد، چرا نباید میکرد؟! ولی بیگدار هم نباید به آب میزد. اصلا ارزش ریسکش را داشت؟ یک مدیر عاقبتاندیش، برآوردی دقیق از موقعیت به دست میآورد و بعد بر اساس آن تصمیم مقتضی را میگیرد.
یکی از دو راه را باید انتخاب میکرد. راه افراد معمولی، یعنی ماندن و درجازدن؛ یا راه افراد موفق، یعنی حرکت و پیشروی. باید تصمیم میگرفت. این مهم بود. اقدام بدون تصمیم، نه تنها ناممکن، بلکه از پشتیبانی اراده هم بیبهره بود. بیتابیاش از دوبهشکی، حالتی شبیه راه رفتن آفتابپرست به او داد. یکجور خاصی داشت تاب میخورد که معلوم بود به جهش منتهی خواهد شد. زمانی که دست به کولهاش برد و خواست خیز بردارد برای اقدام، سؤالات جدید رسید.
نفس راحتی کشید و به خود گفت: یه مدیر واقعی، سریع خودش رو با شرایط جدید وفق میده.
آرامش خاصی پیدا کرد. وقت پاسخگویی به سؤالات که شد، مثل یک مدیر باتدبیر اول نگاه عاقلاندرسفیهی به کلیت سؤالها انداخت. خردمندانه آنها را ریز دید و ناچیز شمرد. میدانست سوسکشان میکند. آمده بود برای همین کار. پوزخندی حوالهشان کرد و مشغول جواب دادن شد.
مراقبها طوری در کلاس پرسه میزدند که آدم یاد پروازهای رفت و برگشت پشهها میافتاد. حتی با اینکه کاری با کسی نداشتند، اما سنگینی حضورشان روی دوش حس میشد؛ طوری که امتحاندهنده را لحظه به لحظه روی برگهاش خمیده و خمیدهتر میکرد.
سحر گداخته بود. نگرانی داشت. اگر او موفق نمیشد سؤالات را سوسک کند، سؤالات او را سوسک میکردند. وقتی به جاهای سخت میرسید و مغزش دچار حلزونیگری میشد، دست مادر را حس میکرد که از روی مقنعه با گوش او کشتی میگیرد. میدانست که دست مادر، چغر و بد بدن است و گوش مقوایی او در مقابلش عروسکی بیش نیست. دست مادر میتوانست با آن موشک کاغذی درست کند و به هوا بسپاردش؛ یا قایق کاغذی بسازند و به جوی آب بیندازد تا قبل از خیس و غرق شدن اندکی دلخوشکنک دریانوردی نماید. معلوم بود که گوش، حریف دست نیست. یک تکه غضروف خام کجا و مجموعهای از استخوان و صدها ماهیچه تخصصی کجا؟ الان هم معلوم بود دست لِک و لِک میکند و لفتش میدهد و با گوش بازی میکند که سرگرم شود؛ وگرنه قصد دارد در چند ثانیه آخر یکدفعه ضربهفنیاش کند و ماجرا را در اوج هیجان حسن ختام دهد.
سحر از فکر مادر بیرون نمیآمد و مدام احساس میکرد مادر در گوشش میخواند: نگفتم بخون!
***
ـ زود باش!
ـ آخه هنوز که وقت هست.
ـ همه برگههاشون رو دادن، یعنی وقت تمومه.
سحر باورش نمیشد آخرین نفر باشد. بقیه زیر فشار و اصرار مراقبین، کم آورده و برگههایشان را داده بودند و مراقبها حالا، دور اوی تنها حلقه زده و محاصرهاش کرده و مثل آباژورهایی که موقع بازجویی نور را با تمام وجود میریزند توی صورت متهم، تحت فشار قرارش داده بودند. به هر حال، برخاستن او، کلید رهاییشان از این علافی باطل بود.
البته هنوز از وقت تعیین شده در بالای برگه امتحان مانده بود و قانونا نمیشد وقت را تمام شده دانست؛ اما ضمانت اجرایی چنین قانونی کجا بود؟! به ویژه اینجا که بحث سر چند دقیقه ناقابل بود.
با این حال، سحر مقاومت میکرد و دل از برگه نمیکَند. البته برای همه سؤالات چیزی نوشته بود، اما در آخر داشت به انتهای بعضی از آنها اضافه میکرد؛ تا پرملاتتر شوند. مراقبین هم که میدیدند برگهاش به اندازه کافی سیاه شده، دلیلی برای مراعات حال او نمیدیدند.
ولی هر چه باشد، سحر هم تا حدی توان ایستادگی داشت. وقتی یکی از مراقبها «وقت تمومه، زود باش»گویان، دست به برگه او گرفت، سحر پی برد که قضیه جدی است. دست از مقاومت بیشتر شست و آخرین جمله را به فعل ختم کرد و خیمهاش را از برگهاش برداشت و مراقب فیالفور آن را به یغما برد.