کد خبر: ۳۶۸۳
۱۳۹۹/۰۴/۲۱ ۱۶:۴۳

دوست

حسنی احمدی

مرد خود را به حسن‌بن‌علی رساند و کنارش نشست و بعد در حالی که لبخندی به چهره داشت از فرزند علی درخواست دوستی و همنشینی کرد.

حسن دست مرد را در دست گرفت و گفت: با تو سخنی دارم اگر می‌خواهی با من دوست و همنشین باشی.« مبادا من را مدح و ستایش کنی چرا که من خود را بهتر از تو می‌شناسم. دوم این‌که مبادا به من دروغ بگویی چرا که دروغ را ارزش و اعتباری نیست و پایه‌های دوستی را سست و ناپایدار می‌کند. سوم آن‌که مبادا نزد من از کسی غیبت و تهمت و... نمایی.»

مرد در سکوت به سخنان حسن‌بن‌علی گوش داد و سپس گفت: «ای پسر رسول خدا اگر به من اجازه دهید مرخص می‌شوم. (یعنی من لیاقت دوستی با شما را ندارم)»

حسن‌بن‌علی گفت: بسیار خوب اگر خودت بخواهی مانعی ندارد و می‌توانی بروی.

مرد از جا برخاست و رفت. حسن به یکی از فرزندانش که ناظر این ماجرا بود گفت: «ای فرزند عزیزم! با کسی دوستی نکن تا آن‌که ابتدا بدانی به کجا رفت و آمد می‌کند و چون نیک از حال و روزش آگاه شدی و معاشرتش را با این و آن پسندیدی، پس برمبنای چشم‌پوشی از لغزش و همدردی به هنگام تنگدستی با وی دوستی کن.»

گزارش خطا