
حسنی
احمدی
مرد خود
را به حسنبنعلی رساند و کنارش نشست و بعد در حالی که لبخندی به چهره داشت از
فرزند علی درخواست دوستی و همنشینی کرد.
حسن دست
مرد را در دست گرفت و گفت: با تو سخنی دارم اگر میخواهی با من دوست و همنشین
باشی.« مبادا من را مدح و ستایش کنی چرا که من خود را بهتر از تو میشناسم. دوم
اینکه مبادا به من دروغ بگویی چرا که دروغ را ارزش و اعتباری نیست و پایههای
دوستی را سست و ناپایدار میکند. سوم آنکه مبادا نزد من از کسی غیبت و تهمت و...
نمایی.»
مرد در
سکوت به سخنان حسنبنعلی گوش داد و سپس گفت: «ای پسر رسول خدا اگر به من اجازه
دهید مرخص میشوم. (یعنی من لیاقت دوستی با شما را ندارم)»
حسنبنعلی
گفت: بسیار خوب اگر خودت بخواهی مانعی ندارد و میتوانی بروی.
مرد از
جا برخاست و رفت. حسن به یکی از فرزندانش که ناظر این ماجرا بود گفت: «ای فرزند عزیزم!
با کسی دوستی نکن تا آنکه ابتدا بدانی به کجا رفت و آمد میکند و چون نیک از حال
و روزش آگاه شدی و معاشرتش را با این و آن پسندیدی، پس برمبنای چشمپوشی از لغزش و
همدردی به هنگام تنگدستی با وی دوستی کن.»