
گلاب بانو
آدم و سکه
دستش را میگذاشت روی زنگ. صدای بلبلی زنگ میپیچید تو تاریکی صبحهای زمستان خانه. خودم را زود میرساندم دم در که دستش را از روی زنگ بردارد. چند بار سر همین دعوایمان شده بود. در که باز میشد «این» طوری حرف میزد که، سرش را کج میکرد به یک سمت و دو گیسوی بافته شدهاش میافتاد روی سرشانهها، دهانش را یکوری نگه میداشت و کشیده کشیده حرف میزد. به من میگفت: تو توی دستت یک غده داری که قلمبه بیرون زده!
مادر میگفت که خودش را لوس میکند ولی مادرش میگفت که همینطوری به دنیا آمده با سر کج و دهان یکوری. میتوانست سرش را تکان بدهد. کاملا طبیعی بود. مشکل گردن نداشت اما اول صبحها که میآمد دنبال من، «این»طوری با گردن خسته میآمد.
مسعود اصلا به خاطر دیدن همین صحنه که «این» با دهان یکوری با من حرف میزد، میآمد و میایستاد کنج دیوار و از همان کنج با یک چشم نگاهش میکرد و بعد از ظهرها میدوید و میرفت کنار حوض میایستاد و برای آقا جان ادایش را در میآورد و چند تومن میگرفت و دوباره میدوید و میرفت برای خودش بستی میخرید. اصلا مسعود ادای «این» را بهتر از خودش در میآورد، کچل هم بود و جای چند پیسی بزرگ و کوچک سپید هم افتاده بود روی سر کچلش. با دهان یکوری و گردن کجش بامزهتر میشد و اصلا به دل مینشست.
آقا جان از ته دل میخندید و اگر بیشتر داشت، بیشتر میداد برای نمایشهای کنار حوضی مسعود اما بیشتر نداشت. مادربزرگ همین چند سکه را صبح به صبح به عنوان خرجی میگذاشت زیر تشک کوچک و سبز پدربزرگ که روی ایوان پهن میکرد و تا غروب همان جا جابجا میشد. سکهها را آقا جان میداد به من و مسعود یا بقیه بچهها که برایش چند دانه سیگار و یک آبنبات برای خودمان بخریم. سر سیگار خریدن برای آقا جان دعوا بود، تقریبا یک امتیاز به حساب میآمد که آقا جان قابل بداند و این وظیفه خطیر را به یکی محول کند. البته بیشترش به خاطر آن پولی بود که تهش میماند و میتوانستی چیزی هم برای خودت بخری. من پولها را جمع میکردم که بتوانم یک عروسک مو طلایی، که چند بار موقع برگشتن از مدرسه پشت شیشه بزرگ یک مغازه دیده بودم، بخرم. یکبار که قلکم بعد از یک سال پر شد، پولها را بردم و ریختم روی شیشه مغازهدار و گفتم: آن عروسک را میخواهم. مغازهدار که مرد مهربانی بود نگاهی به صورت من انداخت و گفت: انشاءالله سال بعد دو برابرش کن و بیا عروسک را ببر، هنوز کم دارد.
من هم میتوانستم مثل مسعود ادای «این» را دربیاورم و از آقا جان پول بیشتر بگیرم اما «این» رفیقم بود و اصلا نمیخواستم و درست نبود ادایش را دربیاورم.
«این» از خودش، صداهایی عجیب و غریب به صورت کشیده بیرون میداد. وسط چند تا کلمه نفس کم میآورد و ناگهان شروع میکرد به نفس کشیدن، بعد نفسها با کلماتش که بیشتر تکراری بودند با هم مخلوط میشدند. کلمات مخلوط شده با نفسهای «این» جوری بودند که انگار کلمات را با یک چاقوی تیز تکه تکه کرده باشی .
آن وقتها گفتار درمانها هنوز نبودند که حرف زدن را یاد مردم بدهند. یعنی یاد مردمی که بلد نیستند، بدهند. گفتار درمانها، به آنهایی که بلد نیستند نفس کشیدن را با کلمات هماهنگ کنند، این کار را یاد میدهند. «این» بدون گفتار درمان بزرگ شد و تا وقتی یک دختر بزرگ بالغ بشود نفس میکشید و حرف زدنش با هم تداخل پیدا میکرد. فقط وقتهایی که حواسش نبود خوب حرف میزد.
دل یار
آدم میتواند خوب حرف نزند یعنی بلد نباشد خوب حرف بزند اما آدم خوبی باشد. آدم میتواند کلماتش را تکه تکه کند و بگوید. مگر قرار است چقدر حرف بزند که ناراحت همین یک قلم باشیم؟
اینها را مسعود میگفت. میگفت که فرقی نمیکند وقتی تو کسی را دوست داشته باشی. واقعا فرقی نمیکند که او بلد باشد حرف بزند یا نه؟ مهم این است که آدم خوبی است و کلمات خوب جایی در روح و مغز و ذهنش مانده و بزرگ شدهاند و ریشه دارند. مهم این است که کلمات خوب را در وجودش دارد وگرنه چیزهای دیگر اصلا مهم نیستند.
اینها را مسعود میگفت و ما با تعجب نگاهش میکردیم. آقا جان هم نبود که بابت حرفهایش بهش اسکناس و سکه بدهد. چند سالی بود که پدربزرگ مرده بود و تشک سبزش را مادربزرگ بالش بزرگی کرده بود و میگذاشت پشت مهره کمرش و به دیوار تکه میداد و بعد مهرههای کمرش را هل میداد روی بالش و با آقا جان حرف میزد. انگار که آقا جان در حال شکستن قلنجهای مادربزرگ است، میگفت: آخیش! آخیش! اصلا وقتی آدم به این بالش تکه میدهد بدنش تازه میشود.اینها را میگفت که جای خالی آقا جان اذیتش نکند. وگرنه بالش تأثیر زیادی بر تسکین دردش نداشت.
مسعود سعی میکرد همه را قانع کند. با تک تک ما صحبت کرد. ما که موافق بودیم اما پدر و مادر زیر بار نمیرفتند. »این» از بچگی همانطور مانده بود. خودش بزرگ شده بود اما رفتار و حرف زدنش تغییری نکرده بود. با مسعود همکلاسی شده بود. مسعود میگفت: سر کلاس اینطوری نیست. طوری حرف میزند که انگار دانشمند است و اصلا کسی شک نمیکند که ممکن است سر روی گردن بیافتد و کلمات کش بیاید. نمراتش هم عالی است. با هیچ کس هم نشست و برخاست و مراوده ندارد، چه دختر چه پسر.
مسعود دوستش داشت. حالا حساب و کتابش بماند اما بدجوری خاطر خواهش شده بود و میخواست به خواستگاریاش برویم. هر فکری به ذهنش میرسید انجام میداد که دل پدر و مادر را نرم کند.
من گفتم: «این» همه سال با ما بوده و بزرگ شده مگر اشکالی داشته؟
مادر میگفت: از کجا معلوم شاید بچهاش بیشتر کج شود! آن وقت همین مسعود خفتمان میکند که چرا اجازه دادیم و موافقت کردیم.
جوابشان منطقی، نزدیک به عقل و خیرخواهی بود همان جا که مسعود ممکن بود در بیست سال آینده قرار بگیرد، وقتی آبها از آسیاب افتاد و آدم شد.
قلب دردهای خرده شیشهای
به من میگویند؛ «این»! نه اینکه «این» اسمم باشد، نه! توی شناسنامه اسم دیگری دارم. اما به «این» مرا میشناسند. یک انزوای خودآگاه، یک جور میل خود خواسته مرا حذف کرده. آن هم با حذف اسم جمع و جور کوچکم، از سر زبانها. همسایهها و دوستانم هم «این» صدایم میزدند. من تمام سعی خودم را میکردم چیزی را بشکنم و بشویم. یک لکه سیاه افتاده روی اسم من، یک سندرم به اسم سندرم «این» بین من و خانوادهام فاصله انداخته. سندرم «این» درمان ندارد، درست شدنی نیست، التیام نمیپذیرد، خوب نمیشود، تمامی ندارد. سندرم «این» یک جور سندرم خفیف است که بیخ گلویم را گرفته، رها نمیکند.
مادر قبول نداشت مادرزادی است، میگفت: خودت را لوس نکن! نمیتوانی تنبلی سر و گردنت را بیاندازی گردن من! بیانداز گردن پدرت! آنها خانوادگی عیب و ایراد داشتند، ژنتیکشان مشکل دارد.
پدر به طور ژنتیکی مظلوم بود و نمیتوانست در برابر مادر از خودش دفاع کند. کله بیمو و شکم بزرگ و قد کوتاه هم قدرت دفاعیاش را پایین و پایینتر آورده بود و یک مرد را تا حد یک آدم ساکت بیغرور عقب رانده بود. سیستم دفاعی پدر آنقدر پایین بود که فقط نگاه میکرد و سکوت فاصله نفس کشیدنهایش را خطهای ممتد میانداخت، مثل جادههای خاکستری و خطوط سفید.
من خانواده مسعود را دوست داشتم. خودش را هم همینطور اما نشد که نشد.
سندرم «این» بین ما فاصله انداخته بود. آنقدر نشد که من به جای زنگ زدن، کلید بیاندازم
و توی خانهشان بروم. درسم را گذاشتم کنار. به خاطر مسعود بود که به آن دانشگاه و آن
رشته رفتم. به خاطر مسعود بود که میخواستم دیده شوم. به خاطر مسعود دارو میخوردم
و ساعتها تمرین میکردم که سرم کج نشود، زبانم بند نیاید. خاطر مسعود را از آن وقتی
خواستم که میتوانست هنوز از درآوردن ادای من پول در بیاورد و در نیاورد. انگار پدربزرگش
گفته بود: بس است دیگر. نه «این» که مسعود بیمزه شده باشد، نه .نه «این» که صدایش
دورگه شده باشد و سبیلش درآمده باشد و خجالت بکشد از درآوردن ادای من، نه.
آقاجانش گفته بود معیار آدمها «این» چیزها نیست. اتفاقا دختر خوبی است. حالا اسم «این»
دختر چیست؟
از آنجا بود که مسعود فهمیده بود «این» اسم من نیست و تأیید پدربزرگ باعث شد مسعود هوای من را داشته باشد. پدر و مادرش موضوع را نمیدانستند. ما هیچ چیزی بروز نمیدادیم. مثل امروزیها نبودیم؛ رک، وقیح و بیپرده. وقتی همدیگر را نگاه میکردیم چشمهایمان پر از شیشه خرده میشد. قلبمان درد میگرفت و من از همین قلب دردهای خوب شیشه خوردهای برای راست و بالا نگه داشتن گردنم استفاده کردم.
پدر و مادرش باور نکردند و من میدیدم سندرم «این» فقط برای مسعود درمان شده است نه برای دیگران! «این» درمان و باور من به عنوان خودم، مسعود را ذره ذره آب میکرد. به یک بهانه درسم را کنار گذاشتم از جای دیگری شروع کردم، از خودم. رفتم دنبال این گردن کج و آن زبان گرفتار و شدم گفتار درمان. حالا چسبیدهام به سندرم «این» دیگران. میخواهم آنها مثل من گرفتار سندرم «این» نشوند. از وقتی با هر مشکل زبانی که به دنیا میآیند، خودشان باشند با اسم و رسم. کمکشان میکنم به راحتی حرف بزنند و یاد بگیرند و نفسهایشان را بین کلمات و دوست داشتنشان تقسیم کنند. یاد بگیرند مسعودهای زندگیشان را نگه دارند.