
«سمیر قنطار» قدیمیترین اسیر لبنانی
دربند رژیم صهیونیستی است که در ۲۰
جولای ۱۹۶۲ در روستای دروزینشین «عیبه» لبنان به
دنیا آمد. در سال ۱۹۷۹ میلادی طی یک
عملیات ضدصهیونیستی در شهر صهیونیست نشین «نهاریا» به اسارت درآمد و در لبنان
«سردار اسرا» لقب گرفت. سیمر قنطار در ۲۲ آوریل ۱۹۷۹ در حالی که تنها ۱۷ سال داشت به همراه سه تن از اعضای گروه
فلسطینی «جبهه خلق برای آزادی فلسطین» به شمال اراضی اشغالی نفوذ کردند و یکی از
دانشمندان اتمی اسرائیل را میکشند.
پس از این ماجرا به اسارت نیروهای
اسرائیلی درمیآیند و پس از تحمل بیش از سی سال زندان در ژانویه سال ۲۰۰۸ میلادی و در تبادل جنازه دو سرباز
اسرائیلی اسیر شده در جنگ اسرائیل و لبنان (۲۰۰۶) بین اسرائیل و حزبالله لبنان، به کشور
لبنان تحویل داده شد.
مصاحبه با سمیر قنطار ساعتهای متوالی
در شرایطی بسیار حساس ادامه پیدا کرد و این در حالی بود که جوخههای ترور موساد، «شهید
محمدالمحبوح» یکی از رهبران حماس را به شهادت رسانده و هشدار داده بودند که نفر
بعدی سمیر قنطار است. سمیر خودش میگفت: «اسرائیل وقتی چیزی را اعلام میکند از
انجام آن ابایی ندارد. آنها مرا از زندان آزاد کردند تا در خارج از زندان مرا به
شهادت برسانند.»
سمیر از انواع شکنجه گفت که به قول
مناخیم بگین، نخستوزیر اسرائیل قرار بود به حدی سخت و بیرحمانه باشد که به عقل
شیطان هم نرسد. از اعتصاب غذاهای مختلف زندانیان فلسطینی، از مرگ خاموش در زندانهای
اسرائیلی، از شکنجههای فراوانی که تحمل آن برای هیچ انسانی قابل تصور نیست، از
شکنجههایی که من آنها را «شیوههای شکنجه ارزان» نامیدم. عجیب اینکه همین
مربیان اسرائیلی شکنجه، چه روشهای گرانی از شکنجه را به بازجویان ساواک یاد داده
بودند تا بتوانند منافع بیشتری به جیب بزنند.
داستان ۳۰ سال زندان سمیر قنطار با مبارزهای بسیار سخت و
نفسگیر همراه بوده است. او در نوجوانی و زمانی که پسربچهای ۱۷ ساله، اما فرمانده عملیاتی سازمان جبهه
مردمی فلسطین بود، با وجود اصابت شش گلوله و پس از شش ماه شکنجه بیرحمانه و با
اطمینان و قدرت، از قاضی دادگاه اسرائیل که سمیر هیچگاه به خاطرش برنخاست، میپرسد:
«آیا شما برای اجرای این حکم در مورد من در سرزمینهای اشغالی فلسطین باقی میمانید؟
نه اسرائیل عمری نخواهد داشت تا مرا تا ابد در زندان نگه دارد.»
بخشهایی از کتاب
روز چهارم اسارت بود که «ابوذکان» (شکنجهگر
وحشی سمیر قنطار در زندانهای اسرائیل) با هیبت هر چه بیشتر ظاهر شد. کتکزدنهای
او، همچنان با عصبانیت بیشتری ادامه داشت. ولی این بار چیزی را رو کرد که از تعجب
خشکم زد. او گفت: «تو در سال گذشته در اردن زندانی بودی؛ چون فرمانده یک گروه
عملیاتی بودی و وارد خاک اسرائیل شدید. نمیتوانی به ما بگویی اردن نرفتید. ما
روابط بسیار خوبی با شاه حسین و سازمان اطلاعات این کشور داریم. تو یازده ماه در
زندانهای مختلف اردن بودی.» همه چیز را درست میگفت. حتی آنچه را که قرار بود
انجام شود و ما موفق نشده بودیم، میدانست.
ابوذکان گفت: «تو یک پسر جوان لبنانی
هستی؛ چرا برای فلسطین میجنگی؟ کشور شما بهشت بود، اما این فلسطینیها زیباییهای
لبنان را از بین بردند.» گفتم: «این شما بودید که مردم فلسطین را از سرزمینشان
اخراج کردید. آنها مجبور شدند به هر کجا پناه ببرند و در اردوگاههای چادری مستقر
شدند؛ اما شما اردوگاههای آنها را بمباران کردید. بعد با همین شعار به حزب کتائب
مارونی (یکی از احزاب تندروی مسیحی در لبنان) امکانات و آموزش دادید در لبنان جنگ
داخلی راه بیندازند.» گفت:«نه، به ما ربطی ندارد. جنگ داخلی را فلسطینیها راه
انداختند. برای ما نه لبنانی مهم است، نه فلسطینی، نه اردنی و نه هیچ یک از اعراب.
برای ما فقط یهودیها مهم هستند.» گفتم: «برای من هم فقط اعراب مهم هستند، نه
یهودیان.»
شناسنامه کتاب
کتاب «حقیقت سمیر» به همت «یعقوب توکلی»
و به کوشش «انتشارات سوره مهر» به چاپ رسیده است.