کد خبر: ۳۶۶۲
۱۳۹۹/۰۴/۲۱ ۱۵:۴۳

مردی که می‌خواست مشهور شود!

معصومه پاکروان

شاید در دنیای امروز حضور اینترنت و دنیای مجازی و چیز‌هایی که درون آن اتفاق می‌افتد به نظر بد باشد اما اگر زندگی رستم پهلوان را بشنوید و بدانید چقدر نبودن این دنیای مجازی و اینترنت به او آسیب وارد کرد، قدر دنیای امروز را بهتر متوجه شوید! قصه رستم پهلوان از آن‌جایی شروع شد که او یک روز بعدازظهر عاشق شد. البته لازم است بگویم این رستم، آن رستم پهلوان رستمی که در شاهنامه تشریف داشت نیست. فقط چون فامیلی خانوادگی آن‌ها جد اندر جد پهلوان بوده پدرش خواسته بامزه بازی در بیاورد و اسم پسرش را رستم گذاشته است. اتفاقا این رستم پهلوان بر خلاف اسمش جثه و قد و بالای ریز داشت و در دورانی که نه خبری از اینترنت بود و نه دنیای مجازی خیلی صاف و ساده داشت زندگی می‌کرد که یک روز چشمش به دختر شریفه خانم می‌خورد و او را تا دم خانه‌شان دنبال می‌کند. دختر شریفه خانم وقتی به خودش آمد، رستم پهلوان با پدر و مادرش در خانه‌شان داشتند پرتقال و نارنگی پوست می‌گرفتند. و از همین ‌جا بود که زندگی رستم پهلوان صد و هشتاد درجه تغییر کرد. رستم زمانی که روبروی دختر شریفه خانم نشست تا به سؤالات او پاسخ بدهد، او در استکان‌های کمر چای خوشرنگ گذاشت جلوی رستم و آرام پرسید:

ـ شما مثل اسمتان پهلوان هستید؟

رستم با این سؤال نگاهی به برو بازوی خودش انداخت و آرام جواب داد:

ـ من پهلوانی نکردم ولی پدربزرگم همیشه وقتی می‌خواست صدایم بکند می‌گفت پهلوان من!

دختر شریفه خانم آهی کشید و سری تکان داد و گفت:

ـ راستش من همیشه دلم می‌خواست همسر یک آدم مشهور شوم.

شهرت تا آن زمان برای رستم معنا و مفهومی نداشت ولی در آن لحظه چشمانش برق زد و نگاهی به دختری که روبرویش نشسته بود انداخت و عزمش را جزم کرد که کاری کند که دختر شریفه خانم با افتخار با او ازدواج کند. بدون آن‌که کلام دیگری میان آن دو رد و بدل شود رستم از اتاق خارج شد و پدرش در حالی که داشت چندتا قاچ پرتقال را در دهان می‌گذاشت از او پرسید:

ـ مبارک است؟

رستم سکوت کرد. دختر شریفه خانم حتی وقت نکرده بود رستم را خوب نگاه کند اما حرفی زده بود که زندگی او را به هم ریخت. فردای همان روز بود رستم تصمیم گرفت برای به دست آوردن شهرتی که آن دختر دوست داشت دیارش را ترک کند و به شهر برود تا شاید راهی برای شهرت پیدا کند اما در شهر راه‌های زیادی برای به شهرت رسیدن وجود داشت که کار او را بسیار سخت می‌کرد. او باید تصمیم می‌گرفت که در چه زمینه‌ای می‌تواند شهرت پیدا کند. آن‌جا یکی به رستم گفت که مردم زیادی عکس آرتیست‌ها و هنرپیشه‌‌ها را به در و دیوار خانه‌شان می‌زنند و درجه شهرت در هنرپیشه‌‌ها بیش از هر چیز دیگری است. رستم پهلوان تصمیم گرفت وارد حرفه آرتیستی شود اما همین که خواست با بازی یک نقش احساسی تست بدهد و خودش را در زمینه آرتیست شدن محک بزند، پسرخاله یکی از هنرپیشه‌ها از راه رسید و نقش را بر عهده گرفت. پس نیازی به تست دادن او نبود. گرچه رستم با دلی ملول آن‌جا را ترک می‌کرد همه نامش در خاطر آن‌ها ماند و همه می‌گفتند رستم پهلوان نامی آمده بود آرتیست شود.

گرچه او آدم بااستعدادی بود اما به خاطر یک پسرخاله فرصت نکرد توانایی خودش را در هنرپیشگی نشان بدهد به همین خاطر بلافاصله وارد عرصه ورزش شد تا خودش را با ورزش کشتی به دنیا معرفی کند. همین که روبروی رقیب ورزشی‌اش قرار گرفت و گفت من رستم پهلوان هستم رقیب اول نفسش در سینه حبس شد و جانب احتیاط را رعایت کرد اما همین که با او گردن در گردن شد چنان رستمی از او ساخت که سهراب‌ها برایش قصه‌سازی کنند. او تا یک قدمی شهرت رفت و مربی قبول کرد به او آموزش بدهد اما رئیس فدراسیون کشتی به مربی دستور داده بود فعلا به برادر کوچک او را آموزش بدهد و او را به دنیا معرفی کند. در میدان کشتی هم ماجرا پیچید که رستم پهلوان نامی آمده بود کشتی بگیرد اما مثل پنبه رشته شد.

رستم در مرحله بعد برای شهرت وارد عرصه‌‌های لطیفی مثل شعر و ادبیات شد. حتی تلاش کرد که شعر هم بگوید. پس به ابروهای پیوسته دختر شریفه خانم فکر کرد و بیتی سرود اما وقتی نامش را در همان بیت آورد همه گفتند رستم پهلوان را چه به شعر و شاعری؟! رستم پهلوان باید در میدان جنگ باشد و زور و بازویش را نشان بدهد نه اینکه ضعف پیشه کند و گوشه دنجی بنشیند و شعر بگوید. رستم با اساتید زیادی چانه زد تا در این عرصه باقی بماند اما اساتید می‌گفتند اگر قرار است کسی در این عرصه باقی بماند ما خودمان بچه مچه داریم و جا برای تو نداریم. این‌طوری بود که رستم پهلوان از جامعه ادبیات رانده شد و دهان به دهان گشت که یل پهلوانی می‌خواست شاعر شود و نگذاشتیم!

اما رستم پهلوان که دلش پیش دختر شریفه خانم گیر کرده بود و می‌خواست آرزوی او را برآورده کند تصمیم گرفت کسب و کاری راه بیاندازد و در میان کسبه شهرتی پیدا کند اما وقتی وارد کسب و کار شد، فهمید که در کسب و کار همه چیز چفت و بستی دارد. یعنی یک عده باید باشند تا از تو حمایت کنند و تأییدت کنند تا یک عده بیایند از تو خرید کنند. این‌طوری بود که رستم پهلوان حتی نتوانست گوشه خیابان هم برای خودش بساطی راه بیاندازد چون حتی کسبه پیاده‌روها را هم به هم خبر می‌دادند که رستم پهلوان نامی می‌خواهد نیامده کاسب شود، نگذارید نیامده صاحب چیزی شود! این‌طوری بود که رستم پهلوان وقتی به خودش آمد فهمید 5 سال از عمرش را در شهر سپری کرده و به نام «مردی که می‌خواست مشهور شود!» به شهرت رسیده است و این‌طوری بود که رستم پهلوان به رستمی‌ که می‌خواست مشهور شود، مشهور شد. وقتی بعد از 5 سال به زادگاهش برگشت تا به دختر شریفه خانم بگوید مراتب شهرت را طی کرده، دختر شریفه خانم را با دو بچه در بغل و شکم دید و آن‌جا بود که رستم پهلوان آرزو ‌کرد کاش شبکه‌های اجتماعی در زمان او هم وجود ‌‌داشت تا هرجا که می‌رفت از خودش لایو می‌گرفت و مشهور می‌شد. اصلا اگر شبکه‌های مجازی بود که رستم این همه برای شهرت زجر نمی‌‌کشید. کافی بود که یک ترانه را لب میزد و یک شکلک در می‌آورد تا کلی لایک می‌گرفت.


گزارش خطا