
معصومه تاوان
همه چیز برای لاله از یک دوشنبه اردیبهشتی شروع شد. از روزی که مادر رفت و او ماند و دنیایی بدون مهربانیهای مادرانه. مادرش چهل و هشت سال داشت و به گمان لاله حالا حالاها برای رفتن وقت داشت، برای اینکه او را در این دنیا تنها بگذارد اما رفته بود. بعد از اینکه حیاط را شسته بود، پیازها را سرخ کرده بود و بساط ناهار را رو به راه کرده بود، وقتی که داشت مقابل تلویزیون فیلم عروسی لاله و امید را برای چندمین بار نگاه میکرد چشمهایش را برای همیشه بسته بود. زمانی که خبر مرگ مادر را به لاله دادند داشت توی اینترنت دنبال کادوی تولد مناسبی برای شوهرش میگشت. پتو را کشیده بود روی سرش و سایتهای مختلف را دنبال چیز به درد بخوری برای امید میگشت؛ کفشی، لباسی، ساعتی، کمربندی، کیف پولی. همان موقع بود که تلفن زنگ زد و زمان برای لاله ایستاد.
***
امید چراغ را روشن کرد و نگاهی به دور و اطرافش انداخت. لاله روی تخت دمر خوابیده بود. قاب عکس مادرش کنارش روی تخت بود. صورتش هنوز خیس بود. خواست اشکی که گوشه بینی لاله بود خشک کند اما ترسید بیدار شود. ایستاد و تماشایش کرد. لاغر شده بود. زیر چشمهایش هاله کبود رنگی نشسته بود و چند تار موی بلند و سیاه زیر چانهاش درآمده بود. موهایش ژولیده بودند و تارهای سفید لابهلایشان پیدا بود. دوباره چراغ را خاموش کرد. رفت و روی کاناپه دراز کشید و خیره شد به تاریکی خانه و گوش داد به سکوتی که لابهلای همه چیز بود. لابهلای قابلمهها، فنجانها، لابهلای تمام لوازم آشپزخانه حتی بین نمکدان و فلفلدان روی میز غذا خوری دلش تنگ شد، دلش تنگ بود برای خانه و لالهای که قبلترها میشناخت برای لالهای عاشقش شده بود بعد از یک هفته دوری دلش نمیخواست همه چیز اینطور باشد از خانه و لاله فراری بود دلش نمیخواست اینطور باشد ولی بود هرگز قبلترها فکر نمیکرد که روزی برسد که بخواهد از لاله دور باشد و از او فرار کند دوست نداشته باشد ببیندش اما حالا چند وقتی بود که دلش میخواست کمتر او را ببیند زنی را که مدام گریه میکرد و غصه میخورد را دوست نداشت هشت ماه از مرگ مادر لاله میگذشت اما لاله هنوز توی همان روز و همان لحظه مانده بود.
لاله هم دانشگاهیاش بود. نفهمید چه شد ولی وقتی به خودش آمد آیندهاش را جز با او تصور نمیکرد او پر از شور زندگی بود پر از شیطنتها و مهربانیهای بچگانه. به این چیزها فکر میکرد که آرام آرام چشمهایش سنگین شدند و تصویر لاله پشت پلکهایش جا ماند.
***
نزدیکیهای صبح بود که از خواب پرید. توی خواب مادرش را دیده بود، پریشان و مضطرب در بیابان بزرگی میدوید، هرچه صدایش میکرد انگار نمیشنید، میدوید تا به او برسد ولی مادر انگار از او فراری بود. اخمهایش را کشیده بود توی هم و از او گریزان بود. وقتی به او میرسید و میخواست دستهایش را بگیرد مادرش با عصبانیت دستهای او را رها میکرد و دوباره میدوید. نمیفهمید چرا مادر دیگر تحویلش نمیگیرد.
عرق سردی روی پیشانیاش نشسته بود. صدای اذان از منارههای مسجد پخش میشد. رفت بیرون و در تاریک روشنی صبح، امید را دید که روی کاناپه خودش را مچاله کرده و با همان لباسهای بیرونش خوابیده بود. نزدیکتر رفت و به صورتش که زیر نور کم رمق چراغخواب روشنتر بود، نگاه کرد. مثل بچهها آرام و معصوم، یک هفتهای بود که ندیده بودش. مدام مأموریتهای کاری شهرستان را قبول میکرد. خم شد و صورتش را تا نزدیکی صورتش پایین آورد، گرمای نفسهایش به صورتش خورد. اوایل ازدواجشان بعضی شبها از خواب میپرید و به امید نگاه میکرد، به صدای نفسهایش گوش میداد و بالا و پایین رفتن قفسه سینهاش را نگاه میکرد. همیشه میترسید که از دست بدهدش.
ماجرای او و امید آنقدر معمولی شروع شده بود که وقتی به خودش آمد مقابل مادر امید روی نیمکت چوبی نشسته بود و از آینده حرف میزدند. از اینکه امید به او علاقهمند شده و دلش میخواست باقی زندگیاش را در کنار او سپری کند و با هزار خواهش و التماس مادرش را با پا درد و کمر دردش از مشهد کشانده بود تهران که با لاله صحبت کند، قند توی دلش آب میشد. وقتی که امید به او ابراز علاقه کرد هرگز فکر نمیکرد که کار به اینجا بکشد. به نظر لاله تمام اینها فقط یک ابراز علاقه ساده بود اما برای امید جدی بود. وقتی لاله ماجرا را برای مادرش تعریف کرد مادر توی کمد دیواری دنبال کت و شلوار قدیمی پدر لاله میگشت. سرش را از روی چمدان بلند کرد و گفت:
ـ پیداش نمیکنم، بعد مرگ پدر خدابیامرزت نمیدونم کجا گذاشتمش ولی همین که نخواسته توی دانشگاه انگشتنمات بکنه یعنی پسر خوبیه.
یکی از ملاکهای اصلی آدم خوب از نظر مادر لاله همین بود، کسی که حرمتها را به جا بیاورد.
ـ بابای خدابیامرزت هم همینطور بود، خودش پا جلو نزاشت، مادرشو فرستاد. خدابیامرز حرمت حالیش بود.
تا چشم بهم زد شده بودند زن و شوهر. امید خیلی بهتر از آن چیزی بود که فکرش را میکرد.
رفت و از کمد پتو را آورد و انداخت رویش. امید خرخری کرد و روی کاناپه جابهجا شد. خیلی دلش برای شوهرش تنگ شده بود، برای خندهها و مهربانیهایش، برای صدایش. هشت ماه تمام بودکه کارش فقط گریه کردن بود و غصه خوردن. هشت ماه بود که شوهرش را درست و حسابی ندیده بود. فکر میکرد او را از دست داده. او را آن دورها پشت سرش جا گذاشته. مادرش هوای امید را همیشه داشت اگر دعوایشان میشد همیشه طرف امید را میگرفت ولی حالا مدتها بود که امید طرفداری نداشت. کیفش را برداشت و کناری گذاشت و همانطور زل زد به شوهرش.
ـ بازم طرفداری تو رو کردها... حتی اون دنیا هم به جای اینکه نگران من باشه به تو فکر میکنه، باهام قهر بود میدونم به خاطر توئه.
رفت سمت آشپزخانه و زیر کتری را روشن کرد، آشپزخانه بوی نا میداد بوی کهنگی و از یاد رفتگی.