کد خبر: ۳۶۶۰
۱۳۹۹/۰۴/۲۱ ۱۵:۴۰

مدیر محترم ساختمان

م. سرایی‌فر

به هزار زحمت بالأخره توانستیم مدیر محترم ساختمان آقای «عمادی» را متقاعد کنیم جلسه‌ای ترتیب دهد برای نظرسنجی و تبادل نظر بین همسایه‌‌ها. مگر زیر بار می‌رفت! یک‌بار می‌گفت: مهمان دارم. یک‌بار می‌گفت: اجازه بدهید زمان مناسب فرا برسد. آخر خیلی هم لفظ قلم و ادیبانه صحبت می‌کرد. یک‌بار تلفن قطع می‌شد و مکالمه نصفه کاره می‌ماند. از پشت آیفون هم که می‌گفتیم تشریف بیاورد پایین چند لحظه، آیفون خش خش می‌کرد و خبری ازشان نمی‌شد. ما دو ماه پیش مستقر شده بودیم. توی همین دو ماه نه درب پارکینگ درست بسته می‌شد، نه خبری از روشنایی راه پله‌ها بود بیشتر لامپ‌های راهرو سوخته بود. خانمم همان دو روز اول گفت: خدا به دادمون برسه. کاش می‌شد بریم یه جای دیگه. گفتم:

ـ عزیزم کلی پول بنگاه و قرارداد دادیم. یک ساله هم قرار داد بستیم. کجا بریم.

جلسه را توی پارکینگ برگزار کردیم. هر 10 همسایه حضور داشتند. همسایه‌ها بی‌مقدمه شروع کردند:

ـ آقای عمادی الان 6 روز هست که آیفون خرابه. بچه من یک ساعت مونده پشت در. یه دفعه بگید درست نمی‌کنم خودمون یه فکری بکنیم.

ـ از اون واجب‌تر موتورخونه است. آقای عمادی، برادر ما که هزینه تعمیرشم دادیم. پس مشکل کجاست. نکنه می‌خوای با کتری آب گرم کنیم حمام کنیم.

ـ لامپ چنده مگه آقای عمادی. چهارتا لامپ بنداز تو این راه پله‌ها لااقل.

آقای عمادی با لبخند نکاتی را توی دفترچه یادداشت می‌کرد. اما تا بیاید لب باز کند جواب بدهد نفر بعدی مشکلش را مطرح می‌کرد:

ـ آقا عمادی عزیز، برادر، یه نگاه به اون لوله بنداز.

نگاه‌های همه چرخید سمت انگشت «آقا بشیک» که داشت لوله یو شکل بیرون زده از سقف پارکینگ را نشان می‌داد و آب زرد رنگی که ازش چکه می‌کرد روی تکه مشمایی روی ماشین آقا بشیک.

ـ واقعا اگه این آب روی ماشین خودت چکه می‌کرد چیکار می‌کردی... نه خدا وکیلی تحمل می‌کردی؟

آقای کشکولی که کنار آقای عمادی ایستاده بود، دست روی شانه او گذاشت:

ـ همسایه‌های محترم کمی ‌انصاف داشته باشیم. آخه این بنده خدا فقط یه نفره. این همه کار که با یه نفر انجام نمی‌شه. خدا رو خوش نمیاد. ایشون هم از کار و زندگیش می‌زنه به کارهای ساختمون می‌رسه. کمی قدردان باشیم.

خانم عزیزی گفت:

ـ خوب اگه خیلی دلتون می‌سوزه شما انجام بدید. بسم‌الله. بالأخره باید موتورخونه و آیفون و چه می‌دونم لوله فاضلاب درست بشه. اینجوری که نمی‌شه.

همسایه‌های دیگر هم شروع کردند به تأیید و سر و صدا کم کم بالا گرفت. صدای آقای عمادی شنیده نمی‌شد. قیافه‌اش شبیه آدم‌هایی بود که اشتباه‌شان را گردن گرفته‌اند اما نمی‌دانند فعلا چطور توجیهش کنند. 9 نفر به یک نفر واقعا سخت است به خصوص که تمام شکایت‌ها هم به حق باشد. آقای جورابچی با موهای یک‌دست سفید و قد کوتاه و شکم برآمده‌اش جلوی آقای کشکولی ایستاده بود و با دست روی سینه آقای کشکولی آرام می‌زد و نرم نرم توصیه‌ای بهش می‌کرد انگار. ناگهان آقای کشکولی دو دستش را بالا برد و بلند گفت:

ـ چشم چشم. من کوچیک همه‌تون هستم. چشم. اگه آقای عمادی ناراحت نمیشن منم یک گوشه کار رو می‌گیرم و ان‌شاءالله تو همین یکی دو روز کارها رو انجام می‌دیم بره پی کارش.

آقای جورابچی دست از نصیحت‌های پدرانه برداشت و یکهو گفت: بلند صلوات.

همه با هم صلوات فرستادند.

ـ فقط یه خواهش ازتون دارم همسایه‌ها.

همه ساکت شدند ببینند آقای کشکولی چه خواهشی دارد:

ـ صندوق خالیه. پول شارژ رو همین امشب همه واریز کنند تا کارها رو زودتر شروع کنیم.

خوب شد ما تازه آمده بودیم توی آن ساختمان. گویا زمستان را با همین موتورخانه سرکرده بودند و چند شب هم توی سرما مانده بودند. همه به خانه‌هایشان برگشتند.

فردا که از سر کار برگشتم خانه هنوز نه خبری از روشنایی بود توی راه پله‌ها، نه چکه آب فاضلاب قطع شده بود. تنها خبر خوب این بود که انگشتت را که روی دگمه زنگ فشار می‌دادی صدای زنگ می‌آمد و در هم باز می‌شد. اما باز هم خبری از صدای توی آیفون نبود.

چند روز دیگر هم گذشت. دوباره همسایه‌ها توی حیاط تجمع کردند و آقای کشکولی را صدا کردند که:

ـ پس چی شد؟ شما که خودت مسئولیت کارها را به عهده گرفتی... پس کو.

آقای کشکولی که یک لیست بلند بالا و کلی عدد و رقم توی یک کاغذ آ چهار نوشته بود بهمان نشان داد:

ـ شما ملاحظه بفرمایید. الان فقط دو نفر از اهالی ساختمون پول شارژ داده‌اند. خوب چکار میشه کرد. بدون پول که نمی‌شه. صندوق خالیه.

همسایه‌ها همانجا جلو همدیگر شارژ دو ماه بعدی را هم با تلفنبانک پرداخت کردند. با این‌که هنوز دو واحد پول شارژ را واریز نکرده بودند تقریبا پول خوبی جمع شد و آقای کشکولی قول داد به زودی به کارها رسیدگی کند.

فردا که از سر کار برگشتم حیاط و راهروها غرق در نور بود. بالای دیوار حیاط چراغ‌های زیبای فرفورژه نصب شده بود. دیوارها و سقف پارکینگ پر از لامپ‌های ال ای دی دو رنگ بود. آدم دلش باز می‌شد. لوله فاضلاب هم اصلاح شده بود و گچ‌کاری شده بود. هنوز بوی گچ و رنگ می‌آمد.

بالأخره آقای کشکولی به وعده‌اش عمل کرده بود. چند روز دیگر هم گذشت. اما هنوز موتورخانه درست کار نمی‌کرد. باز همسایه‌ها با هم قرار گذاشتند تا پیگیری کنند. این بار فقط 6 نفر از همسایه‌ها دور آقای کشکولی و آقای عمادی جمع شده بودند. آقای کشکولی باز هم برگه آ چها را که حالا با خودکار قرمز تغییراتی در اعداد و ارقامش داده شده بود نشان داد:

ـ ببینید آقایون و خانم محترم. پول شارژ تموم شده. طبق این برنامه‌ریزی دیگه پولی توی صندوق نمونده. باید یه مقدار اضافه‌تر جمع کنیم تا بقیه کارها انجام بشه.

خانم عزیزی گفت:

ـ آقا کشکولی چه لزومی داشت این همه زرم زیمبو به در و دیوار وصل کردی. موتورخونه واجب‌تر بود یا این چراغونی رو دیوارها؟ مگه این‌جا تالار عروسیه؟

ـ اصلا پول این همه برق رو کی می‌خواد بده آقا کشکولی.

ـ ما هم که پول دو ماه رو دادیم دوباره پول نمی‌دیم.

ـ یه مشورت می‌کردی لااقل. درست مدیریت نکردی برادر.

آقای کشکولی نگاهش به کاغذ مانده بود و چانه‌اش را می‌خاراند. شاید هم انتظار تقدیر و تشکر داشت نه گله و شکایت. کاغذ را داد دست آقای جورابچی:

ـ من همین‌قدر بلد بودم. بقیه‌اش رو زحمتش رو یه نفر دیگه بکشه.

آقای جورابچی عینک ذره بینی‌اش را از توی جیب پیراهنش درآورد و زد به چشمش. نگاه گذرایی به محاسبات درهم برهم کاغذ انداخت و لب‌هایش را ورچید:

ـ والا من که نه حوصله این کارها رو دارم نه بلدم. ببینید کی می‌تونه.

کاغذ را داد دست آقای عمادی. آقای عمادی کاغذ را داد دست خانم عزیزی. خانم عزیزی گفت:

ـ چرا من؟ این همه مرد این‌جا هست.

بالأخره کاغذ دست به دست شد تا رسید دست خود آقای کشکولی. کسی از محاسبات سر در نیاورد. قرار شد دوباره پول جمع شود برای تعمیر موتوخانه. فقط دو نفر پول دادند. سهم ما را باید صاحبخانه می‌داد. چون خرابی مال قبل از مستقر شدن ما بود.

چند روز دیگر هم گذشت. خبری نشد. از قرار پولی توی صندوق نبود. و در ضمن فیش برق و گاز هم هنوز پرداخت نشده بود. دیگرآقای عمادی کاملا پایش را کنار کشیده بود. تمام کارها گردن آقای کشکولی افتاده بود. موتورخانه که درست نشد هیچ، آسانسور هم از کار افتاده بود. طبقات 4 و 5 حسابی صدایشان درآمده بود. ما هم طبقه 4 بودیم اما چون تازه وارد بودیم و کلا من یکی زیاد روی اعتراض و شکایت ندارم، زیاد وارد اعتراضات نشدم. اما توی جلسات و دورهمی‌ها حاضر و ناظر بودم. آقای کشکولی از عصبانیت قرمز شده بود:

ـ آقا، خانم، تعمیرات پول می‌خواد. فیش آب و برق و گاز پول می‌خواد. توی صندوق پول نیست. می‌فهمید؟

ـ ما پول شارژ رو دادیم. دوباره هم نمی‌دیم. برید از اون‌هایی که ندادند بگیرید.

ـ آقای کشکولی اگه آسانسور درست نشه من از ماه بعد دیگه پول شارژ نمی‌دم.

آقای کشکولی کاغذ آ چهارش را روی زمین گذاشت و گفت:

ـ این شما. اینم حساب کتاب‌های ساختمون. ولی اینم بگم طبق محاسبات من 3 نفر از همسایه‌ها الان چند ماهه که شارژ ندادند. خداحافظ شما.

این را گفت و رفت. همه به هم نگاه کردند و ماندند که کدامیکی‌شان چند ماه است شارژ پرداخت نکرده است. بالأخره همسایه‌ها آقای جورابچی را مأمور انجام کارها کردند. پسر حاج آقا خودش کار فنی بلد بود و می‌توانست کلی کمک حال ساختمان باشد. آقا جورابچی گفت: بسیار خوب من از پسرم می‌خوام این لطف رو در حق ما کنه ولی تا پول دستش نباشه که نمی‌تونه.

باز نفری 200 تومان قرار شد پرداخت کنیم تا پسر حاج آقا از فردا کار تعمیر موتورخانه و درب پارکینگ را انجام دهد.

کار به جایی رسید که در مدت یک ماه هر واحد، 450 هزار تومان بابت تعمیرات پرداخت کرده بود اما هنوز نه درب پارکینگ باز می‌شد، نه آسانسور درست کار می‌کرد. یک‌بار خود من توی آسانسور گیر کردم و یک ساعت طول کشید تا نجات پیدا کنم. به اصرار خانمم به صاحبخانه اعلام کردیم که می‌خواهیم از آن ساختمان بلند شویم اما او قبول نکرد و گفت طبق قرارداد باید عمل کنیم. و در ضمن نیمی از پول تعمیرات را خودمان باید پرداخت می‌کردیم. خانمم خیلی شاکی بود.

پسر حاج آقا جورابچی شد مدیر ساختمان ما. اول از همه مبلغ شارژ را دو برابر کرد. تمام لامپ‌های در و دیوار حیاط و پارکینگ را باز کرد به جز یکی دو تا در حد برطرف کردن ظلمات. طبقات اول و دوم حق استفاده از آسانسور را نداشتند. طبقات بالاتر هم در صورت استفاده زیاد از آسانسور مشمول جریمه می‌شدند. همان هفته اول که مدیریت ساختمان داده شد به پسر آقای جورابچی، موتور آسانسور ناپدید شد. طبقات اول و دوم یک سهم و طبقات سوم و چهارم و پنجم دو سهم پول گذاشتند تا موتور جدید خریداری شود. و عزم مدیر ساختمان جزم شد بر این‌که نقاط حساس ساختمان باید مجهز به دوربین مدار بسته شود. هزینه سیستم مداربسته چیزی حدود 12 ملیون بود. صدای همسایه‌ها درآمد که:

ـ مگه چه خبره. یه نوع ارزونتر وصل کنید.

ـ اصلا آقا چوب ندونم کاری شما رو که ما نباید بخوریم. حواست کجا بوده دستگاه به اون بزرگی از اتاق آسانسور دزدیده شده.

پس آقای جورابچی ترش کرد و خواست مسئولیت را به کس دیگری واگذار کند که بقیه همسایه‌ها دستش را گرفتند و گفتند:

ـ قهر نکن دیگه. حالا کاریه که شده. شما به کار خودت ادامه بده. ما هم سعی می‌کنیم پول رو جور کنیم تا سیستم مداربسته راه بندازی.

همسایه‌های شاکی به ناچار دهانشان را بستند تا تنها ناجی ساختمان به کارش ادامه دهد. اما معلوم بود خون خونشان را می‌خورد. ماه بعد مبلغ شارژ ساختمان به 600 تومان رسید. یکی دو تا از همسایه‌ها بنای رفتن از ساختمان را گذاشتند اما مشکل این‌جا بود که هر کسی برای خرید یا اجاره می‌آمد و از مبلغ شارژ ساختمان مطلع می‌شد می‌رفت و پشت سرش را هم نگاه نمی‌کرد. اگر واحدی حق شارژ را پرداخت نمی‌کرد حق آوردن ماشین به داخل پارکینگ و حق استفاده از آسانسور را نداشت. روی در آسانسور هر طبقه قفل نصب شده بود. زنگ آیفونش هم قطع می‌شد. اسمش با خط خوانا و درشت روی برد ساختمان نوشته می‌شد و همسایه‌ها با هر برخوردی بدهی‌اش را به رویش می‌آوردند. همسایه‌ها گاهی وقت‌ها بار یا وسایلشان را بدون آسانسور نمی‌توانستند با خودشان ببرند تا بالا. مجبور می‌شدند بگذارند گوشه پارکینگ خودشان تا با هر بار پایین رفتن مقداری را بالا ببرند. ماه بعدی 50 تومان دیگر به مبلغ شارژ اضافه شد بابت نصب آنتن مرکزی و در نتیجه سالم ماندن ایزولاسیون پشت‌بام. آنتن‌ها از روی پشت‌بام جمع‌آوری شد و خانواده‌ها از تلویزیون محروم شدند. آنتن مرکزی هم نصب شد. لیست بدهی‌های همسایه‌ها روی برد ساختمان هر روز طویل‌تر و افرادی که توی لیست قرمز بدهکاران قرار می‌گرفتند بیشتر می‌شد.

یک گوشه پارکینگ تلی از کیسه‌های ماسه و سیمان و وسایل بنایی در کنار ورق‌های سنگ تلمبار شده بود. قرار بود یک طرف دیوار را که سنگ‌هایش ریخته بود دوباره سنگ کنند.

ماه بعد 100 تومان بابت جبران بدهی‌های تعمیرات اخیر اضافه شد. فقط چند واحد شارژ را کامل دادند. بقیه واحدها ترجیح دادند به جای آسانسور از پله‌ها استفاده کنند و ماشینشان را همان تو کوچه پارک کنند. خانم عزیزی شاکی شده بود و رفته بود برای اعتراض. اما پسر آقای جورابچی جای دیگری زندگی می‌کرد. آقای جورابچی گفته بود:

ـ پسرم از کار و زندگی افتاده. ندونم کاری‌های مدیرهای قبلی رو ایشون باید راست و ریس کنه. امشب می‌گم بیاد کارها رو به یکی دیگه تحویل بده.

خانم عزیزی آمد در خانه ما تا داوطلب مسئولیت ساختمان باشیم. وگرنه دوباره یا آقای کشکولی و یا آقای عمادی مسئولیت را به عهده می‌گیرند.

ـ آخه خانم عزیزی ما مستأجر هستیم. بهتره صاحبخونه‌ها قبول زحمت کنند چون از سابقه مشکلات ساختمان خبر دارند.

ـ آقای‌هاتف، من می‌دونم شما حسابداری بلدید و مسئول امور‌مالی هستید. شما بهتر از هر کسی می‌دونید کی واقعا چقدر باید پرداخت کنه. والا من دیگه نمی‌تونم 800 تومن شارژ پرداخت کنم به خاطر این خونه فسقلی. می‌خوام از این‌جا فرار کنم ولی نه کسی می‌خره نه اجاره می‌کنه. چکار کنم؟

ـ ولی من مستأجرم

ـ شما قبول کن ما پشتت وامیستیم. شما آدم با انصافی هستید. من دیدم به همسایه‌ها کمک می‌کنید و موقعی که آسانسور نمی‌تونن استفاده کنن بارهاشونو براشون می‌برید در خونه‌هاشون. الهی هر چی از خدا می‌خواین بهتون بده. این لطف رو در حق ما بکنید.

ـ ولی شما فقط این خواهش رو دارید. شاید بقیه نخوان.

ده دقیقه بعد خانم عزیزی به همراه 5 نفر از همسایه‌هایی که توی لیست قرمز بودند، آمدند در خانه ما. مجبور شدم قبول کنم. جلسه بعدی را فردا شب توی پارکینگ قرار گذاشتند. همه زودتر از ساعت مقرر حاضر شده بودند. آقای جورابچی و پسرش از دیدن همسایه‌ها جا خوردند. همسایه‌ها قبل از هر چیز از بالا بودن میزان شارژ شاکی شدند و گفتند دیگر تحمل این وضع را ندارند. آقای جورابچی اشاره کرد به دیوارهای نیمه‌کاره پارکینگ، تک لامپ وسط سقف، آسانسور و بقیه چیزها:

ـ آقا این همه خدمت کرده پسرم در حالیکه اصلا وظیفه‌اش نبود. این همه وقت گذاشت و دلسوزی کرد در حق ما فقط هم به خاطر من که پدرشم و ازش خواهش کردم. حالا عوض دستت درد نکنه‌تونه. ساختمون پوسیده همه جاش نیاز به تعمیر و بازسازی داره. نیاز به یه آدم پرانرژی و کاربلد داره. بذارید کارها به آخر برسه.

پسر آقای جورابچی چند برگه و فیش و فاکتور از توی جیب کتش بیرون کشید:

ـ پدرجان شما خودتو ناراحت نکن. این تمام خرج و مخارج ساختمان هست به اضافه این حق‌الزحمه‌ها که هنوز پرداخت نشده. اینم بیلان کار. (برگه‌ها را داد دست نزدیک‌ترین شخص که خانم عزیزی بود) شما رو بخیر و ما رو به سلامت. فقط مبلغ سه ملیون و پونصد تومن از جیبم هزینه کردم که بعدا حساب می‌کنم. من مال حروم‌ خور نیستم. فقط این‌جا رو مثل خونه خودم دونستم و خواستم کمکی کرده باشم. خدانگهدار پدر. بچه‌ها منتظرم هستند. رفتم.

خانم عزیزی ‌هاج و واج برگه‌ها و فاکتورها را نگاه می‌کرد و چیزی سر در نمی‌آورد. آقای جورابچی بعد از رفتن پسرش نگاه به خانم عزیزی و بعدش بقیه همسایه‌ها انداخت. عصبانی بود:

ـ همینو می‌خواستید. اصلا ما ملت حق نشناس و ناسپاسی هستیم. خونه داشت جون می‌گرفت. حالا برید ببینم با این همه کار می‌خواید چکار کنید. من دیگه کاری ندارم. دیگه خودتون می‌دونید. و رفت. همه به هم نگاه کردند. خانم عزیزی گفت:

ـ هیچ اتفاقی نیفتاده. آقای‌هاتف (خطاب به من) این شما و این فاکتورها. خودت یه جوری این غائله رو ختم به خیر کن. ما به تو اعتماد داریم. فقط تو رو جون هر کی دوست داری دیگه ازمون پول نگیر. من دیگه باید طلاهامو بفروشم بدم برای تعمیر ساختمون.

فاکتورها را شب گذاشتم جلوم و یک بیلان جدید نوشتم. کاشف به عمل آمد که میزان مصالح خریداری شده برای پارکینگ دوبرابر بیشتر از اندازه موجود است. حق‌الزحمه‌ها بالا و درصد مالیات و ارزش افزوده‌ها چند برابر بیشتر ثبت شده به اضافه چند قلم کالایی که کاربردی برای ساختمان ما نداشت و وجود خارجی هم نداشت. ورق زدم. تعداد و نوع لامپ‌ها و پایه چراغ‌ها با آنچه که خریداری شده بود همخوانی نداشت. تمام فاکتورها با یک قلم و با یک دستخط نوشته شده بود، از فاکتور کالای برقی گرفته تا ابزار و مصالح و دستمزد کارگرها و فاکتور حمل کالا و فاکتور تعمیر آسانسور. هیچ‌کدام از فاکتورها مهر مغازه نداشت. فقط یک تکه کاغذ بود. حالا این موضوع را چطور باید به همسایه‌ها می‌گفتم. تازه سه و نیم ملیون هم باید به ایشان پرداخت می‌کردیم، به کسی که طبق مستندات خودش را معاف از شارژ کرده بود آن هم به مدت 4 ماه. شاید اگر حسابدار نبودم هیچ وقت این موضوع را نمی‌فهمیدم. کار کردن با عدد و رقم کار هر کسی نیست. و من دلم به حال دیگران می‌سوخت که فقط به خاطر حل مشکلاتشان مجبور بودند به چنین کسی باج بدهند.

م. سرایی‌فر

اردیبهشت 98

گزارش خطا