
مریم جهانگیری زرگانی
نشستهام گوشه تختخواب مرد کوچکم، اِرمیا و موهای لطیف و صافش را نوازش میکنم. پسرکم همین دو هفته پیش وارد پنجسالگی شد اما هنوز از تنها خوابیدن میترسد و همیشه از من قول میگیرد تا خوبِ خوب خوابش نبرده تنهایش نگذارم. به ابروهای پیوسته و مژههای بلندش نگاه میکنم و لذت میبرم از این بزرگترین دستاورد زندگیام. گاهی میزند به سرم. میگویم کاش هرگز او را به دنیا نیاورده بودم تا وقتش که رسید، با خیال راحت بمیرم و نگران تنها ماندنش نباشم. اگر زندگیمان عادی پیش رفته بود شاید الان برادر یا خواهری یکیدوساله داشت اما موجودی به نام «گِلیوبِلاستوم مولتی فُرم» سه سال پیش یکدفعه خودش را انداخت وسط زندگیمان و اوضاع را عوض کرد. اولش فقط سردرد داشتم. تازه اِرمیا را از شیر گرفته بودم و پسرک حسابی اذیتم میکرد. فکر میکردم از استرس و خستگی است. اما کمی بعد تشنج کردم و بعد از آن چشمهایم تار شد. اولین بار در مطب جراح مغز و اعصاب توی سیتیاسکن مغزم با جناب «گِلیوبِلاستوم مولتی فُرم» آشنا شدم. توده سفیدرنگ کوچکی بود که درست به طاق کلهام چسبیده بود و میان سیاهیهای مغزم بدجوری به چشم میآمد. تا آن روز نمیدانستم در دنیای پزشکی هر چه سفیدتر باشی خانهخرابکُن تری! سرطان مغز داشتم، ساده و تکاندهنده. یک هفته بعد جراحی شدم. توی اتاق عمل وقتی روی تخت دراز کشیده بودم و پرستارها و تکنسینها داشتند به همه جای بدنم سیم وصل میکردند تا برای جراحی آماده شوم از اتاق کناری صدای جراحم را شنیدم که نمیدانم برای چه کسانی داشت توضیح میداد تومور «جی بی ام» بدخیمترین نوعِ تومور مغزی در انسانهاست و منشا آن خود سلولهای مغز هستند و بهصورت پیشرونده بقیه بافت مغز را هم درگیر میکند و میتواند کشنده باشد. خانهخراب مثل مفسدان اقتصادی نام اختصاری داشت! آنهم چه دهانپرکن، جی بی ام! بعد توضیح داد که ما این بیمار را برای بهبودی کامل جراحی نمیکنیم، چون نمیتوانیم همه تومور را خارج کنیم، فقط میخواهیم کیفیت زندگیاش را در سالهای باقیمانده عمرش بالا ببریم! اینجا بود که با تکنسین بیهوشی چشم توی چشم شدم و نمیدانم چقدر بیچارگی توی نگاهم دید که دست از آمادهسازی من کشید و رفت توی اتاق کناری. بعدازآن دیگر جز سکوت و بیب بیب ممتد مونیتور قلب چیزی نشنیدم.
ارمیا را رها میکنم و میروم کنار پنجره. خوابم نمیآید. علی امشب خانه نیست. شبکار است و تا هفت صبح نمیآید. به شبکاریهای همسرم عادت کردهام. اما امشب دلنگرانم. معلوم نیست فردا این موقع چه حسی داشته باشم و بخواهم با چه سرنوشتی روبرو شوم. زل میزنم به بزرگراه و عبور ماشینها. شیشههای پنجره کثیف است. اثر باران و گردوغبار رویشان مانده. وقتی آپارتمانمان را خریدیم همهاش نگران بودم که اگر آسانسور مجتمع خراب شود من چطوری این ده طبقه را بالا و پایین بروم. خیلی نگذشت که نگرانیام را فراموش کردم و عاشق تماشای شهر از این بالا شدم. تا همین سال پیش هرروز طلوع خورشید را از پشت کوههای روبرو میتوانستم ببینم. اما کمی بعد از ابتلایم به سرطان مغز، آنطرف بزرگراه شروع به ساخت یک آسمانخراش سیمانی بیقواره کردند. یک سال است که دیگر نور خورشید صبحگاهی به پنجرههایمان نمیتابد. و من معتقدم این سازه زشت هم برای خودش نوعی تومور بدخیم است.
بعد از جراحیام شش ماه شیمیدرمانی شدم. شش ماه شیمیدرمانی یعنی شش ماه زندگی در جهنم، بدون اغراق! بعد از آن شش ماه، یک روز جراح نتیجه آزمایشها و سیتیاسکنم را دید و باد به آن غبغب چاق آویزانش انداخت و گفت بالأخره موفق شدیم با هم سرطان را شکست بدهیم. خوشحال نگاهم کرد اما من حتی نتوانستم در جوابش لبخند بزنم. تمام شش ماه گذشته را زجر کشیده بودم و بدتر از عوارض شیمیدرمانی مدام حرف او که گفته بود فقط برای بهبود کیفیت زندگیام دارد جراحیام میکند، عذابم داده بود. حالا چه با اعتمادبهنفس خودش را شریک موفقیتم در شکست دادن سرطان میدانست! با اینهمه به خودم گفتم روزهای بد تمام شد. برمیگردم سر زندگیام و دیگر هرگز او را نخواهم دید. اما وقتی توی یکی از برگههای دفترچه بیمهام برایم سیتیاسکن نوشت و گفت چهار ماه دیگر با جواب آن منتظرم است، فهمیدم بازی هنوز تمام نشده! روحیهام خوب نبود. جنگ تمام شده بود اما خرابیها زیاد بود. همه موهایم ریخته بود، دهانم پر از زخمهای دردناک بود و آنقدر لاغر شده بودم که هرلحظه منتظر بودم بشکنم. از همه بدتر ترس از بازگشت سرطان بود. انگار کسی توی تاریکی لنگهکفشی به طرفت پرت کرده باشد و تو نمیدانی لنگه دومی هم در کار هست یا نه! هر چهار ماه یکبار پاکت بزرگ سیتیاسکن به دست روی یکی از صندلیهای فلزی راهروی کمنور درمانگاه، میان آدمهای بیمو و لاغری که غرق سکوت و بهت بودند، مینشستم و ساعتها منتظر میماندم تا نوبتم شود که دکتر سیتیاسکنم را بررسی کند و بگوید آیا دوباره لکه سفیدی توی مغزم جوانهزده یا نه. سه سال به همین منوال گذشت و همین چهار ماه پیش جراح گفت دیگر وقتش رسیده که چکابهای دورهایام را به یک بار در سال کاهش بدهد.
دستم را بالا میآورم و وانمود میکنم میخواهم شیشه پنجره را تمیز کنم. دستمال خیالی را محکم روی شیشه میکشم و یکدفعه انگار اصلا دست ندارم، بازو و انگشتهایم خالی میشود. دستم میافتد پایین. چند هفته بیشتر است که اینطور شدهام. اولش فقط یک گزگز ساده توی نوک انگشتان دست راستم بود. انداختم گردن بشور و بسابهای هرروزه. همه خانمهای خانهدار گاهی به خاطر کار زیاد دستشان درد میگیرد. اما همه خانمهای خانهدار که سابقه یک «گِلیوبِلاستوم مولتی فُرم» در مغزشان ندارند!
توی کل محله حرف افتاده که آسمانخراشی که سه سال است جلوی آپارتمانمان سبز شده، مجوز ساخت ندارد! انگار بازرسان شهرداری آمدهاند بازدید و مکان ساخت آسمانخراش را به خاطر تسلطی که بر پنجرههای خانههای ما دارد مناسب ندانستهاند. حالا هم پرونده رفته دادگاه و اگر شهرداری برنده شود هیچ بعید نیست آسمانخراش را خراب کنند اما من حتی از تصور آوار شدن اینهمه آهن و سیمان و شیشه و سنگ هم میترسم. میترسم این غول بدقواره موقع زمین خوردن چنگ بزند به ساختمانهای اطرافش و آنها را هم با خودش بکشد پایین! بااینهمه دفن شدن زیر ده طبقه آوار اگرچه از برگشتن سرطان ترسناکتر است اما دستکم مرگ آسانتری برای آدم رقم میزند!
چند وقت پیش بچه دوم خواهرشوهرم به دنیا آمد. رفته بودیم دیدنش که مادر شوهرم با مهربانترین لحن ممکن آنهم با خنده و شوخی گفت دیگر وقتش شده اِرمیا هم صاحب یک خواهر بشود. من و علی به هم نگاه کردیم و خندیدیم. واقعا هم وقتش بود. دلم لک میزد برای دوباره در آغوش گرفتن یک نوزاد و مست شدن از عطر معصومانه تن و بدنش. دو سه روز بعدش گزگز انگشتانم شروع شد. هفته پیش بالأخره توانستم خودم را راضی به رفتن پیش جراحم کنم. اِرمیا را گذاشتم خانه پدرم و بدون اطلاع علی رفتم مطب دکتر. هزارتا سؤال پرسید و کلی معاینه کرد و بعد هم یک سیتیاسکن برایم نوشت. به هیچکدام از سؤالهایم درباره احتمال بازگشت سرطان جواب درستوحسابی نداد. حتی وقتی آن حرفهای وحشتناکی که سه سال پیش توی اتاق عمل از زبان خودش شنیده بودم را برایش گفتم، لب به اعتراف باز نکرد! فقط چند لحظه نگاهم کرد و بعد با لبخند گفت احتمالا آن لحظه مشغول آماده کردن فیلم آموزشی برای دانشجویانش بوده و اصلا درباره من حرف نمیزده. متنفرم از دروغهای مصلحتی پزشکان!
امروز جواب سیتیاسکنم آماده میشود. عصر وقت دکتر دارم. از اینکه موضوع را از علی پنهان نگه داشتهام، پشیمانم. حس میکنم نمیتوانم بدون او بروم دیدن دکترم. اگر خبرهای بدی برایم داشته باشد بدون او تاب شنیدنشان را ندارم. بااینحال نمیدانم چطور موضوع را برایش توضیح دهم. مردها با آن ظاهر سفتوسختشان، راحت میشکنند. از دیروز مدام دارم توی ذهنم ماجرا را برایش تعریف میکنم. هر بار که قیافه بهتزدهاش را برای خودم مجسم میکنم اشکم درمیآید. دفعه پیش هزار بار دیدم که مُرد و زنده شد. وقتی موهای سرم داشت به خاطر شیمیدرمانی دستهدسته میریخت، وقتهایی که به خاطر عوارض شیمیدرمانی ریههایم پر از آب میشد و تا مرز خفگی میرفتم، وقتهایی که آنقدر درد داشتم که حتی سنگینی یک ملحفه را روی تنم نمیتوانستم تحمل کنم، وقتیهایی که اشک میریختم و مرگم را از خدا میخواستم... طفلک علی... پا به پای من آمد و بارها و بارها کنار بسترم جان داد. از همان موقع بود که شادی از چهرهاش رفت. هنوز هم وقتی به چشمهایش نگاه میکنم آن ته تههای نگاهش غمی سنگین میبینم. شاید او هم تمام سه سال گذشته را بدون اینکه چیزی به من بگوید با نگرانی زندگی کرده. با صدای ناله اِرمیا از جا میپرم. غلتی میزند و چیزهای نامفهومی میگوید. بعد دوباره آرام میگیرد. مرگ همسر اگرچه سخت است اما آدم بالأخره با آن کنار میآید، دوباره ازدواج میکند، مخصوصا اگر جوان باشد. خیلی نگران علی نیستم. خودم هم برای رفتن از این دنیا آمادهام. سه سال است حس مهمانی را دارم که هرلحظه ممکن است وقت خداحافظیاش برسد. همه غصهام اِرمیا است. تنها دلبستگیام به این دنیا پسرم است. تنها غمی که دارد از پا درم میآورد. نمیدانم بعد از من سرنوشت پسرکم به کجا میکشد. میترسم همسر بعدی علی با جگرگوشهام سازگاری نداشته باشد. میترسم هر بار که شیطنت کرد سرش داد بزند یا حتی بدتر کتکش بزند... آن قدیمها مادربزرگم همیشه میگفت مادر حتی بعد از مردن هم روحش آرام نمیگیرد. حالا خیلی خوب معنی حرفش را درک میکنم. سرم را به شیشه سرد پنجره میچسبانم و میگذارم پیشانی تبدارم آرام بگیرد. میخواهم افکار تلخی که بدتر از هر تومور بدخیمی دارند سلولهای مغزم را میخورند، لحظهای دست از سرم بردارند. چیزی به صبح نمانده. باید بروم وضو بگیرم و نمازم را بخوانم. میخواهم صبحانه مفصلی برای علی آماده کنم. میخواهم خوب خستگی شبکاری از تنش برود، بعد ماجرا را برایش بگویم. کسی چه میداند. شاید به قول دکتر فقط یک مشکل عصبی داشته باشم، شاید یکی از عصبهای دستم جایی گیر افتاده باشد و با یک جراحی ساده یا حتی با تزریق یک آمپول همهچیز ختم به خیر شود. گوشه آسمان دارد سفید میشود. نور تلاش میکند از گوشههای شبح زشت آسمانخراش نیمهکاره بیرون بزند. علی میگوید خوبی خراب کردن آسمانخراش این است که دوباره نور به پنجرههایمان خواهد تابید. دلم لک زده برای تماشای طلوع خورشید...