کد خبر: ۳۶۵۸
۱۳۹۹/۰۴/۲۱ ۱۴:۴۳
سحر، دختر پر جنب و جوش

«نقره‌داغ»

سید مهدی طیار

تصویرساز: یاسمن امامی

حالا هم که سحر می‌خواست درس بخواند، طبیعت نمی‌گذاشت. معلوم نبود این چه وضعش است! در حالی که مدتی بود سحر با جان‌نثاری تمام، چشمان گران‌بهایش را به جزوه «دوان ‌دوان و فوری ‌فوتی نوشته‌ شده» به کتابت همکلاسی محترم، شیما، دوخته بود؛ یک‌دفعه تلپ!

یک مورچه بالدار افتاد بر آن پهنه سرشار از سخنان گهربار استاد و معلوم بود که هر ننه‌قمری، به جای خواندن حروف راکد جزوه، ترجیح می‌دهد به تماشای آن پاره تن حیات وحش از زیر شاخه حشرات، بپردازد و تکاپوی این خال رخ دنیای جانداران را به نظاره بنشیند. و البته سحر چرا از این وضعیت بدش بیاید؟! اتفاقا به وجد آمد و خنده‌ای ناشی از شعف، به چهره «از صعوبت درس درهم ‌شده‌اش» تلنبه شد و گل از گلش شکفت و بلبل ‌زبانی‌اش از قفس نازک و پوسیده و شکننده سکوت دررفت:

ـ مامان جان، مورچه‌ات نرفته برگشت.

سحر، جزوه را بلند کرد و طوری که مورچه بالدار از آن گستره فرونیفتد، برد برای مادر؛ که در آشپزخانه داشت ظرف می‌شست.

ـ مامان جان، از بس ازمون محبت دیده، جَلدمون شده. هر چی دَکش کنیم، برمی‌گرده.

مادر زیرچشمی چپ چپ نگاهی به سحر و بعد مورچه بالدار حیران روی جزوه انداخت و فی‌الفور آب پاکی را روی دست سحر ریخت:

ـ این اون نیست.

سحر مطمئن بود حق با مادر است؛ نه این‌که تا این حد آن مورچه بالدار قبلی را می‌شناخت، نه! بلکه چون نسبت به مادر شناخت کافی داشت.

پس اگر این مورچه، مورچه مادر نیست؛ مورچه سحر است. چه بسا اگر او هم مثل مادر به اندازه کافی با مورچه‌اش معاشرت کند، بتواند مثل مادر با یک نگاه آن را از مورچه‌های دیگر تشخیص دهد. در همین خیالات بود که گوشش، در سکوتی ملتهب، آژیر قرمز کشید و شیون و زاری سر داد؛ انگار گوشش از دنیایی دور، با زبان الکن خود داد می‌زد: داغ! داغ!

سحر، ناخاسته در ناخودآگاهش گفت: طفلکم!

به خود آمد و فهمید چه شده. واحیرتا! معلوم نبود مادر چه وقت یکی از لنگه‌های دست‌کش ظرف‌شویی‌اش را از دست خارج کرده و گوش بینوای سحر را گروگان گرفته:

ـ می‌گم دیروز فردا بود؟ یا فردا تازه قراره دیروز بیاد؟

سحر متوجه منظور مادر نشد. معمای مادر، نابغه‌ای با چندین تخصص بین‌ رشته‌ای برای حل ‌شدن طلب می‌کرد؛ در حالی که همین تنها مغز محدودی که سحر فعلا در اختیار داشت، پهنای باندش را الان به انتقال اطلاعات پدیده درد اختصاص داده بود و امکان فهم در حد سحر را هم نداشت.

مادر پیچ دیگری به گوش داد:

ـ امروز همون فردایی نیست که دیروز وعده‌ا‌ش رو می‌دادی؟!

انکار فایده‌ای نداشت. منظور مادر واضح بود: سحر فردا امتحان داشت.

گوش به التماس افتاد: «سحر، کوتاه بیا! خودت را به آن راه نزن.» سحر هم نزد:

ـ باشه مامان جان، الان می‌ندازمش بیرون.

گوش که از دست خلاص شد، سحر جزوه را برد و در شکاف توری پنجره لوله کرد و مورچه بالدار را از طریق آن سکوی پرتاب فوت کرد به بیرون. دلش می‌خواست خود جزوه را هم به پیوست مورچه شوت کند به زباله‌دان هوا و آن بختک سرتق را، مثل برگ‌های خزان، آواره و اسیر هیاهوی باد ببیند؛ اما افسوس که این کار فقط از لحاظ تئوری ممکن بود و از لحاظ عملی امکان نداشت. شاید هم برعکس، از لحاظ عملی امکا‌نپذیر بود؛ اما از لحاظ تئوری اشکال داشت!

سحر دوباره برگشت سر خانه اولش: کلنجار با پاپیروسی موسوم به جزوه و کشف رمز از آن نسخه دست‌نویس هول‌هولکی رقم‌خورده و با تکنولوژی فتوکپی تیره ‌و تار شده. این امر، با کوله‌باری از مشقت همراه بود. برخی کلمات، در خود پیچیده و مثل گره کور نخی نازک و در حد ذره‏بینی پشمالو و تخس، ناخوانا بودند. جاهایی، بعضی جملات، مانند کلاف سردرگمی که معلوم است دلپیچه دارد، خبر از هیاهویی خاموش می‌دادند. بعضا نقطه‌های یک کلمه، روی کلمات جلوتر در پرواز بودند و خیلی مواقع فعل به قرینه ضیق وقت به فنا رفته بود.

سحر در چنین کشمکشی مغلوبه بود؛ تا این‌که پدر آمد و پا به میدان گذاشت. خسته به نظر می‌رسید؛ اما این عادی بود و تازگی نداشت و موضوع بااهمیتی به حساب نمی‌آمد.

درخشش کله کچل و صیقلی پدر، مثل صاعقه‌ای دل شب تار سحر را شکافت و نور امید را مثل شوکر به دنیای بی‌روح او زد و احیایش کرد. سر از پا نشناخت. چنان حرارتی یافت که مثل دانه ذرتی که بوداده شود، از تنگنایش جست و شکوفا افتاد پایین. جزوه را مثل دلو آبی که از ته چاه تا نزدیکی‌های دهانه بالا کشیده باشد، بی‌محابا رها کرد و به استقبال پدر جهید و لپ شل و آویزان و مزین به ته‌ریش او را گرفت و آب‌لمون کرد: بابایی چطوره؟

چهره بی‌آزار پدر، متعجب و سپس مملو از لبخند پهن همیشگی‌اش شد. سحر مزه ریخت: بابایی، اجازه می‌دی چارقت دوزم کنم شانه سرت؟

معلوم بود عزم کرده دست به ناممکن‌ها بزند. چارق دوختن، از تخصص‌هایی در زمینه صنایع‌دستی بود که سحر نه تبحر، که آشنایی هم با آن نداشت. شانه‌زدن سر هم که نیازمند بود اول بدهند در آن برهوت لم‌یزرع مو بکارند؛ ولو در حد چند شِوید.

ـ بابایی، شربت می‌خوای؟

چشمان درشت پدر، برق زد و خبر از کودک درون او داد:

ـ اگه باشه که خیلی خوبه.

سحر داد زد:

ـ مامان جان، بابایی شربت می‌خواد.

کت و کیف پدر را از دست او گرفت و در عین حال به نگاه چپ چپ مادر نیز بی‌اعتنایی کرد.

تا پدر جابجا بشود، سحر در انتظار آماده ‌شدن شربت، مادر را پایید. وقتی مادر به او چشم‌غره می‌رفت؛ سحر در عوض بی‌تابی نشان می‌داد که: زود باش مامان جان، بابایی الان میاد.

مادر در حیرت بود که آیا واقعا دختری تا این حد پررو را من به دنیا آورده‌ام؟!

وقتی پدر روی مبل ولو شد و شربت را داد پایین، سحر سؤال کلیدی را که شاه‌کلیدی بود برای خودش، مطرح نمود:

ـ چه خبرا بابایی؟

پدر، اولش با کمرویی طفره می‌رفت و با گفتن «سلامتی»، «مثل سابق» و «خبر خاصی نیست» تعارف سحر را پاسخ می‌داد؛ اما این مرحله آرامش پیش از طوفان که سپری شد، کم کم با اصرار سحر آن روی سرشار از بگوبخند پدر رو آمد. شروع کرد به تعریف‌ کردن سیر تا پیاز ماجراهای شرکت و با آب و تاب پیش تاخت.

هیچ کس گوش مفت را از خود نمی‌راند، به ویژه پدر؛ و چه گوشی مفت‌تر از سحر؟!

پدر می‌گفت و می‌گفت و هر از چندی هم به شیوه «خود گویی و خود خندی» قهقه سر می‌داد. در عرض چند لحظه، چنان به وجد آمده بود که نگو. البته سحر هم میخ او بود و با وجد تمام دل به گفتار او سپرده و بز اخفش نبود که فرمالیته باشد. سحر به حکم همین از سرکار گفتن‌های پدر، صاحب‌نظری بود در امور جاری آن شلوغ‌آباد؛ و نکته‌هایی بعضا میان کلام پدر ذکر می‌کرد که او یاد ماجرای جدیدی برای تعریف‌ کردن می‌افتاد.

مادر شکست را پذیرفت. او که جلوی پدر، دست به گوش سحر نمی‌زد، خلع سلاح شده بود. حاضر نبود همسرش با آن دل گنجشکی، گوشمالی‌ شدن دردانه‌اش را ببیند. ارزش نداشت به خاطر دو خط بیشتر درس‌خوانی سحر، فکر او مشغول شود و چه بسا فردا سرکار تمام مدت با غم این موضوع دست به گریبان باشد.

حتی مادر نمی‌توانست در پروژه گپ و گفت پدر و دختر اختلال ایجاد کند. می‌دانست وقتی همسرش این‌طوری موتورش گرم می‌شود و به آزادراه صحبت می‌افتد، دیگر نامردی است بزنی توی ذوقش و متوقفش کنی. بله! سحر پیروز شده بود و حالا به راحتی می‌توانست جای درس ‌خواندن، به گپ و گفت مشغول باشد؛ بدون این‌که گوشش پیچ و دست مادر پیچ‌گوشی شود.

مادر در همین افکار بود که ناگهان سکوت حکم‌فرما شد. چه شده بود؟ پدر جمله آخرش را تکرار کرد: آره، نماز نخونده‌م!

بعد، یک‌راست بلند شد و رفت وضو بگیرد.

مادر آمد گوش سحر را گرفت:

ـ که این‌طور دختر بابا، ها؟! حالا دیگه مامان‌جونت رو دور می‌زنی؟ تا گوشت دستم نباشه، گوشی دستت نمیاد؟! نمی‌گی این بابایی که الکی قربون‌صدقه‌اش می‌ری، چند ماهه چرا دیر میاد و اضافه‌کاری می‌کنه؟! خبر نداری دلیلش اینه که شهریه دانشگاه تو به هزینه‌هامون اضافه شده؟! یادت رفته داداشت دانشگاه آزاد قبول شد نذاشتیم بره، چون نداشتیم و مجبور شد بره سربازی؟! بعد حالا که نوبت تو شده، بابات باید اضافه‌کاری کنه و تو درس نخونی؟

سحر در این ایکی‌ثانیه چنان نقره‌داغ شد که قبل از سر رسیدن پدر، رفته بود سر جزوه‌اش و خجولانه عمیقا در آن غور می‌کرد.

گزارش خطا