
حسنی
احمدی
اصحاب و
یاران گردا گرد حبیبم محمد را گرفتهاند و به سخنانش گوش میدهند. محمد در حال
صحبت کردن است که پسربچهای وارد میشود و نزد محمد مینشیند.
رسول
مهربانم سخنانش را قطع میکند و به چشمان غمگین پسرک نگاه میکند. پسر میگوید: ای
پیامبر خدا من پسری هستم که پدرم از دنیا رفته است. مادر و خواهرم نیز بیسرپرست
هستند از آنچه خداوند به شما عنایت فرموده است به ما کمک کنید.
دل محمد
میلرزد. رو به بلال میکند و میگوید: بلال به خانه برو و هر غذایی که یافتی آن
را بیاور بلال به سرعت به حجره پیامبر میرود و پس از جستجو بیست و یک دانه خرما
پیدا میکند و به خدمت محمد میرسد.
محمد
دستان پسرک را دست میگیرد. خرماها را در میان دستان پسرک میگذارد و میگوید: بیا این خرماها
را از من بپذیر. هفت دانه آن مال خودت. هفت دانه دیگر مال خواهرت و هفت دانه دیگر
برای مادرت.
در همین
لحظه یکی از اصحاب به نام معاذ دستی بر سر پسر یتیم میکشد و میگوید: خداوند تو
را از یتیمی بیرون بیاورد و جانشین پدرت سازد.
پسرک میرود.
محمد رو به معاذ میگوید: محبت تو را به این یتیم دیدم بدان که هرکس یتیمی را
سرپرستی کند و دست نوازش بر سر او بکشد خداوند به تعداد هر موی که از زیر دست او
میگذرد پاداش شایستهای به او میدهد و گناهی از گناهان او را محو میسازد و مقام
او را بالا میبرد.
مجمعالبیان،
جلد 1، صفحه 506