
گلاب بانو
مردی که گریه نداشت
اصلا به تیپش نمیخورد این همه عزادار باشد. تیپ که میگویم یعنی تیپ! یعنی برق دکمه طلایی روی سر دستهای پیراهن خاکستری تیره با نوارها و خطهای قرمز که با لباسش ست شده بود و منتهی میشد به شلوار دودی خوش رنگ مخملی که تازه اتو خورده بود و لبههای پاچه شلوار دست دوز و اتو خورده، لم داده بودند روی کفشهای ورنی براق سیاه؛ همه این رنگها در مخمل راه راه کبریتی کت گم میشدند. کت مثل خانهای معلق و زیبا و خوشرنگ روی سر شانهها افتاده بود و هیچ تکانی نمیخورد، عقبتر یا جلوتر نمیرفت. تنها در زیر تشعشع چشمنواز خورشید که از لابلای برگها میتابید کمی تیرهتر و یا کمی روشنتر به نظر میرسید.
موهای بلند سیاه و سفید تا روی سرشانهها میرسید. خیلی عزادار بود یا نه؟ نمیدانم! نشسته بود روی یکی از صندلیهای ردیف جلو نزدیک یک عکس بزرگ که به ارتفاع دو متر میرسید و کسی دستش را چسبیده بود. تازه وقتی دست چسبیده شده را نگاه کردم متوجه شدم تمام رنگهایی که در لباسها هست در بندهای چرمی نازکی هم هست که تابیده به هم رو مچ دست افتادهاند.
دستی دستهایش را محکم چسبیده بود که گویی اگر رها میکرد دستها به صاحبشان آسیب میزدند. احتمالا دستها به سمت صورت میرفتند و سیلیهای محکمی به گونههای عطر زده و سرخ و تازه اصلاح شده میزدند. از آن دستها بعید بود که چنین کاری با آن صورت انجام بدهند ولی برای اطمینان محکم نگه داشته شده بودند.
صندلیهای ردیف جلو نزدیک گلهای بزرگ و پوسترهای پهن شده روی دیوار و در و پنجره، مخصوص آدمهای نزدیک بود. چقدر نزدیک بود این آدم، خدا میداند اما نزدیکترین صندلی بعد از پدر و برادر را به خودش اختصاص داده بود صورتش پر از درد میشد و رنج در چهرهاش نمایان بود دانههای درشت اشک از لای پلکهای محکم به هم فشرده شده روی صورت براق و تمیز میغلطید و صدایی شبیه فریاد و ضجه از ته گلو شنیده میشد، صدایی وحشت زده و دردمند که گویی از نبود و فقدان بزرگی فریاد میزد و شکایت داشت. اگر دهان باز نبود و اگر صدا از آن حنجره بیرون نمیآمد میشد همین آدم را در یک عروسی تصور کرد، با همین دسته گلها، منتها با نوارهای قرمز و صورتی نه نوارها و روبانهای سیاه و مشکی.
میشد تصور کرد که چروکهای دور چشم از بین رفتهاند و دهان برعکس اینکه به غم باز شده باشد، از کنج لبها آویزان باشد. با لبخندی کشیده و هلالی، گوشههای لب را بالا کشیده باشد و او در حال خوشآمد به عروس و دامادی باشد که عنقریب وارد صحنه خواهند شد. فقط اگر آن دهان تا آن اندازه باز نبود و آن صداهای عجیب و غریب از ته آن گلو بیرون نمیآمد.
خطفاصله
کجا از دست داده بودش؟ یادش نمیآمد. یادش میآمد که همیشه با او مقایسه میشد، از همان روز اولی که دست در دست مادرش او را دید. موهای تمیز فر خورده بوی یک شامپوی گرانقیمت میداد که از روی سرش تند و پرتحرک اینطرف و آنطرف میدوید. همیشه یک کیف بزرگ داشت که توی آن پر از خوراکیهای رنگی و پر زرق و برق بود که تمام بچهها را به دنبال خودش میکشاند. بچهها، هر جا که میرفت دنبالش میرفتند و مثل دانههای تسبیح ریز و درشت قطار میشدند پشت سرش و هر کدامشان سعی میکردند کاری برایش انجام بدهند. دلش میخواست با آنها بازی کند. خوراکی نمیخواست، همین نان و پنیر و سبزی خانمجان که بوی دستهایش را میداد برایش کافی بود. همین یک دانه سیبی که با صدا قرچ قرچی محکم میسابید و بعد برق میانداخت و توی کیف میگذاشت، برایش کافی بود. فقط میخواست با آن بچهها بازی کند. فقط میخواست کنار آن بچهها باشد و با آنها گرگم به هوا و لیلی کند. فقط میخواست دنبالشان بدود اما یک چیزی نمیگذاشت، یک چیزی میان آنها یک خطفاصله بزرگ انداخته بود، از همان خطفاصلههایی که خانم جمشیدی معلم کلاس اول با گچ سفید محکم روی تنه سبز تخته سیاه میکشید.
یکی از همین خطهای فاصله از همان روز اول بین آنها بود. آن وقتها مدرسه غیرانتفاعی وجود نداشت که پولدارها برای خودشان باشند و معمولیها هم برای خودشان، آن موقع پولدارها اینجوری در میان معمولیها مثل یک نقطه بزرگ، به اندازه خورشید قرار میگرفتند و فن وسط خودنمایی میکردند. از همان موقع دلش میخواست بداند فرق بین آنها چیست؟ برای همین با لبخند میایستاد سر راه بچهها! تمام بازیها را بلد بود و دستش را برای کمک کردن سمت بچهها دراز میکرد. همان نان و پنیر و عطر دستان خانمجان را تقسیم میکرد بین بچهها.
بچهها به سمتش میآمدند اما آن خطفاصله بچه پولدار نمیگذاشت، خطفاصله رشد میکرد، بزرگ میشد و دورش را میگرفت و مثل یک صفر گنده محاصرهاش میکرد. میخواست پاککن نمدار را بردارد و با همان پاککن خطفاصلهها را پاک کند اما نمیتوانست. تخته پاککن نمدار فقط روی تخته سیاه جواب میداد و جاهای دیگر کاربردی نداشت. این جور وقتها شروع میکرد به دویدن، شروع میکرد دور حیاط برای خودش میدوید، حیاط کوچک مدرسه با تمام آدمهایش را دور میزد. آنقدر این کار را کرد تا نفر اول مسابقات دو مدرسه شد. بعد با یک آقایی که قد بلند و سرشانههای پهن داشت به مسابقات استانی رفت. او مربی بود و یادش میداد چگونه نفس بگیرد، نفسش را چگونه تا پایین شکمش ببرد و آنجا نگه دارد و در طول مسیر از اندوخته اکسیژنش استفاده کند و نفس را بیرون نریزد. بریزد توی ریهها و مغز و گردن، نفس را بفرستد توی مچ پا که منظم و تند بلند میشود و روی زمین میآید و در تمام مدت به این فکر میکرد که بعد از این جایزه حتما تمام بچهها دوستش خواهند داشت. حتما تمام بچهها با او هم بازی خواهند کرد.
لبخند خانمجان را کنار زمین میدید و گوشه چارقدی که به دندان دارد و نقلهای صلواتی که سپید و شیرین روی زبان میآورد و مثل سنجاقک روی هوا رها میکند. آن صلواتها با این اکسیژنها ترکیب میشدند، جان میگرفتند و تو عضلاتش میپیچیدند. نمیدانست چقدر دور زد؟ چقدر دوید؟ همینقدر میدانست که توی این دویدنها بزرگ شد، دوستانش تغییر کردند و آرزوهایش جا بجا شدند.
مدال حفره خالی
آقاتر است هر کس که خوب لباس میپوشد و منظمتر است و حتما بهتر است. با آن شانههای لاغر استخوانیات میآمدی میایستادی مقابل من که آقاتر و بهتر بودن را مادرم از وقتی که پیچ کوچه را رد میکردیم در گوشهایم فرو میکرد. مادر این چیزها را سنجاق به سنجاق به لباسم آویزان میکرد و توی کیفم لابلای خوراکیها پر میکرد و بعد پدر کلماتش را با یک پس گردنی وصل میکرد به پوستم! بیلیاقت بودن را، بدبخت بودن را، اینطوری تعریف میکرد تا نتوانم با آن همه خوراکی و دفتر و کتاب و مدادهای رنگی آدمهای خودم را جمع کنم.
من همیشه مشغول جمع کردن آدمهای خودم بودم. مجبور بودم برای جمع کردن آدمهای خودم از آدمهای دور و بر تو بردارم. دوران مدرسه گذشت اما تو نگذشتی، تو رشد کردی، مثل من و مثل دیگران و ما دیگر بچه نبودیم که با خوراکی و آدامس و شکلات آدم دیگران باشیم. ما بزرگ میشدیم؛ من پولدارتر میشدم و تو معروفتر. دبیرستان را تمام نکرده بودیم که تو با یک مدال طلا دور گردنت پریدی وسط سنی که برایت از صبح با پارچههای قرمز درست کرده بودند، قدمهایت را محکم روی زمین کوبیدی و لبخند پیروزی را هل دادی توی حیاط بین بچهها! این تنها چیزی بود که نتوانستم از تو بخرم، بقیه چیزها را پا به پایت آمدم و از تو خریدم، بجز همین لبخندهای بزرگ روی صورتت را که فقط بین خودت و مادرت تقسیم میکردی.
بعدها هم همینطور بودی، از سکو بالا میرفتی و چشمهایت دنبال مادرت میگشت تا مدالهایت را به او بدهی. من چقدر منتظر این روز ماندم و چقدر نزدیکت شدم! من دست دوستی به سمتت دراز کردم، شدم بهترین و نزدیکترین و پولدارترین رفیقت، خواستم لبخندهایت را بخرم. خواستم پساندازشان کنم، خواستم برای من باشند اما نشد و حالا زیر قاب عکس بزرگ تو نشستهام.
تو رفتهای دورتر، نشستهای تو قابهای بزرگ چند در چند، ایستادهای مثل همیشه در سکوت به تماشا. مادرت زیر چادر مشکی، ساکت به لبخندت خیره شده. حالا انگار دارد به مدال بزرگتر و طلاتری روی گردنت نگاه میکند. چشمهای درشت سیاهش اشک ندارند. همیشه اینطور وقتها چشمها مشغول حرف زدن هستند حرفشان که تمام میشود به اشک مینشینند. حرفهای مادرت با تو تمامیندارد. انگار نه انگار که مردهای! انگار نه انگار که تصادف کردهای و تمام شدهای! هیچکس گریه نمیکند. مادرت قلبت را بخشیده و حالا به حفره خالی توی سینهات نگاه میکند که انگار مدال دیگری از آن آویزان کردهای. تنها کسی که گریه میکند من هستم شاید برای خودم گریه میکنم و برای مدال آخری که دور گردنت روی حفره خالی قلبت انداختهای.