
م. سرایی فر
آقا صفدر چشماش گشاد شد و ابروهاش رفت تو هم:
ـ بله بله ، نفهمیدم. به دختر «من» گفته ندید بدید. اون گوشی رو بده به من ببینم. پسره بیچشم و رو...
شوکت خانم گوشی را از جلو دست آقا صفدر برداشت:
ـ خوب حالا تو هم. باز دور برداشتی. دعوای زن و شوهریه. چه ربطی به ما داره.
آقا صفدر دستش را دراز کرده بود تا گوشی را از دست زنش بگیرد:
ـ بدش به من حالیش کنم با کی طرفه. حالا دیگه پسر حسن سلمونی واسه من آدم شده؟ یادش رفته کی زیر بال و پرباباشو گرفت. اشتباه از من بود که بهش دختر دادم. بده به من گفتم.
شوکت خانم بلند شد و رفت طرف آشپزخانه:
ـ«لااله الا الله» ای بر شیطون لعنت. بازشروع کرد.
یک لیوان آب برای شوهرش آورد. آقاصفدر آب را نمیگرفت:
ـ نمیخوام. همش تقصیر توئه. بس که به این پسره رو دادی. نذاشتی دوزار حساب ببره از من که الان دخترت اینجوری سرشکسته نشه.
شوکت خانم به عصانیت شوهرش محل نداد:
ـ خیله خوب بابا حالا بگیر یه لیوان آب بخور.
آقا صفدر با دست لرزان لیوان آب را به زور زنش گرفت و به لبهای سفید خشکیدهاش تکیه داد و آن یک چکه آب را طوری خورد انگار تیغ قورت داد. تسبیح دانه درشتش را از پشت مخده قرمزش برداشت. زانویش را زیر دستش ستون کرد و تند تند دانهها را دوتا دوتا پشت هم انداخت. شوکت خانم بقیه آب را پای گلدان ریخت و با لحنی مهربان رو به اتاق گفت:
ـ احمد، بیا برو نون بخر. بدو مادر.
آقا صفدر رو به طرف اتاق احمد داد زد:
ـ پسر مگه با تو نیست؟
احمد سراسیمه از اتاق زد بیرون:
ـ چشم بابا، چشم. الان میرم.
ـ دِ همین کارهارو میکنید فردا دور و بریاتونم به پدر و مادرتون ارزش قائل نمیشن. مثل اون برادر بیمعرفتت که الان شش ماهه یه سر به پدر ومادرش نزده.
شوکت خانم پول و سفره نان را داد دست پسر جوانش و بازویش را طوری فشار داد و در را نشانش داد که زودتر برود سراغ نان خریدنش و قیل و قال بخوابد. آقا صفدر برگشت سر غرولند و تسبیح انداختنش.
تلفن خانه که زنگ خورد. شوکت خانم تلفن را برداشت و رفت توی آشپزخانه. ملیحه بود، دخترش:
ـ مامان، حالا من چیکار کنم. شب بابام آبروریزی راه نندازه. جلو پدر و مادر سجاد سنگ رو یخ میشم.
ـ نگران نباش. بابات شب نمیاد مهمونی. مطمئن باش. فعلا رو دنده لج گیر کرده.
ـ من نگران حال خودشم. یه طوریش نشه. بخدا مامان سجاد چیزی نگفت. فقط گفت مگه پدر و مادر من و تو از اون فرشها دارن که ما هم داشته باشیم. اصلا تقصیر من بود. نباید حرف عوض کردن فرشها رو پیش میکشیدم. سجاد می خواست بیاد عذرخواهی ولی ترسید.
ـ تو نگران نباش. برای بچه خوب نیست. یا تا شب آروم میشه یا اینکه نمیاد مهمونی. تو به کار خودت برس مادر. اخلاق باباتو که میشناسی.
آقا صفدر سرش را آورد توی آشپزخانه:
ـ چی پچ پچ میکنی؟ کیه ؟ دخترته یا اون پسر بیغیرتت. بهش بگو بالأخره گذر پوست به دباغخونه میفته پسر. برو پیش هرکی که باهاش دمخوری. برو . تو دیگه بابا نداری. برو.
شوکت خانم دستش را روی دهنی گوشی گذاشت وسرش را عقب انداخت و آرام گفت:
ـ محمود نیست. شما برو یه آبی به صورتت بزن. ریش تو مرتب کن.
آقا صفدر کمی به صورت زنش خیره ماند و بعد سر تکان داد و به طرف دستشویی رفت.
ـ دیدی مامان. گفتم که بابا خیلی عصبانیه. فک میکنی تا شب بهتر شه. آخه این چه رفتاریه با ما داره؟!
ـ خوب اینم اینجوریه دیگه.
شوکت خانم با نگاهش آقا صفدر را دنبال کرد تا مطمئن شود رفته توی دستشویی و در را بسته.
ـ مامان کاش یه سر بابا رو ببریم دکتر.
-حرفی میزنی مادر. اینقدر نرفت دکتر تا اورژانس اومد بالای سرش. تازه بعدش شاکی شد که چرا آمبولانس اومده دم در. میگفت شماها منو دشمن شاد کردید. الان دشمنام خوشحالن که من دارم میمیرم.
ـ مامان بخدا بخاطر این کارهای بابا روم نمیشه بیام خونه شما. هر بار سجاد رو میبینه شروع میکنه خط و نشون کشیدن و تهدید کردن که من الم و بلم و شماها زیر سایه پدر من به اینجا رسیدید.
ـ خوب اونم اینجوری داره محبتشو نشون میده میخواد بگه ازت حمایت میکنه.
ـ به کادویی که سجاد برام خریده بود توهین کرد.
ـ میخواست بگه ملیحه لایق بهتر از ایناس. طرف تو رو گرفته. باید خیلی هم خوشحال باشی.
ملیحه بغض کرد:
ـ اینطوری مامان؟ سجاد بخاطر اون گوشوارهها شبها توی اسنپ کار کرده بود. بابا نباید دلشو میشکوند.
ـ سجاد هم نباید ناراحت بشه. اونم عضوی از خانواده است باید اخلاق باباتو بدونه.
ـ مامان ما هم دوس داریم هر هفته بیاییم خونه شما. دور هم جمع بشیم. من به شما تو کارهای خونه کمک کنم. سجاد به کارهای سیمکشی و لولهکشی خونه شما رسیدگی کنه. اصن محمود چرا نمیاد خونه شما. همش بخاطر کارهای بابا.
ـ ملیحه مادر، تو که میدونی بابات سر و صدا زیاد راه میندازه ولی تا حالا آزارش به یه مورچه هم نرسیده. همه چی فقط تو زبونشه. به منم زیاد ازین حرفا میزنه. همیشه اون موقعها که جوان بودم میگفت برادرتو ببینم پاشو میشکونم دستشو قلم میکنم، ولی تو این 37 سال هیچوقت دست رو برادرم بلند نکرده.
ـ بله دست بلند نکرده. ولی هیچ عزت و احترامی هم بینشون نیست. آخه که چی آدم به عزیزان خودش روی خوش نشون نده فقط بخاطر غدبازی و زورگفتن. خوب احترام خودش از بین میره.
صدای کوبیده شدن در دستشویی که آمد شوکت خانم صداش را پایینتر آورد:
ـ خدا ارحم الراحمینه دخترم. بالأخره باید صبوری کنیم. اونم گناه داره باید یکی آرومش کنه دیگه. زیاد سخت نگیر. برو به کارهات برس.
ـ بابا رو چکار کنم...
ـ زیاد سخت نگیر. طوری رفتار کن انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. انگار نمیدونی بابات چی گفته. با شوهرت خوب باش. شاد باش تا اونم یادش بره.
صدای زنگ درآمد. شوکت خانم گوشی را گذاشت و در را باز کرد.
احمد در حالیکه یه تکه نان توی دهانش بود نانها را داد دست مادرش. با صدای آهسته گفت:
ـ مامان میشه یه لحظه کلیدماشینو از بابا بگیری برم از دوستم کتاب تست بگیرم.
شوکت خانم نانها را روی نیمکت آشپزخانه پهن کرد تا سرد شوند.
ـ بذار ببینم.
ـ اگه نداد اصرار نکن حوصله داد و بیداد ندارم. پیاده میرم.
شوکت خانم رفت طرف اتاق دنبال آقا صفدر. آنجا نبود. توی هال و اتاق احمد هم نبود.
خودش صدای در دستشویی را شنید. کفشهای آقا صفدر همانجا روی جاکفشی بود. بیرون هم
نرفته بود. پس کجا بود. شوکت خانم شروع کرد به صدا کردن شوهرش. احمد پشت سر مادر.
فن دستشویی روشن بود اما در باز نمیشد. با فشار در را هل دادند. آقا صفدر روی کف
دستشویی ولو شده بود. لبهایش کبود و رنگش عین گچ سفید. احمد داد زد: بابا، بابا.
شوکت خانم گفت: بدو زنگ بزن اورژانس. زودباش.