کد خبر: ۳۵۷۵
۱۳۹۹/۰۴/۱۴ ۱۱:۵۵

مرگ یک گنجشک

سمیرا اسکندرپور

خط کشش را برداشت و بی‌حوصله وارد راهرو شد. خمیازه‌ای کشید و شروع کرد به قدم زدن. راهروها نور زیاد اتاق‌ها را نداشت. ناظم هنوز چند قدمی نرفته بود که چشمش به سلطانی افتاد. سلطانی بیرون کلاس پشت در ایستاده بود و مثل کسی که دنبال چیزی می‌گردد سعی می‌کرد از سوراخ کلیدِ در، توی کلاس را نگاه کند.

ناظم از دیدن سلطانی چشم‌هایش درشت شد. مثل این که چیز جدیدی کشف کرده باشد بینی‌اش را بالا کشید. کتش را مرتب کرد و سینه‌اش را داد جلو. صدای آقای رحمانی معلم ادبیات از کلاس بغلی شنیده می‌شد. سلطانی دست‌هایش را توی جیب شلوارش کرد تا چیزی در بیاورد. ناظم خط‌کش و دست‌هایش را پشت کمر توی هم قلاب کرد. قدم‌هایش را سنگین‌تر کرد و بی‌صدا به سمتش رفت. وقتی نزدیکش رسید بی‌هوا گوش سلطانی را گرفت و محکم پیچاند. سلطانی که گوشش توی دست‌های ناظم بود آخ آخش بلند شد. ناظم خوشحال از این که توانسته مچ سلطانی را بگیرد زبانش را با حرص گزید و گفت: خب بگو ببینم... چه کار می‌کنی؟

سلطانی که از درد، صورتش مچاله شده بود به زحمت ناله کرد: آقا آقا....

صدای آقای رحمانی از کلاس بغلی شنیده می‌شد که برای بچه‌ها شعری را می‌خواند. ناظم همان‌طور که گوش سلطانی را توی دست گرفته بود گفت: آقا چی؟ هان؟ اینجا چی کار می‌کنی؟

سلطانی بی‌مقدمه گفت: آقا... آقا معلم گفتند بیایم اینجا....

ناظم گوش سلطانی را ول کرد. دوباره دست‌هایش را پشت کمر چسباند. خم شد و گفت: آهان... که آقا معلم گفتند... خب بگو ببینم چه غلطی کردی که آقا معلم گفتند اینجا وایستی؟

سلطانی که از درد دو دستش را روی گوشش گرفته بود گفت: آقا... آقا به خدا هیچ کاری... این یه بازیه فقط...

ناظم خنده معناداری کرد و یک ابرویش را بالا انداخت. با تمسخر گفت: یه بازی؟ آن هم سر درس ریاضی؟ هاااان؟

سلطانی هنوز دست از گوشش برنداشته بود که ناظم صورتش را نزدیک صورت سلطانی کرد. صدایش را کش و قوس داد: خب بگو ببینم... این چه بازی‌ایه؟

سلطانی که معلوم بود خودش را برای تعریف بازی آماده کرده بود لباسش را مرتب کرد. نفس عمیقی کشید و با خوشحالی گفت: آقا... آقا معلم گفتند... آقا بازی این‌طوریه که یکی می‌رود بیرون... بعد توی کلاس یه چیزی را جا به جا می‌کنند... بعد اونی که رفته بیرون وقتی میاد تو باید حدس بزند که چی تکان خورده...

ته لبخند از روی لب ناظم پرید. از شنیدن این حرف برافروخته شد. با چشم‌های قرمزش سر تا پای سلطانی را ورانداز کرد. به چشم‌های او براق شد و گفت: که آقا معلم گفته امروز بازی کنیم هااااان؟

سلطانی انگار منتظر یک اتفاق بود. ناظم نفس را توی سینه‌اش حبس کرد و راست ایستاد. دندان‌هایش را روی هم سایید و یک کشیده خواباند توی گوش سلطانی.

خنده از روی لب‌های سلطانی پرید. سلطانی یک دستش را روی لپش گرفته بود و هاج و واج به آقای ناظم نگاه می‌کرد. گفت: آقا به خدا راست می‌گوییم....

صدای تشویق و دست زدن بچه‌های کلاس ادبیات بلند شد.

سلطانی خیره به ناظم تکان نمی‌خورد. ناظم پس گردن سلطانی را گرفت. برای این که صدایی داخل کلاس نرود کمی از آنجا دورش کرد.

یک جا ایستاد و با زدن خط‌کش به کف دست دیگرش خودش را آماده تنبیه سلطانی کرد. یک چشمش را جمع کرد و گفت: دست‌هایت رو بیار جلو....

سلطانی شروع کرد به التماس کردن: آقا تو رو خدا... آقا به خدا راست می‌گوییم... خودتان در بزنید از آقا بپرسید... اصلا می‌خواهید خودم بزنم. آقا تو رو خدا... آقا....

ناظم دوباره نفسش را توی سینه حبس کرد. خط‌کش را توی دستش چرخاند و گفت: بیار جلو....

سلطانی با گریه و ناله یک دستش را صاف کرد. ناظم خط‌کش را برد بالا. سلطانی بعد از یکی در میان قایم کردن دست‌هایش بالأخره دستش را صاف گرفت جلوی ناظم. ناظم بی‌معطلی با پهنای خط‌کش محکم کوباند کف دستش. سلطانی از درد دستش را کشید عقب. به گریه افتاد. ناظم منتظر بود تا دست دیگرش را جلو بیاورد که کسی از انتهای راهرو با عصبانیت صدا زد: جناب آقای مسعودی!

ناظم سرش را بلند کرد. آقای بهرامی بود. از روبروی دفتر مدیریت با خشم به او نگاه می‌کرد.

آقای مدیر گفت: لطفا یک لحظه تشریف بیاورید دفتر...

ناظم نمی‌خواست ولی سرش را به تأیید تکان داد. آقای بهرامی زیر لب چیزی گفت و به دفتر مدیریت رفت. ناظم از ادامه تنبیه سلطانی منصرف شد. سیبلش را تاب داد و گفت: نمره انضباطت از الان صفره... فردا پدرت را میاری مدرسه...

رویش را برگرداند تا برود اما یکدفعه انگار که فکر بهتری به سرش زده باشد لبخندی زد و ایستاد. خط‌کشش را ورانداز کرد و با کنایه گفت: نه... اصلا همینجا وایستا... بهترش را هم دارم. یه چیزی که وقتی بزنم کف دستت، از درد تمام تنت بسوزه.. از جات جم نمی‌خوری تا بیام. فهمیدی؟

سلطانی با چشمان گرد شده سرش را کج کرد و گفت: چشم...

ناظم پیروزمندانه رویش را برگرداند و سعی کرد با اقتدار به سمت دفتر مدیریت برود. می‌دانست آقای مدیر قرار است چه بگوید. موهایش را به عقب خواباند و یقه‌اش را صاف کرد. دوباره از دور نگاه نافذی به سلطانی انداخت. سلطانی چشمش را از او برنمی‌داشت. ناظم در را باز کرد و وارد اتاق مدیر شد.

آقای مدیر توی اتاق ساکت و خلوت پشت میزش نشسته بود. ناظم در را بست و بی‌اعتنا نزدیکش شد. سرفه‌ای کرد و گفت: بفرمایید جناب آقای بهرامی... امری بود؟

آقای مدیر که معلوم بود بسیار عصبانی است سرش را بلند نکرد. کاغذهای روی میزش را مرتب کرد و یک خودکار برداشت. از ناراحتی نفس عمیقی کشید و گفت: تا کی آقای مسعودی؟

مسعودی بی‌توجه به او لیوان روی میز معلم‌ها را با پارچ آبی پر کرد و سرکشید. صدایش را صاف کرد و گفت: از چه حرف می‌زنید جناب مدیر؟ چی تا کی؟

آقای مدیر سرش را بلند کرد. معلوم بود می‌خواهد عصبانیت خودش را کنترل کند. با مکثی به صندلی روبرو اشاره کرد و گفت: لطفا بفرمایید بنشینید...

نور خورشید از پنجره پشت میز مدیر اتاق را روشن کرده بود. دو تا گنجشک روی لبه پنجره قدم به قدم می‌جهیدند و دانه‌هایی را که آقای مدیر مثل همیشه آنجا ریخته بود برمی‌داشتند. ناظم با بینی‌اش بازی کرد و خونسرد نشست. آقای مدیر ادامه داد: به نظر شما این روش تربیتی درست است؟

ناظم از حالت لمیده درآمد و صاف نشست. گفت: کدام روش را می‌فرمایید؟

آقای مدیر گفت: خودتان می‌دانید من از چه حرف می‌زنم....

ناظم بدون آن که عصبانیتش را نشان دهد گفت: آقای بهرامی... شما خبر دارید این پسر الان به من چه گفت؟ توی این همه سال تا به حال کسی نشده راست راست به چشم‌هایم نگاه کند و من را دست بندازد... این را می‌فهمید. من ناظم این مدرسه هستم. حق دارم تا بچه‌های بی‌ادبی مثل سلطانی را ادب کنم...

آقای مدیر با تعجب به او خیره شد و گفت: مگه این پسر چه کار کرده؟

ناظم با تکان دادن پنجه پایش سعی می‌کرد عصبانیتش را حفظ کند. گفت: به من می‌گوید آقا معلم توی کلاس بازی راه انداخته. مرغ پخته از شنیدن این حرف خنده‌اش می‌گیرد آقا... پسره پررو خیال کرده من احمقم... آقای حسینی او را از کلاس انداخته بیرون آن موقع این... شما بودید چه کار می‌کردید؟

آقای مدیر مکثی کرد. ابروهایش در هم گره خورد. گفت: خب شاید درست می‌گوید آقای مسعودی...

مسعودی از کوره در رفت. بلند شد و با لحن تندی گفت: درست می‌گوید؟ شما چرا آقای بهرامی؟ مگه آقای حسینی اولین باره که کسی را بیرون می‌اندازد؟! بازی کجا بود آقای مدیر... آقای حسینی کی تا به حال بازی راه انداخته که این، دفعه دومش باشد؟ این کارها شاید از آقای رحمانی معلم به قول شما دلسوز مدرسه، سر بزند اما از ایشون خیر... که البته تنبیه دانش‌آموز هم از سر دلسوزی است. مگه همین چند وقت پیش ندیدید به آقای رحمانی چه می‌گفتند؟

آقای مدیر از پشت میزش بلند شد. گنجشک‌ها مثل این که با هم حرف می‌زدند نزدیک هم شده بودند و بال و پرشان را با پهنای نوک شانه می‌کردند. آقای مدیر ایستاده گفت: کدام حرف را می‌فرمایید؟

ناظم که انگار همه چیز دوباره برایش تکرار می‌شد مصمم روبروی مدیر ایستاد. مشتش را نشان آقای مدیر داد و صدایش را کلفت کرد: شاگرد مثل گنجشک می‌ماند شل گرفتی می‌پره... ملاحظه می‌فرمایید... این عین کلام خودشان است. الحق که ایشان معلم توانایی هستند...

هر دو گنجشک جیک‌جیک‌کنان با وحشت پریدند و از آنجا دور شدند. آقای مدیر معطل نکرد. پرید وسط حرف آقای ناظم: بله... به خاطرم آمد. و اما آقای رحمانی هم پاسخ ایشان را دادند. و الحق این حرف درستی است که اگر سفت هم بگیری می‌میره...

ناظم ساکت شد. با تأسف به آقای مدیر چشم دوخت و نفس عمیقی کشید. این بار دست به سینه با لحن نرم‌تری گفت: ببینید آقای بهرامی... بنده چیزهایی را در رفتار این بچه‌ها می‌بینم که اگر شما هم می‌دیدید حرف بنده را تأیید می‌کردید... مثلا همین آقای سلطانی... دانش‌آموز کلاس ششم... که تازه چند روز هست به این مدرسه آمده... می‌دانید قبل از این که من او را ببینم داشت چه کار می‌کرد؟

آقای مدیر پرونده‌ای را از کشوی کمد کنار دیوار برداشت و مثل این که خبر عجیبی قرار است بشنود کنجکاوانه به چشمان آقای ناظم خیره شد. ناظم گفت: داشت از سوراخ کلید داخل کلاس را نگاه می‌کرد. فکر می‌کنید برای چه؟

آقای مدیر اخمی کرد و پرسشگرانه چند بار پلک زد و به چشمان آقای ناظم خیره شد. ناظم گفت: بچه‌ای که معلمش آن را از کلاس انداخته بیرون دنبال یک راهیه تا کلاس را به هم بریزد. چون خودش نمی‌تواند توی کلاس باشد. مگر یادتون نیست... طاهری... همین پارسال بود... وقتی آقای حسینی آن را از کلاس انداخت بیرون از همین سوراخ کلید به این کوچکی چه‌طور به آقای حسینی آسیب رساند؟ با لوله خودکار و یک سوزن ته گرد که با دهانش آن را از همین سوراخ به سمت ایشون نشانه گرفته بود.

آقای مدیر چشمانش را جمع کرد و دستی به ریش‌هایش کشید. ناظم خط‌کش را پشت کمر گرفت. سینه‌اش را جلو داد و گفت: البته این تنها چیزی نبود که بنده دیدم. همان‌طور که خودتان می‌دانید بنده تخصصم روان‌شناسی است. با یک نگاه می‌توانم بفهمم که این پسر یکی از همان بچه‌هایی است که اگر کنترل نشود مدرسه را روی سرش می‌گذارد.

اتاق از گرمای نور خورشید دم کرده بود. آقای مدیر پرده‌ها را کشید و پشت میزش نشست. گفت: ولی آقای مسعودی این تنها شما نیستید که توی این مدرسه چنین تخصصی دارید؟ و این در حالیه که به غیر از آقای حسینی همه معلم‌های اینجا که از بهترین معلم‌های این مناطق هستند مثل آقای رحمانی، اعتقادی به تنبیه به این شکل ندارند. خود آقای رحمانی هم... اصلا خودتان می‌دانید که... همین امسال کتاب ایشان برنده جایزه بهترین کتاب سال شد...

ناظم یک دستش را توی جیب شلوارش کرده بود و مثل یک کارشناس کاربلد قدم می‌زد. با دقت به مدیر نگاه کرد و گفت: خیلی خب... درسته. ولی این را در نظر داشته باشید که تجربه هم نقش بسزایی دارد.

بعد سینه‌اش را صاف کرد و ادامه داد: من این‌جور بچه‌ها را بارها دیده‌ام و باهاشون سر و کله زده‌ام. به موقعش خودشان را به موش مردگی می‌زنند ولی وقتی چشم تو را دور ببینند می‌خواهند که مدرسه که هیچ، همه شهر را به هم بریزند. اصلا بگذارید برای شما داستانی را تعریف کنم.

آقای مدیر با دقت بیشتری به صورت مسعودی خیره شد. ناظم نشست و گفت: چند سال پیش وقتی که پسر نوجوانی بودم در مدرسه ما یک پسری بود که ظاهر فوق‌العاده آرامی داشت. من با او چند سالی می‌شد که دوست بودم و توی آن چند سال او را خیلی خوب شناخته بودم. از دیوار راست بالا می‌رفت. چیزی که هیچ‌کسی حتی فکرش را هم نمی‌کرد. بارها شده بود از مدرسه فرار می‌کرد و هر بار بدون این که معلم‌ها چیزی بفهمند تا ظهر سر کلاس حاضر نمی‌شد. و این فقط من بودم که می‌دانستم او کجا می‌رود و چه کار می‌کند. خودش به من گفته بود...

آقای مدیر پرسید: خب... چه کار می‌کردند؟

ناظم گفت: آن پسر از عمویش که صاحبخانه‌شان هم بود خیلی بدش می‌آمد. پدرش از دنیا رفته بود و عمویش قرار بود با مادرش ازدواج کند. این دوست من هربار می‌رفت و ماشین عمویش را پنچر می‌کرد. مثلا به قول خودش می‌خواست حال عمویش را بگیرد.

آقای مدیر نفس عمیقی کشید. ناظم گفت: بله... بعضی از همین‌هایی که شما هر روز توی این مدرسه می‌بینید شرتر از آنی هستند که شما حتی تصورش را بکنید. اصلا به این فکر کردید که این پسر هنوز نیامده چه کار کرده که آقای حسینی او را بیرون انداخته؟

آقای مدیر کمی به فکر فرو رفت. ناظم گفت: همین حالا وقتی بنده داشتم با این پسر صحبت می‌کردم توی چشم‌هایش تمسخر را دیدم. وقتی که بر و بر به چشم‌هایم نگاه کرد و گفت آقا معلم بازی راه انداخته... همان موقع فهمیدم که این پسر می‌خواهد با من بازی کند...

آقای مدیر خودکارش را روی میز گذاشت و مسلط انگشت‌هایش را توی هم قفل کرد. گفت: به هر حال این پسر تازه یک هفته است که وارد این مدرسه شده... لااقل صبر کنید کمی بگذرد...

ناظم با گوشه لب پوزخندی زد و گفت: این پسر یک هفته است که اینجا آمده... من که بیست و یک ساله اینجاام... من از چند فرسخی می‌توانم بفهمم کی دروغ می‌گوید، کی راست. تجربه چندین و چند ساله است که به من می‌گوید اگر از همین حالا بهشون نشان ندهم خرت به چند من، روی سر من و شما سوار می‌شوند.

بعد به چشمان آقای مدیر دقیق شد تا نظرش را درباره تجربه چندین و چند ساله‌اش بفهمد. آقای مدیر پرونده سلطانی را باز کرد و به نمرات زیر چهاردهش که کنار هم ردیف شده بود نگاه کرد.

ناظم از بالای میز نگاهی به پرونده کرد. با تأسف سری تکان داد و ادامه داد: برای امثال سلطانی دل نسوزانید آقا... بهتون قول می‌دهم همین حالا هم دارد به من و شما می‌خندد... حتم دارم تا به حال رفته توی کلاس و دوباره یک شری راه انداخته... شاید هم تا به حال مثل باقری برای این که حرص ما را در بیاورد با سکه‌ای چیزی در و دیوارهای مدرسه را خط انداخته باشد... اگر باور نمی‌کنید خودتان تشریف بیاورید ببینید..

و خط‌کشش را روی میز گذاشت. یکدفعه صدای همهمه بچه‌ها از راهرو بلند شد.

آقای مدیر راست نشست. ناظم با ابرو اشاره کرد: عرض نکردم؟!

بعد سیبیلش را پیچ و تاب داد و با لبخند حق به جانبی به سمت قفسه کتاب‌ها رفت تا ترکه مخصوصش را بردارد که یکدفعه کسی در را با عجله باز کرد و گفت: آقا اجازه...

ناظم از روی دفتر حضور غیاب‌ها ترکه را برداشت. بی‌خیال برگشت و به او نگاه کرد. یکتایی بود. مبصر کلاس آقای حسینی...

آقای مدیر گفت: چیه یکتایی؟

یکتایی نفس زنان انگشتش را بالا برد و گفت: آقا اجازه... آقا اجازه...

ناظم نزدیک یکتایی شد. با ضربه‌های یکنواختی روی دستش ترکه بلند آلبالو را امتحان می‌کرد. یکتایی خیره به ترکه هاج و واج مانده بود. ناظم پوزخندی زد و گفت: چی شده یکتایی؟ سلطانی؟ هاااان؟

آقای مدیر نگاهی به ناظم کرد. یکتایی مبهوت گفت: ببعله آقا...

ناظم فاتحانه رو به مدیر خندید. هنوز خنده‌اش تمام نشده بود که با سر ترکه به صورت یکتایی کشید و گفت: حتما الان موشی مارمولکی چیزی انداخته توی کلاس یاااا... اصلا بگو ببینم آقای حسینی برای چی انداخته بودش بیرون؟

آقای مدیر به صورت یکتایی دقیق شد. یکتایی آب دهانش را قورت داد و صدایش لرزید: آقا اجازه... آقا معلم... امروز... گفتند... گفتند بازی کنیم... گفتند... گفتند... سلطانی بره بیرون... بعد... بعد من... خبرش کنم...

ناظم با شنیدن این حرف خشکش زد. انگار روی سرش یک سطل آب یخ ریخته بودند. خنده از روی لب‌هایش رفت. یکتایی ادامه داد: حالا آقا.. آقا آمدم که سلطانی رو... سلطانی رو... صدا بزنم....

آقای مدیر رو به ناظم از عصبانیت پف بلندی کشید و پرونده سلطانی را محکم بست. ناظم صورتش برافروخته شده بود. با عصبانیت کف دستش را کوباند پس کله یکتایی. گفت: خب حالا چرا آمدی اینجا... برو پی کارت ببرش توی کلاس دیگه...

یکتایی پس سرش را گرفت. دستپاچه گفت: آخه آقا اجازه.... سلطانی...

ناظم داد زد: سلطانی چی... دِ حرف بزن دیگه....

یکتایی نفسش را آزاد کرد و گفت: آقا اجازه... سلطانی... سلطانی بیرون کلاس... خودش را... خودش را خیس کرده... حالا هم... از ترسش رفته توی دستشویی... قایم شده...

گزارش خطا