کد خبر: ۳۵۷۴
۱۳۹۹/۰۴/۱۴ ۱۱:۵۵

به شیرینی مهر مادری

صدیقه شاهسون

پیرزن زعفران رنگ انداخته داخل استکان را از سر سماور برمی‌دارد و توی برنج و شکر پخته شده می‌ریزد. حالا دیگر شله توی قابلمه به اسمش شبیه‌تر‌َ و به معنی واقعی شله‌زرد می‌شود.

پیرزن با نوک قاشق قدری از آن را مزه می‌کند و سلانه‌سلانه سمت ظرفشویی می‌رود و تف می‌کند. آنقدر این کار را تکرار می‌کند تا کاملا مطمئن شود چیزی از مزه شله‌زرد توی کامش نماند که باعث بشود روزه‌اش باطل شود.

نزدیک قاب عکس‌های جا گرفته روی تاقچه می‌رود. نگاهش دست می‌شود و از همه بیشتر روی عکس مرتضی کشیده می‌شود. لبخندی کمرنگ لب‌‌های باریک و سفیدش را شکاف می‌اندازد.

ـ برا خاطر تو شله‌زردو شیرین‌تر کردم مادر... همون جوری شد که دوس داشتی.

در خیال پیرزن چشمان مرتضی می‌خندد و جوابش در فضای کوچک اتاق شنیده می‌شود.

ـ قربون دس و پنجه ننم برم که برا دل من شله شیرین پخته!

صدای علی‌رضا هم از گوشه دیگر قاب شنیده می‌شود.

ـ هر چی باشه ته تغاری ننه هستی دیگه. معلومه که شله‌زردشم مثل خودت شیرین درس می‌کنه... شیرین... شیرینا!

صدای خنده حاج بابا از بالای قاب عکس شنیده می‌شود. برادران دیگر مرتضی، حسن و حسین هم به خنده می‌افتند. پیرزنی دستی به سر گوش همه آن‌ها که چندین سال است از قاب درون تاقچه مونسش شده‌اند، می‌کشد و دوباره به آشپزخانه کوچک کنار اتاق می‌رود. شعله گاز را خاموش می‌کند. زیر لب چند صلوات می‌فرستد و با وسواس درون قابلمه فوت می‌کند. سینی فلزی را به پیش، روی قابلمه کیپ می‌کند. از پنجره بیرون را دید می‌زند. برمی‌گردد و کاسه‌های سفالی را از داخل کمد کوچک چوبی بیرون می‌آورد. آرتورُزش جا خوش می‌کند توی کمرش و می‌دود سمت قوزک پایش. خل آتشی می‌شود و قوزک پایش را می‌سوزاند. آنقدر سمج می‌شود تا پیرزن را روی زمین می‌نشاند. پیرزن آخ و ناله‌کنان با دستان چروکیده پایش را از روی جوراب نوازش می‌دهد.

یاد حرف دکترش که می‌گفت:«حاج خانم پله برای شما خیلی بده» می‌افتد. حالا یادش می‌آید این درد از کجا عود کرده است. از صبح چند بار همه سی پله منتهی به طبقه پایین ساختمان را رفت و آمد کرده بود تا وسیله‌های شله زرد را از مغازه مش حیدر، بقال محل جور کند تا نذرش به افطار برسد.

صدای ناله پیرزن بلند می‌شود.

ـ کوتا بیا، هزار تا کار دارم. الان مهمونا میان. قبلانا مهربون‌تر بودی... انگار زورت زیاد شده دس وردار نیستی!

به زحمت از جا بلند می‌شود. کاسه‌ها را کناری می‌چیند. سینی را از سر قابلمه برمی‌دارد. از دیدن رنگ شله‌زردی که پخته ذوق می‌کند. عطر گلاب و زعفران و برنج طارم، تا عمق نفش بالا می‌رود. گردن می‌کشد و از آن زاویه روی عقربه‌های ساعت دیواری دقیق می‌شود. چیزی تا ساعت پنج عصر و قراری که مهمان‌ها گذاشته‌اند نمانده است. باید عجله کند تا شله‌زردها توی کاسه ریخته شوند و خنک شوند. دقایقی می‌گذرد. شله زردها سوار ملاقه می‌شوند و در دل کاسه‌های فیروزه رنگ می‌نشینند. گلبرگ‌های خشک گل‌محمدی چهره‌شان را صفا می‌دهد و گرد دارچین بر سرشان می‌بارد. همه چیز مرتب و آماده می‌شود. حتما اگر فریبا دختر پیرزن بفهمد که مادرش مهمان‌هایی به این مهمی داشته و او را خبر نکرده است ناراحت می‌شود. همین فکر او را از جا بلند می‌کند تا سمت گوشی تلفن برود. انگشت لرزانش روی یکی دو شماره می‌نشیند که خیلی زود از این کارش منصرف می‌شود و گوشی را سر جایش می‌گذارد. نگاهش را به قاب عکس پنج نفره گوشه تاقچه می‌دوزد.

ـ ولکن حاج بابا اصلا به فریبا نمی‌گم. می‌ترسم دخترت بیاد باز چشش به چارتا دولتی بیفته گیر بده به من که بهشون بگم یه خونه نقلی بدون پله برام جور کنن!

هوای اتاق به نظرش گرم‌تر می‌شود. گره روسری سفیدش را شل می‌کند تا قدری هوا به موهای حنا‌زده و گردن چروکیده‌اش بخورد. دوباره نیم نگاهی به تاقچه می‌اندازد. لبخندی زیرکانه روی صورتش می‌دود.

ـ خودم می‌دونم اگه این بار اومدن چه خواسته‌ای ازشون داشته باشم!

نگاه همه پنج عکس توی قاب به نظرش اخم‌آلود می‌شود. حاج بابا کلاه بافتنی‌اش را روی سرش جا‌به‌جا می‌کند.

ـ حاج خانم تو که اهل خواسته ماسته نبودی... نکنه آبروی من و پسرا رو بدی دس باد!

پیرزن ژست حق به جانبی به خود می‌گیرد.

ـ بالأخره منم حقی دارم حاج بابا... چهار تا پسر دسه گل فرستادم جبهه برای این انقلاب... حالا که دشمن دیگه چند ساله دسش کوتاه شده من حق ندارم یه خواسته کوچیک از شهردار و فرماندار... چه می‌دونم کی و کی داشته باشم؟! بالأخره ما خانواده شهدا هم حقی داریم گردن اونا دیگه!

چروک‌های پیشانی‌اش به هم نزدیک‌تر می‌شوند. گوشه لبش می‌پرد و با بغض ادامه می‌دهد.

ـ شما بگین... باید حواسشون به خواسته‌های ما هم باشه یا نه؟! اون موقع که یکی یکی برا دسته گلام با آب و تاب تموم ساک می‌بستم و پشتتون آب می‌ریختم یادشون رفته برا چی بود؟!

ـ حسین و حسن لبشان را گاز می‌گیرند. حسین با مهربانی می‌گوید:«حاج خانم این حرفا از شما بعیده... هر کسی هر کاری کرده اجرشو خودش می‌بره.»

چشمان میشی رنگ حسن به اشک می‌افتد.

ـ حاج خانم خودت به ما این حرفا رو یاد دادی حالا بعد این همه صبر داری می‌زنی زیرشون!

پیرزن با غیض رو برمی‌گرداند.

ـ هر چی می‌خواین بگین... من از حقم نمی‌گذرم!

ساعت از شش و نیم گذشته است. دور تا دور اتاق کوچک پیرزن از مردهایی کت و شلوار پوشیده و مرتب پر شده که تنگ هم نشسته‌اند. یکی دو نفر هم توی راهروی تنگ منتهی به راه‌پله مراقب نظم رفت آمدها هستند. پیرزن درست کنار تاقچه زیر قاب عکس عزیزانش نشسته و چادر طوسی رنگ با گل‌های ریزش را با وسواس همه جای بدنش پوشانده است. لبخند نرمی به لب دارد و توی دلش مدام لحظه‌شماری می‌کند که هر چه زودتر حال و احوالپرسی و تعارف‌ها تمام شود و شهردار طبق روال سر زدن‌های قبلی از او بپرسد:«حاج خانم خواسته‌ای...درد دلی چیزی اگه دارید بگید.»

فرماندار که مرد کوتاه‌قد با ریش و محاسن جوگندمی است رشته کلام را به دست می‌گیرد.

ـ حاج خانم شرمنده ما باید زودتر از اینا برای عرض ادب خدمت می‌رسیدیم. قرار همکاران این بود که برای سوم شعبان و روز ولادت امام حسین خدمتتون می‌اومدیم ولی من اون زمان مسافرتی رفته بودم و داخل شهر نبودم این شد که مجبور شدیم در ماه مبارک رمضان خدمت برسیم.

شهردار که کنار فرماندار کوتاه‌قد نشسته است کمی سر جایش جا‌به‌جا می‌شود. لبخند روی لب‌های قیطانی‌اش می‌دود و می‌گوید:«بله حاج خانم جناب آقای مرادی درست می‌فرمایند... ما باید زودتر از این‌ها خدمت می‌رسیدیم.»

شهردار با وجودی که سابقه پیرزن را می‌شناسد ولی باز هم سؤال تکراری‌اش را می‌پرسد و نمی‌داند که او چند ماه است روزشماری می‌کند و منتظر آمدن آن‌ها و گفتن خواسته‌اش به شهردار و فرماندار است. شهردار ادامه می‌دهد:«حاج خانم ما زیاد مزاحم شما نمی‌شیم... می‌دونم که شما و دوستان روزه هستین و چیزی به افطار هم نمونده. در ضمن باید یکی دو جای دیگه هم بریم. گفتیم هم یه عرض ادبی داشته باشیم و هم بپرسیم کم و کسری چیزی ندارید؟ به هر حال شما چهار پسرتون رو تقدیم این انقلاب کردین و همه ما به شما مدیونیم! بنابراین باید تا جایی که از دستمون می‌یاد باید نیاز شما رو برطرف کنیم...» شهردار ادامه حرفش را نا تمام می‌گذارد. رو به سرباز جوانی که کنار در ایستاده و بسته کوچک کادو پیچی در دست دارد اشاره می‌کند. سرباز با لباس‌هایی آل‌پلنگی که به تن دارد کمی جلو می‌آید و بسته را دست شهردار می‌دهد. شهردار برای دادن بسته به فرماندار تعارف می‌کند. بعد از کلی تعارف شهردار بسته را جلوی پای پیرزن می‌گذارد. پیرزن از رفتار و حرف‌های آن‌ها که بوی معامله بازی می‌دهد خوشش نمی‌آید. دلش آشوب می‌شود. آرتورُزش هم وقت گیر آورده و بیل و کلنگ به دست افتاده به جان زانوهایی که به زحمت جلوی مهمان‌ها جمع نگهشان داشته است. دلش می‌خواهد هر چه زودتر این بازی تمام شود و این کت و شلواری‌ها دست و نگاه بدهکارانه از سرش بردارند و بروند. اکسیژن اتاق با وجود این همه مرد مصرف شده و کم‌کم نفسش تنگی می‌کند. ولی باید تا تنور داغ است نانش را بچسباند و خواسته‌اش را محکم بگوید. صدای پسرانش و حاج بابا از بالای سرش به گوش می‌رسد.

ـ چیزی نگی حاج خانوم... صبور باش.

توی دلش بر سر آن‌ها نهیب می‌زند.

ـ ولم کنید. هی هیچی نگو... هیچی نگو! گفتم که منم حقی دارم. الان چند ماهه دلم خونه!

پیرزن زبان خشکیده در کامش را کمی جا به جا می‌کند. لبخندی مصنوعی به لب می‌آورد. بسته کوچک کادوپیچ را پس می‌راند.

ـ از همه‌تون ممنونم که با زبون روزه به خودتون زحمت دادین و اومدین خونه من. خدا بهتون قوه و قدرت بده مادر...ولی... ولی من از شما یه چیزی می‌خوام که توقع دارم خیلی زود رسیدگی کنین... نمی‌دونم وظیفه آقای شهرداره یا فرماندار... ولی می‌خوام خیلی زود رسیدگی کنین!

نگاه‌ها از رفتار و گفتار پیرزن به تعجب می‌نشیند. همه توی دلشان به این که پیرزن چه خواسته‌ای دارد فکر می‌کنند و بیست سؤالی راه می‌اندازند.

شهردار و فرماندار هم که سابقه بی‌توقعی او را می‌شناسند. با نگاه از هم می‌پرسند: «منظورش از این حرف چیه؟» شاید پیرزن به حرف آن‌ها رسیده و می‌تواند از موقعیتش استفاده کند و خانه‌ای جدید از آن‌ها طلب کند. یا دلش هوای زیارت مکه‌ای، کربلایی جایی کرده است.

سکوت بر فضای اتاق حاکم می‌شود. پیرزن ته مانده بزاقی که توی کام خشکیده‌اش جمع شده را قورت می‌دهد.

ـ چند وقته که تصویر عکس پسرای شهید من رنگ ازشون پریده! همون عکسی که اول شهر رو دیوار اون ساختمون بلنده نقاشی کرده بودن. بارون و آفتاب خرابش کرده... تازگی ها هم یه از خدا بی خبر تبلیغ پاساژ لباس‌فروشی رو پایینش چاپ کرده که هر چی لباس بی‌خود و بی‌حجابی هست اونجا می‌فروشن... هر وقت می‌رم خونه دخترم از اونجا رد می‌شم، عکس‌های روی دیوار رو که می‌بینم دلم خون می‌شه.

با انگشت‌های لرزان قاب چادرش را اطراف صورتش مرتب می‌کند.

ـ گفتم شاید موقع سال تحویل که خیابونا رو رنگ و رو میدن این کار رو بکنن ولی انگار یادشون رفت! شمام مثل پسرای من... ازتون می‌خوام رسیدگی کنین بدین اون تبلیغ و پاک کنن، یه رنگ و روغن تازه هم به تمثال شهیدام بدم، همین!

با هر کلمه‌ای که از دهان پیرزن شنیده می‌شود، بغض بیشتری بر گلوی شنوندگان باد می‌کند. کم‌کم اشک‌ها بر چهر‌ها جاری می‌شود و در جنگل ریش‌ها گم می‌شود. شهردار که خجالت‌زده‌تر از بقیه به نظر می‌رسد سرش را پایین می‌اندازد.

ـ کوتاهی از بنده بوده حاج خانم... به روی چشم دستور می‌دم رسیدگی کنن.

تای زانوها از هم باز می‌شود و همه با اشاره فرماندار و شهردار برای خداحافظی از جا بلند می‌شوند. پیرزن به سربازی که لباس آل پلنگی به تن دارد اشاره می‌کند.

ـ پسرم این بسته رو بردار ببر. همه‌تون با دهان روزه زحمت کشیدین آمدین خانه من... شله زرد نذری ریختم تو کاسه ببرید افطارتون رو باهاش باز کنید. یه صلواتم برای شادی روح شهدا بفرستید.

با رفتاری که پیرزن داشته و حرف‌هایی که زده است کسی دلش نمی‌آید دست خالی از خانه بیرون برود. شله‌زردهای تزئین شده در کاسه‌های فیروزه بر دست مسئولین می‌نشید و یکی‌یکی از اتاق کوچک و راهروی‌ تنگ خانه پیرزن بیرون می‌روند. اتاق که خلوت می‌شود صدای خنده و شوخی حاج بابا و پسرانش توی اتاق می‌پیچد.

ـ حاج خانم عجب رکبی بهمون زدی... گفتیم الانه که آبرومونو ببری نمی‌دونستیم برامون آبرو می‌خری!

گزارش خطا